نقد، بررسی و نظرات کتاب چشمها بهترین بخش ماجرا - مونیکا کیم
3.6
144 رای
نینی نصاب
۱۴۰۴/۰۵/۲۵
116
جالب بود ترسناک و دلسوزانه و ترحم برانگیز اما نویسنده زیادی به جزییات پرداخته بود طوری که من اواسط کتاب از خواندنش خسته شده بودم لحظات توهم رو آنچنان شدت داده بود که اوایل من متوجه نمیشدم که توهم هست یا واقعیت ووقتی از زبان همکلاسی گفته شد متوجه شدم اینبار توهم نبوده و این برای خواننده جالب نیست که درک نکنه داره در مورد توهم حرف میزنه یا نه و دیگر اینکه لحظات ترسناک رو خیلی با جزییات میگفت که چندش برانگیز شده بود اما طوری بود که خواننده رو ترغیب میکرد تا اخر کتاب بخونه و درسته که کارهایه وحشتناکی کرد ولی انچنان حس ترحم و دلسوزی خواننده رو برانگیخت که نمی خواستم اخر داستان گرفتار بشه و از مادرش که بنظرم مقصر اصلی داستان بخاطر خودخواهی و نادیده گرفتن دخترهاش و گوش دادن به هوسهاش منو ازش متنفر کرد در کل خواندنش اگر دلشو دارید بد نیست و درسته که داشت در مورد یه بیمار خشن حرف میزد ولی نمیشد هوشش رو نادیده بگیریم مرسی از کتابراه عزیزم
من میخواستم یک نظر خودمانی بنویسم در خصوص این کتاب اول عرض می کنم که خیلی کم رمان و داستان خوانده ام و نمیدونم این صحبتی که می کنم چقدر درسته یا غلط اما بالاخره نظرم هست دیگهاول اینکه به نظرم ترجمه بسیار خوبی این کتاب داره و روان ترجمه شده است و آوردن برخی کلمات کره ای بسیار جالب بود. دوم اینکه کتاب یک داستان با شخصیت های شرقی الاصالت هست که خودش نشانگر این هست که بالاخره شرقی ها هژمونی غربی ها را در هم شکستند و این در ادبیات هم داره نمایان می شود. سوم در خصوص محتوای کتاب این داستان مبتلا به بسیاری از خانواده های امروز جامعه خودمان هم هست البته حوادثی که در خانواده های ما می افتد به خاطر بافت جامعه ما شدت آسیب کمتری دارند اما به نظر می رسد که هم رفتن پدر سمت خانم دیگر و هم شکل گرفتن رفتارهای عجیب اجتماعی در بین دختران در جامعه ما هم بسیار زیاد شده است. ممکنه که در جامعه ایرانی به دلیل بافت مردسالارانه هنوز رفتارهای وحشتناک در بین دختران ایجاد نکنه اما مطمئنا آن ها را به بیرون از خانواده سوق می دهد و در درازمدت منجر به تغییرات عمیق در بافت جمعیتی و رفتار اجتماعی خانواده ایرانی خواهد شد. در کتاب یک چیزی که خواننده را به نظرم آزار می دهد این هست که خواننده مرز واقعیت و خیالات شخصیت اصلی داستان را گم می کند و مشخص نیست که کجا های داستان واقعیت هست یا کجاها خواب می بیند. در کل کتاب را دوست داشتم کاش مردان جامعه همگی کتاب را بخوانند و بدانند که در روزگار ما خانواده یک واحد اجتماعی است که به شدت از طرف مادر و پدر باید ازش مواظبت کرد. باید اینقدر توانایی های ارتباطی را بالا ببریم و تلاش بسیاری انجام گیرد تا هسته خانواده قوام و دوام داشته باشد.
از محورهای اصلی رمان، وحشت فمینیستی است؛ وحشتی که از بدن زنانه آغاز می شود، اما به ساختارهای فرهنگی تعلق دارد. کیم در این اثر نشان می دهد زنان آسیایی چگونه در جوامع غربی میان انتظارات خانوادگی، نگاه های تبعیض آمیز و سوژه سازی جنسی گرفتار می شوند. نگاه استعاری او به «چشم» -در معنای نظارت، میل، سلطه و هویت-به تدریج تبدیل به موتیفی پررنگ می شود که نه تنها وضعیت روانی را، بلکه جایگاه اجتماعی زن شرقی در فرهنگ غربی را بازتاب می دهد. این لایه فمینیستی، کتاب را از یک تریلر صرف به تحلیلی از خشونت نمادین و فشارهای فرهنگی تبدیل می کند. بعد مهم دیگر رمان، تروما و فروپاشی خانوادگی است. کیم بدون اغراق یا ملودراما، نشان می دهد که چگونه رهاشدگی هیجانی، ناامنی کودکی و بار مسئولیتی که بر دوش فرزندان خانواده های مهاجر گذاشته می شود، می تواند ساختار هویت را بازنویسی کند. این کتاب بیش از آنکه درباره ی ترس باشد، درباره ی زخم هایی است که به شکل ترس بروز می کنند
داستان خیلی روان و قابل تصور نوشته شدهبود. از مشکلات روانی که مهاجران را درگیر می کنه، با وجود تحصیلات و امکانات مناسب به دنبال سراب خوشبختی روانه می شوند اما اگر از قبل آمادگی نداشته باشند تمام توانشان صرف سازگاری با محیط می شود و کمتر فرصت رسیدگی به علایق شخصی خود و خانواده شان را دارند و رفته رفته دچار فروپاشی رواتی و عاطفی می شوند، چیزی که اپا پدر خانواده گرفتارش شده بود و درست در زمانی که خانواده به او احتیاج داشتند به دنبال زندگی نکرده اش رفت و ستون خانه را خراب کرد. مادر با وجود نیاز شدید عاطفی که از کودکی داشت و در پی این ضربه علاوه بر سازگاری خود باید مسئولیت دو دختر جوان و نوجوان را هم به دوش بکشد و ساده لوحانه به دام مرد راحت طلب و شیادی می افتد که کمکی به آرامش خانه نمی کند و در این بین دختر بزرگش برای حمایت از او و خواهرش درگیر ماجراهایی می شود که ریشه در باورهای قومی مادر دارد که بارها به دخترانش القا کرده و سرانجام در او عکس العمل هایی را به وجود می آورد و ادامه داستان.... فقط شکل کاملا فمنیستی داستان مانع از آن می شود که نویسنده خود را موظف بداند که به سرگذشت و پیشینه جفری هم بپردازد و این که اصلاً چرا باید او جذب چنین دختری بشود و چرا در نهایت باید به همین سادگی همه چیز تقصیر او به نظر برسد؟ به هر حال سرگرم کننده بود و برای زندگی در جامعه پرتنش قرن حاضر شاید بشود گفت آموزنده. ممنون از کتابراه
داستانی هیجانی، گوتیک و روانشناختی جالب. درباره زوج کرهای آمریکایی که دو دختر به نامهای جیوون و جی هیون دارند. مرد خانواده به خاطر آشنایی با زن دیگر خانواده رو ترک میکنه و اومّا، مادر خانواده بعد گذراندن یه دوره سخت افسردگی، دلتنگی، تنهایی، با مردی آمریکایی چشم آبی به نام جورج آشنا میشه که مردی چشم چران است وخود را به بهانه تعمیر خانهاش، به خانواده کراهای تحمیل میکنه البته اومّا خوشحال میشه ولی آغاز ماجرا از همینجاست البته آغاز ماجرا از جایی که پدر خانواده ترکشون میکنه و دختر بزرگتر جی وون دچار فرو پاشی روانی میشه و بین دوستانش کارهایی زشت انجام میده و در خانه مرتب کابوس میبینه وبین مرز واقعیت وخیال گیر میفته و.... کلا داستان با اینکه ریتم کندی داره ولی به خاطر فصلهای کوتاه و صربات پی در پی هیجانی خواننده رو خسته نمیکنه
ممکن هسن حاوی اسپویل باشه. پس کسانیکه میخوایید کتاب رو بخونید حواستون باشه عزیزانم…مرز بین خیال و واقعیت.. اینقدر باریک میشه که باید بعضی. جاها مطمعن شید این هم وهم بوده یا خیال…اینکه لحظات ترسناک رو خیلی با جزییات میگفت که چندش برانگیز شده بود اما طوری بود که خواننده رو ترغیب میکرد تا اخر کتاب بخونه و درسته که کارهایه وحشتناکی کرد ولی انچنان حس ترحم و دلسوزی خواننده رو برانگیخت که نمیخواستم اخر داستان گرفتار بشه و از مادرش که بنظرم مقصر اصلی داستان بخاطر خودخواهی و نادیده گرفتن دخترهاش و گوش دادن به هوسهاش منو ازش متنفر کرد در کل خواندنش اگر دلشو دارید بد نیست و درسته که داشت در مورد یه بیمار خشن حرف میزد ولی نمیشد هوشش رو نادیده بگیریم…جزو کتابهایی بود که دوستش داشتم.
من اصلا اصلا این کتابو نپسندیدم و این دو ستاررو به مترجم عزیز دادم که خیلی روان و سلیس این داستان رو ترجمه کرده. اصلا ترسناک یا هیجانی نبود فقط به این خاطر کتاب رو تا انتها خوندم چون عادت ندارم کتابی رو که شروع می کنم رو نصفه رها کنم. بی نهایت مزخرف بود که نویسنده خوردن چندش آور چشم رو برای ترسناک کردن و هیجانی بودن این کتاب انتخاب کرده بود. من کلی کتاب معمایی و هیجانی خوندم ولی واقعا هیچ کدومش انقد حوصله سربر و بی خود نبوده. متاسفانه گول نظر بعضی از دوستان رو خوردم. به دوستان کتابخونه کتابراهی توصیه می کنم وقتتونو تلف نکنید اگر دنبال کتاب مهیج و ترسناک هستید اصلا این کتاب رو به هیچ وجه انتخاب نکنید. باز هم سپاس از کتابراه عزیز 🌹
بدون ایراد نبود ولی به عنوان اولین کتاب یک نویسنده، واقعا قابل قبول بود. تو صفحه ۱۶۸ جی وون چاقو رو روی گونه ی جورج که خوابه می کشه و زخمش می کنه اما نه تنها بیدار نمیشه، که حتی بعداز بیدار شدن ۱درصد به اینکه جی وون با چاقو بالاسرش بوده و حالا گونه اش زخمیه شک نمیکنه. پدر و مادر جی وون از جوانی به آمریکا اومدن. پدر جی وون تحصیلات دانشگاهی داشته. ولی باوجود این، بعد این همه سال هنوز حتی در حد مکالمه عادی روزانه بلد نبودن انگلیسی صحبت کنن؟؟ خیلی عجیب نبود؟؟ تو بیمارستان همه خیلی راحت تو اتاق جی وون و جرج رفت و آمد میکردن و نه نگهبانی نه بازجویی درکار نبود، فقط جفری نمی تونست بیاد تو اتاق🤔و جفری چه راحت باوجود اینکه سر صحنه جرم با دوتا قربانی بیهوش و زخمی پیدا شده، با یه وثیقه آزاد شده بود.
شروع داستان خوب بود اما هرچه به پایان نزدیک میشد از جذابیت داستان کم شد. فضای داستان بیشتر چندش آور و مالیخولیایی بود تا ترسناک. و در نهایت داستان به انتها نمیرسه و به نظر میرسه نویسنده به قصد خاص کردن اثر خودش، اون رو نیمه کاره رها کرده که بنظرم اصلا ایده خوبی نبود. وقتی به انتهای کتاب میرسی از خودت می پرسی خی که چی؟ چی شد؟ هدف نویسنده چی بود؟ به بعضی قسمتها هم که بقیه دوستان اشاره کردن خیلی سطحی پرداخته شده بود. برای من هم جای سؤال بود که قتل یه آدم زنده که تحت بازداشت و مراقبت پلیسه با این شیوه خاص در محیط بیمارستان چه راحت اتفاق افتاد؟ و حتی در خیابان! در کل جالب نبود. ایده ی پشت داستان، نحوه داستان پردازی و شیوه نگارش نویسنده رو خراب کرد.
ارزش وقت گذاشتن نداره. نویسنده سعی کرده بود که داستانی جنایی و ترسناک رو به تصویر بکشه اما بیشتر داستانی حوصله سر بر و چندش آور بود به قسمت های فرعی داستان توجه زیادی شده بود و شاخ و برگ زیادی داشت اما قسمتی که مربوط به قتل ها بود خیلی ساده و غیر قابل باور بود تموم شدن داستان به اینصورت خیلی سوال برانگیز و غیر منطقی بود، قطعا برای پیدا کردن قاتل و اتهام قتل زدن به کسی نیاز به شواهد بیشتر و معتبر تری بود و اینکه چطور با استفاده از انگشت نگاری و DNA و یا چک کردن دوربین های بیمارستان قاتل اصلی رو پیدا نکردن و صرفا به شهادت جی وون کفایت کردن؟؟؟ در کل داستان خیلی ضعیف و مبتدیانه ای داشت
هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد این کتاب هم به عنوان اولین کتاب نویسنده خوب بود و با توجه به هدیه رایگان کتاب راه خوانشش خالی از لطف نیست داستان در مورد مرد مهاجری است که از کره به آمریکا مهاجرت می کند و در گیر و دار زندگی و تلاش برای موفقیت تلاش می کند و متاسفانه شکست می خورد و خوانواده اش دچار بحران می شود و ناگزیر آن ها را ترک کرده و با زن دیگری می رود او که از مشکلات زندگی سر خورده است به همسر و فرزندانش فکر نمی کند دختر بزرگش از پس مشکلات بر نمی اید و در قهقرا فرو می رود و دچار مشکلات روحی و اجتماعی می شود. ممنون کتابراه عزیز بابت این کتاب
بعنوان اولین اثر نویسنده ارزش یکبار خواندن را دارد اما در کل خیلی ضعیف است و بعضی قسمت ها واقعا غیرمنطقی. اگه پولیس تحقیقات انجام بده با اون همه مدرک و اثر انگشت که تو اون دوتا قتل اولی جا گذاشته بود اصلا امکان نداره به این راحتی قاتل خودشو مخفی کنه و تقصیر شو بندازه گردن یکی دیگه. کشتن جورج تو بیمارستان هم خیلی غیرمنطقی بود چون هردوتا شون تحت نظارت پولیس بودن و خیلی جاهای مزخرف دیگه که با عقل جور در نمیاد. و همچنان قسمت های توهم و کابوس دیدن هم خیلی زیاد و حوصله سربر بود که اصلا نمیخوندمش، باز هم تشکر از کتابراه!
ترجمه روان و خوبی داشت، اول داستان خیلی خوب بود اما از اواسط دیگه بد شد، و درک نکردم اگر که علت چشم خوردن و لذت از خوردنش رو به خاطر تومور داشته چرا بعد از عمل باز هم اینکار رو کرد، بنظرم شخصیت اصلی واقعا یه بیمار روانی بود ولی هوش خوبی داشت اما باید مجازات میشد نه اینکه بیگناه شناخته بشه، لحظه های خوردن چشم ها واقعا چندش آور بود و به توهمات زیادی فضا داده شده بود و خیلی جاها فکر میکردم در واقعیت اتفاق افتاده. اصلا خوب نبود بنظرم وقت تلف کرده....
کتاب خیلی خوبی بود و پایانش واقعا جالب بود و وقتی خواب هایی پر از چشم می دید واقعا گیج می شدم که الان کجاست و جیوون و اوما کجان کتاب نشون میده نباید از چیزی بترسیم و از خودمون ضعف نشون بدیم. این اولین کتابی بود که خوندم و خیلی آموزنده بود، نویسنده وقتی از گذشته اونی می گفت خیلی داخل جزئیات می رفت خسته کننده بود و به نظرم آخر کتاب رو باید با خشونت و تحدید بر انگیز تموم می کرد. به عنوان اولین کتاب نویسنده واقعا عالی بود
فضای داستان آزاردهنده و پرتنشه؛ از نظر مضمون، فقط ترسناک نیست؛ به تبعیض، مهاجرت، تنهایی، خشم فروخورده و آسیب خانوادگی هم می پردازه. کتاب متفاوتی به نظر میرسه، مخصوصاً به خاطر فضای تیره، نگاه روان شناختی و موضوع مهاجرت و هویت؛ ولی به خاطر خشونت و صحنه های آزاردهنده، کتاب راحتی نیست. ایده مرکزی روی ترکیب فروپاشی خانواده، فشارهای هویتی، و وسواس نسبت به چشم ها.. بود. به نظرم فضای بیمارگونه ای داشت👀.
کتاب رمان (چشم ها) به نگارش بانو مونیکا کیم به عنوان اولین کتابش پر قدرت هست و حرفی برای گفتن داره ولی نگرش فیمنیستی اش گاهی اونقدر پر رنگ میشه که در عالم خیال یا واقعیت نتونستم به بی رحمی و سفاکیش حق بدهم. فصل بندی های کوتاه و ترجمه ی روانش دلیل جذابیت داستان بود و دلیلی شد که پیگیر و منسجم مطالعه اش رو به اتمام برسونم. برای سرگرمی مطالعه اش رو به کتابراهی های عزیز توصیه میکنم.
من دو ستاره فقط به نحوه ترجمه دادم، این کتاب سراسر خشونت، خیانت و سواستفاده از هر نوعی بود، هم خشونت علیه زنان، هم خشونت یه انسان نسبت به انسان دیگر، هم سواستفاده احساسیه افراد از هم، هم اینکه چرا مجرم نه تنها مجازات نشد، با وجود روح و روان بیمار و وحشتناکی که داشت قسر در رفت؟ من در کل نپسندیدم و حالت مشمئزکننده ای از داستان پیدا کردم، قطعا به کسی برای خواندن پیشنهاد نمیکنم
این ستاره به خاطر ترجمه خوب و روان هست. کتاب البته به زخمهای اجتماعی مثل خیانت اشاره می کنه و همینطور به نگاه جوامع غربی به مهاجران آسیایی، ولی به جای اینکه یک راه حل منطقی ارائه بده دست به دامن تخیلات مالیخولیایی میشه (شاید هم این تخیلات و پیامد اونها نتیجه این زخم های اجتماعی هست)
