نقد، بررسی و نظرات کتاب قلب ضعیف و بوبوک - فئودور داستایوفسکی

مریم رحمانی
۵
۱۴۰۴/۱۲/۰۸
این کتاب دوتا داستان داره چیزی که بمن یاد داد داستان اول که بنظرم یکم اگزجره شده بود تا ذهن رو به چالش بکشه که گاهی ما واسه نعمتی که بما داده میشه احساس لیاقت نداریم همش فک میکنیم اگه یجایی از مسیر زندگیمون داره خوب پیش میره یه کسی یه عشق نابی بهمون هدیه میکنه یا یه نعمتی به هرشکلی بهمون داده شده حتما یجای کار میلنگه وگرنه منو چ به این همه خوشبختی و داستان اول یه شخصیت دقیقا با همین طرز فکر البت یکم اگزجره تر به مرض جنون کشیده میشه چون مدام با خودش میگه چرا این خوشبختی نصیب من شده من لایقش نیسم داستان دوم خیلی کوتاه بود اما درسی که برا من داشت این بود که شاید توی گور به این نتیجه برسیم که کاش انقد خودمونو سانسور نکنیم انقد خودمونو درگیر شرم و خجالت و در کل زندگی نکنیم لذت نبریم که از چارچوب تعیین شده توسط بقیه تخطی نکرده باشیم برای من ک خیلی تو این موضوع ایراد دارم برام یه زنگ بود که تو ذهنم به صدا درومد در کل ارزش خوندن داره و باید راجبش فکر کرد
maryam
۵
۱۴۰۴/۱۲/۰۱
موقع خوندن داستان قلب ضعیف در ابتدا حس کردم نمیتونم به درستی با متن خو بگیرم شاید ریشه اش در فرهنگ و مذهبی هست که باهاش بزرگ شدم. از همون اول چیزهایی آزارم میداد: صمیمیت لیزانکا و آرکادی اونهم در اولین باری که همدیگرو دیدن، روبوسی ها از خانم فروشنده گرفته تا روبوسی یه دختر با دوست پارتنرش، و اینکه چطور میشه دونفر (آرکادی و واسیا) اینقدر در حد مادر و فرزند همدیگرو دوست داشته باشن و قربون صدقه هم برن برام غیر ممکن و مصنوعی بنظر اومد. واسیا نه خودش کاری از پیش میبره، نه یه تصمیم واحد ولو اشتباه میگیره و نه اجازه میده آرکادی براش کاری انجام بده. این دور باطل منو یاد یک برهه ای از زندگیم انداخت بخاطر همین میتونستم تا حدودی حس و حال واسیا رو درک کنم. اوایل مطالعه عصبی میشدم از این حجم از خودآزاری و نشخوار ذهنی. و از خودم میپرسیدم این چه داستانیه!؟ چطور کسی میتونه همچین داستانی بنویسه و چاپ کنه!؟ نه خلاقیتی در کار بود، نه هیجانی، نه حتی توصیف پیرامونی که چشم نوازمون باشن. مدام جملات تکراری از واسیا و آرکادی بکار برده، مدام افکار واسیا و جملاتشو تکرار کرده. اما الان که به پایان داستان رسیدم متوجه شدم داستایوفسکی چقدرر درخشان زندگی ذهنی یک فرد اورتینک رو صرفا سر یک مسئله به تصویر کشیده. زندگی یک فرد با نشخوار ذهنی قرار نیست برامون هیجان انگیز و پر از خلاقیت و ادرنالین باشه، اتفاقا مغزش پر شده از افکار و جملات تکراری و تکراری و تکراری. مشکلاتی که مدام در ذهن انسان ایجاد میشن و اتفاقا راه حلی واسشون پیدا میشه اما به عمل منجرب نمیشه یا اگه میشه با تردید همراهه، نکنه راه حلش این نباشه، نکنه اشتباه کنم، نکنه جایگاهمو از دست بدم...
سما جعفری
۳
۱۴۰۴/۱۲/۱۶
بعد از قمارباز، این کتاب رو خوندم. داستان اول موضوع جالبی داره ولی خیلی بیشتر از اینها میتونست بسط داده بشه. ظاهرا این داستان در اوایل کار نویسنده نوشته شده و خیلی پخته نیست. دیالوگها و حرکات کاراکترها شدیدا سطحی و بی معنیه. سرعت پیشرفت داستان هم زیاده و همونطور که یکی از دوستان گفتند باعث شد من هم خیلی سریع داستانو بخونم، البته که حوصله سربر بودنش هم بی تاثیر نبود. ولی مفهومی که قصد داره منتقل کنه، این هست که بعضی افراد حتی وقتی خوشبختی بهشون رو میکند، خودشون رو لایق اون نمیبینند و براشون این پذیرش وجود نداره که اونها هم میتونند خوشبخت باشند. به همین علت ضعیف بودن شخصیت واسیا باعث آشفتگی روانی و نهایتا جنون او شد. اما داستان دوم خیلی جالبتر بود و به زندگی پس از مرگ اشاره داشت. افرادی که افسوس میخورند و دوست دارند به دنیا برگردند، اما نویسنده معتقده آدمها پس از مرگ هم تغییر نمیکنند و اصلا شاید به همین خاطره که میگند آدمها اگر به زندگی دنیایی برگردند، باز همون شیوه ی قبل رو در پیش میگیرند. یک جمله ی خیلی قشنگ هم داشت که میگفت: «اینجا مردم خیلی از آدم ها را دیوانه میکنند، اما تا به حال نشده که کسی را عاقل بکنند.»
Fatemeh Ahmadi
۴
۱۴۰۴/۱۱/۲۵
این کتابو کامل خوندم اولین کتابیه که داستایوفسکی میخونم با اینکه تعریفشو بسیار شنیدم داستان اول از یه جاییش به بعد تکراری میشد تکرار اینکه مرد باید یه کاری میکرد و مینوشت اما اینکارو نمیتونست درست انجام بده اما در ادامه داستان تغییر کرد و قسمت شوکه کننده و ناراحت کننده اش، دیوانگی اون مرد بود که خب باعث شد واقعا بهش فکر کنم که چرا؟! و اینکه گاهی چقدر اتفاقات کوچیک میتونن نتایج بزرگی برای ما داشته باشن وقتی خودمون اونها رو توی فکرمون بزرگ میکنیم گاهی ما هم توی دیوانگی تفاوت و فاصله چندانی با واسیا نداریم! به این فکر میکنم شاید رفیقش یا حتی همکار مرموزش هم مقصر باشن اما ترجیح میدم همین درسی که ازش گرفتمو مدنظر قرار بدم چون خیلی وقتا منم مثل واسیا چیزای کوچیک رو برای خودم بزرگ میکنم و خب داستان تکان دهنده‌ای بود! داستان دومم برای من خیلی جالب بود حتی جالب تر از قبلی، شنیدن مکالمات افراد داخل قبرستان جز جالب‌ترین چیزایی بود که خونده بودم و آدمو به فکر میبرد و فکر مرگ رو توی سرت میورد اینکه بعضی افراد حتی بعد از مرگم عوض نمیشن! حتی با اینکه فرصتش هست ولی ترجیح میدن به مدل زندگیشون ادامه بدن ینی بعضی وقتا بعضی آدما هیچ وقت عوض نمیشن و شاید خودمونم جز همینا باشیم اینکه چه عادت‌هایی داریم که باید تغییر بدیم یا چه کارایی داریم که نکردیم که اگه یه وقت مثل اون جوون بخت برگشته از یه سینه درد شب خوابیدیم و صبح بیدار نشدیم شوکه نشیم! و در آخر نظرم همه ما یه بوبوک توی مغزمون داریم که بستگی داره چقدر تقویت و تغذیه‌اش کرده باشیم برخلاف باور همه که فکر میکردن اون نویسنده دیوانست و ازش رو برمیگردانن من فکر میکنم از همشون عاقل تر بود:)
fereshteh fazeli
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۷
داستان های قلب ضعیف و بوبوک بسیار عالی بودند. داستان بوبوک مسلما بسیار پخته تر و جذاب تر بود. نویسنده به این میگن که تو را دنبال خودش بکشونه. خطر اسپویل!!!! داستان اول در مورد دو دوسته که بنظر من کاشیا شخص آب زیر کاه و بدجنسی بود و ادای دلسوزها رو درمی آورد، متوجه شدم دوست شخصیت اصلی داستان تظاهر به دوستی میکرد و مشکلات را برای رفیقش سخت تر کرد و ذهنش را به مرز جنون کشید. در صورتی که اگر واقعا دلسوز او بود خودش داستان را می نوشت و رفیقش فقط برای رونوشت که خطها متفاوت نباشه وقت میگذاشت. داستان غم انگیزی بود.. فارغ از تفاوتهای فرهنگی و اخلاقی، آموزنده بود که هر کسی با ادعای دوستی رفیق نیست. در مورد داستان بوبوک فقط می توانم بگویم بی نظیر بود. و اینکه از لحظه لحظه زندگی باید نهایت استفاده رو کرد. ممنون از کتابراه که این کتاب ارزشمند و خواندنی را به رایگان در اختیار خوانندگان قرار داد.
زینب پورکلهر
۵
۱۴۰۴/۱۲/۲۹
سلام و درود، شاید تنها نویسنده‌ای مانند داستایوسکی بتواند از یک موضوع خسته کننده داستانی جذاب خلق کند هردو داستان عنوانی غیر جذاب و شروعی خسته کننده دارند اما در انتها قدرت نویسنده است که جادو می‌کند‌.
داستان قلب ضعیف داستان دو رفیق شفیق است که یکی، والیا، عاشق دختری زیبا و شایسته می‌شود و دیگری سعی می‌کند که به دوستش در این راه کمک کند اگر چه والیا از نقص جسمی رنج می‌برد ولی با سختکوشی آن را جبران کرده و شغل خوبی دارد، تا اینجا همه چیز به خوبی پیش می‌رود اما چه شد که کارش به جنون کشیده شد؟ یک پایان غیر قابل پیش بینی که نیازمند واکاوی روانشناسانه است.
داستان دوم، بوبوک، یک شاهکار ادبی با شروعی کسل کننده و پایانی شگفت انگیز، گویی خود داستایوسکی یکی از ساکنان همان قبرها بوده که از گور برخاسته است، تشکر ار کتابراه عزیز، بدرود
رامین یوحنا
۵
۱۴۰۴/۰۶/۱۲
همه نوشته‌های داستایوفسکی، خواندنی و آموزنده هستند. داستان قلب ضعیف، ما را بیاد ضعفها و نداشتن اعتماد به نفس و حتی کمی هم ناشکری در مقابل درهایی که خدا به حکمت برایمان باز مینماید، می‌اندازد و در پایان قصه شاید به پوچی این دنیا نیز اشاره میکند. و داستان بوبوک، بسیار خلاقانه برای زمانه نویسنده و به نوعی اشاره دارد به تکبر و خودخواهیها و حتی ظلم قدرتمندان به زیردستان و ناآگاهی از کوتاه و گذرا بودن زندگی دنیوی که حتی در عالم برزخ نیز پایبند عناوین و ثروت خود هستند. این داستان کوتاه ما را بیاد نمایشنامه‌های زیبای شکسپیر می‌اندازد و ارزش بارها خواندن و لذت بردن از مفاهیم برجسته داستان را دارا میباشد🙏
H E
۴
۱۴۰۴/۱۲/۱۳
این کتاب شامل دو داستان قلب ضعیف و بوبوک هست که به نظرم هر دو داستان واقعا فوق العاده بود، البته شاید چون داستایفسکی نویسنده‌ی مورد علاقه من هست این نظر را دارم. این کتاب واقعا ارزش خواندن دارد. قلب ضعیف روایت شخصی است که از خوشحالی زیاد دیوانه می‌شود. او خود را لایق این خوشبختی نمی‌داند چرا که در این برهه از زندگی‌اش درآمد خوبی دارد، با وجود نقص جسمانی عاشق شده و دختر هم عاشق اوست، دوست بسیار خوبی دارد و روزگار به کامش است.
داستان دوم؛ بوبوک؛ دیدگاه جالبی را ارائه می‌دهد و تکه‌های طلایی زیادی دارد...
(واقعا که روح آدمیزاد چه بلاهایی را باید از سر بگذراند)
(ان زمان کل زنده بودیم بدون دروغ نمی‌توانستیم زندگی کنیم، چون زندگی و دروغ واقعا با هم برادراند.)
مینروا مک گونگال
۵
۱۴۰۵/۰۱/۰۶
این کتاب دو داستان جالب داشت، تو داستان اول به نظرم آرکادی مثل خیلی از ماها خودش رو کاملا فراموش کرده و تمام زندگیش و فکر و احساسش شده دوستش واسیا و هرچیزی که مربوط به اون میشه فکر کنم خیلی از ماها اینجور باشیم که خودمون رو فدای بقیه میکنیم و کاملا خودمون کنار میزاریم و آخرم به جایی نمیرسیم و واسیا هم بازم میتونه نشونه خیلی ازما آدما باشه که انقدر از درون ضعف داریم که خودمون رو لایق هیچ اتفاق خوبی نمیدونیم، این کتاب خیلی میتونه آدم رو به فکر فرو ببره و باعث بشه نگاهی به خودش بندازه و ببینه کجای زندگیش با خودش وایساده.. با خودش مثل واسیاست یا مثل آرکادی... داستان دوم هم جالب بود اما به نظرم خیلی معمولی و ناتمام ماند و میتونست خیلی بهتر باشه.
آذرخش
۵
۱۴۰۴/۱۱/۲۰
هر دو داستان جذاب و گیرا بودن. در قلب ضعیف به تصور من طوری شخصیتها مضطرب و شتاب زده عمل میکردن که نمیتونستم کتاب رو آروم بخونم و ناخواسته شتاب زده میخوندمش😁برداشتها متفاوته، بنظرم و اسیای بینوا و امثالش از کمبود توجه و محبت رنج میبرن و اعتماد بنفسشون ضعیفه و باعث میشه خودشونو دست کم بگیرن، ضعف جسمانی هم داشته باشن که بدتر. با کمترین نظر لطفی خودشونو گم میکنن و از ترس اینکه اون توجه و محبت رو از دست ندن از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنن، بطوریکه بشدت آسیب میبینن. این افراد حتی استعداد و مهارتهایی دارن که کشف نمیشه یا به نحو احسن به کار گرفته نمیشه. در نهایت تا فرصت باقیست از لحظات زندگیتون بهره و لذت ببرید. سپاس.
Pari
۴
۱۴۰۴/۱۲/۱۵
داستایوفسکی حتی در اثار اولش هم ثابت میکنه نویسنده قابلی هست. داستان قلب ضعیف با اینکه شروع کمی حوصله سربری داره و حتی جاهایی اتفاقات و روند داستان اگزجره و عجیب و واکنش شخصیت‌ها غیرمنطقی به نظر میان (در اخر متوجه شدم که ذات داستان همینه و این مسئله نشون دهنده ضعف نویسنده نیست) به هرحال داستان بعد از چند صفحه جذاب میشه و اوجش هم اواخرشه. اما داستان بوبوک هرچند کوتاهتره از همون ابتدا خواننده رو جذب میکنه و اواسط داستان جالبتر هم میشه. در کل از هردو داستان لذت بردم و هردو نکات قابل تاملی داشت و با اینکه قبل این فقط از رمان‌های داستایوفسکی خونده بودم ولی به نظرم در بین نویسندگان داستان کوتاه هم نویسنده قهاریه.
mahan
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۸
من قمار باز جوان خام رو خوندم به عنوان اولین کتاب ها این کتابی که الان تموم کردم هم خوب بود نظره شخصیم رو امیدوارم خوب برسونم: جناب نویسنده داخل کتاب هاش اکثرا یه نقطه ی اوجی رو داره که وقتی به اون نقطه میرسی یه شوک حسی به آدم وارد میشه من داخل کتاب جوان خام وقتی به یه بخشی رسیدم چند روز بود تو خماریه بعد از اون نقطه اوج بودم هر موقع کتاب رو باز میکردم یه حسی میداد بهم بنظرم این نویسنده اکثرا داستان هاش که شاهکارن این نقطه اوج رو دارن و من خیلی خوشحالم که این شاهکار هارو میخونم منتها نظره شخصیمه و خوب نقطه اوج داستان ها میتونه برای هر شخص متفاوت باشه که قطعا میدونم متفاوت هم هست
مرتضی روشندل‌زاده
۳
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
با دو داستان متفاوت رو به رو هستیم که برای قرن نوزدهم هستند قلب ضعیف که اگر اسم داستایفسکی را نمیکشید اصلا خوانده نمیشد، چون یک تمرین از نوشته های این نویسنده جوان بود. که با سبک و حال همان زمان نوشته شده و شاید برای خواننده امروزی زیاد قابل درک نیست و کامل نمیتواند ارتباط برقرار کند. روایتی از یک جوانی که اضطراب و خوشبختی را در کنار هم نمیتواند تحمل کند. اما بوبوک برای زمان پختگی فکری این نویسنده است که سعی کرده از طریق مردگان ان فساد و ان شرایط که همچنان آدم ها بعد از مرگ حس میکنند زنده هستند و کارهای زنده بودن که داشتن را انجام دهند را نشان دهد.
Shima
۵
۱۴۰۴/۱۱/۲۷
این کتاب شامل دو تا داستان مجزاست ولی به شدت زیبا و تاثیر گذار این چندمین کتاب از داستایوفسکی که مطالعه میکنم و واقعا از آثارش لذت میبرم داستان اول درمورد جوانی که خوش اقبالی و سعادت زیادی از نظر خودش نسیبش میشه ولی به خاطر یک مشکل کوچیک که با اون خودشو عذاب میده دچار جنون میشه و داستان دوم در مورد نویسنده‌ای که به صورت اتفاقی به گورستان میره و با ذهن خلاق و بیمارش یک گفت گوی خیالی در باب مردگان زیر خاک درست میکنه و حس میکنه گفت و گوی مردگان میشنوه در کل من از داستان دوم بیشتر لذت بردم و کاملا مشخص بود که این داستان در زمان پختگی ادبی داستایوفسکی نوشته شده ممنون از کتابراه
زینب نظری
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۹
بعد از قمار باز و نازنین این سومین کتابی هست که از داستایوفسکی میخونم و همه شون بی نظیر. به قول دوستی این قدرت نویسندگی داستایوفسکی رو نشون میده که بعد ۲۰۰ سال داستان هاش هنوز گیرا و اثرگذار هستند و مخاطب به راحتی میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. چیزی که در مورد شخصیت ها در آثار داستایوفسکی برای من جالبه همین توصیف دقیق از حالات روحی اونهاست و بیماری هایی که ریشه در روان انسان دارن و اونها رو از زندگی دور می کنند. برای کاراکتر اصلی داستان قلب ضعیف واقعا غصه خوردم، اینکه چطور عدم ثبات روحی میتونه زندگی انسان رو مختل کنه خیلی غم انگیزه...
محمدرضا اسفنجانی
۳
۱۴۰۴/۱۲/۲۰
داستان کوتاه بود از داستان دومی چیزخاصی نفهمیدم ومرتب ورق زدم داستان اول کمی بهتر بود ولی آدم از شخصیت واسیا که اینقدر متوهم هست سردرد می‌گیرد و یه جورایی دلش به حالش میسوزدالبته نابوده همین بوده چه بسیارعشاق بی معرفت که به محض دیدن نقص در طرف مقابل پی زندگی خودمیروند وعشقشان روبه آسانی فراموش می‌کنند البته به نوعی حق دارند چراباید عمرشان راصرف زندگی با شخصی که متوهم هست داشته باشند حال اگر سالها باهم زندگی می‌کردند مطلب دیگری بود به هرحال دنیاهمینه…. زندگی ادامه داره هیچکس بزرگ نیست هیچکس بی عیب نیست امیدوارم دراین جنگ خانمان سوز سلامت باشید۱۴۰۴/۱۲/۲۰
عرفان عبدلی
۴
۱۴۰۴/۱۱/۲۸
قلب ضعیف و بوبوک دو داستان تقریبا کوتاه از داستایوفسکی نویسنده مشهور روس است که به نظر بنده تمامی آثارش حتی ضعیف ترین آن ارزش حداقل یک بار خواندن را دارد. در داستان قلب ضعیف به مثابه اکثر کاراکتر های کتابهای داستایوفسکی دارای یک شخصیت است که بحران روحی ای را از سر میگذراند و به مرز جنون میرسد. گفتگوی شبه خیالی واقعی از مردگانب در گورستان که بنظرم میتونسط بسط بیشتری پیدا کنه و جذاب تر هم میشد. بوبوک اما داستان کوتاه تر و به نظر من متفاوت تری بود که از قلم این نویسنده میخوندم.
فاطمه اس
۳
۱۴۰۴/۱۱/۲۰
داستان قلب ضعیف در واقع اشاره به کسی داره که از یک اضطراب و روان پریشی رنج می بره ولی کسی نیست که روی این جنبه شخصیتی واسیا کار کنه و اتفاقا دوستش هم قادر نیست بهش کمک کنه (صحبتهای طولانی و بی نتیجه این دو دوست خسته کننده است بخصوص که نویسنده هر دفعه حرفهای بی سر و ته هر دوشون رو تکرار می کنه) در مورد داستان بوبوک باز داستان قشنگ تر بود چون نویسنده کل زندگی و برداشت آدم ها رو از زندگی به چالش می کشد
Maryam Aslani
۵
۱۴۰۵/۰۱/۰۳
درود به کتابراه و کتابراهیای عزیز،
من قلم داستایفسکی رو خیلی دوست دارم، نوشته‌های کوتاهش مثل قندِ، و رمانا طولانیش مثل یه کیک چند طبقه، شاید یه وقت شیرینیش دلمو بزنه و دوست داشته باشم چند روز دیگه بخورمش اما هنوز از هیچکدوم از نوشته‌هاش بدم نیومده، این کتابم گرفته بودم تا چند خطی بخونم و مطمئن بشم میخوام فیزیکیشو بخرم یا نه، ولی چند خط به آخر کتاب رسید، مطمئن باشید هرگز نمیتونم کمتر از ۵ستاره بهش بدم😍
فی فی فخرا
۳
۱۴۰۴/۱۲/۰۲
کتاب قلب ضعیف میخواد بگه عدم اعتماد به نفس باعث میشه حتی اگر بهترین شرایط زندگی هم برات پیش بیاد اونو به طرز فجیعی از دست میدی
فقط فضاو فرهنگی که نویسنده توش بوده خیلی متفاوت از ماست و همین کلا حس خوب موقع خوندن رو ازت میگیره. کتاب بوبوک هم میخواد بگه دنیا پوچه فقط نویسنده خیلی عجله داره و تند تند نوشته جا داشت بیشتر مینوشت. الان که متاسفانه نویسنده در دنیای مردگان یا به قول خودش دنیای هوشیاران سپری میکنه
Nadia Saadati
۳
۱۴۰۵/۰۱/۰۴
با اینکه این کتاب از آثار یکی از مشهورترین نویسنده‌های جهانه اما مورد پسند من نبود. کتاب قلب ضعیف تنها آخرش برام جالب بود اما اوایلش دیالوگ‌های قابل حذف زیادی داشت. یکسری موارد مورد پسندم نبود که به دلیل تفاوت فرهنگی میتونست باشه. تنها نقطه قوت هر دو داستان تو جدید بودن و غیرکلیشه‌ای بودنشون بود. کتاب دوم هم بد نبود اما روند بسیار سریع و اسامی بسیار سخت بودن که باز بخاطر تفاوت فرهنگی میتونه باشه.
مهناز فروغیان
۴
۱۴۰۴/۱۱/۱۹
با تشکر از کتابراه به خاطر این هدیه زیبا که به من داد قلب ضعیف داستانی انسانی و بسیار غم انگیزه در باره ادمی حساس که حتی تحمل خوشبختی را ندارد و زیر فشار اضطراب و احساس بی لیاقتی فرو میپاشد اما بوبوک فضایی عجیب دارد گفت و گوی مردگان در گورستان بهانه ای است برای نقد ریاکاری و فساد و پوچی انسان کلا فضای هردو داستان تاریکه به همین دلیل یک ستاره بهش کم دادم ولی موضوعش بسیار عمیقه
Sharif
۴
۱۴۰۴/۱۲/۲۷
قلب ضعیف بیانگر فرسودگی و خستگی است که در اثنای زندگی یک نشخوارکننده فکری ظاهر می شود، همانقدر خسته کننده، بی هدف و مختوم به نابودی. بوبوک داستانی به مراتب پخته تر و از نظر بنده بیانگر "رهایی پنهان در مفهوم" مرگ بود. در کارهای داستایوفسکی ارتباط برقرار کردن با کانتکس فرهنگی و اجتماعی، توانایی خواندن مکالمه های مداوم و همچنین به خاطر سپاری شخصیت های متعدد حائز اهمیت است.
فاطمه بابایی
۳
۱۴۰۴/۱۱/۲۶
کتاب از جایی شروع می شود که دوتا دوست با هم زندگی می کنند و یکی از انها عاشق یه دختری به اسم لیزانکا شده است و مایل است دوستش را هم با اون اشنا کند. بعد از اینکه دوستش را با او اشنا می کند یه دفعه یادش می افتد که کاری که رئیسش بهش سپرده است هنوز تمام نکرده و برای همین روز و شب شروع به کار کردن می کند بدون اینکه استراحتی داشته باشد و همین باعث دیوانگی او می شود.
Zahra Zamani
۵
۱۴۰۴/۱۲/۱۴
هر دو داستان جذابیت خودش داشت و قطعا ارزش خواندن داره
داستان اول از لحاظ روانی ملموس بود از این جهت که ممکن ما هم در برهه‌هایی از زندگی چنین خودخوری و اورتینکی تجربه کنیم با اینکه نویسنده روان پریشی شخصیت داستان خیلی حاد و پررنگ نشون داده بود.
داستان دوم عمیق تر بود و تلنگری به آدم میزد مخصوصا قسمتی که‌یکی از مرده‌ها گاهی می‌گفت کاش کمی بیشتر زنده بودم.
F_1362
۳
۱۴۰۴/۱۱/۲۰
داستان اول ایده ی خوبی داره. شاید اگر نویسنده در دورانی که پختگی و تجربه ی بیشتری داشت اونو مینوشت، تبدیل به داستان بلند و رمان میشد، چون جای کار بسیار زیادی داره و شخصیت هایی که حتی در حد یک اسم و یک خط بهشون اشاره شده می تونستن خیلی بیشتر واکاوی بشن. اما در مورد داستان بوبوک کاملا با نظر منتقدان معاصر داستایوفسکی موافقم: بی اهمیت و خالی از محتوای ادبی.
نگین موسوی
۳
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
این کتاب رو از کتابراه هدیه گرفتم و با اشتیاق مشغول مطالعه‌اش شدم. یکی دیگه کارشو انجام نداده بود من 50 صفحه استرس کشیدم. 😅 این به مهارت نویسنده برمیگرده و البته به صبوری من که با وجود چنین ترجمه‌ی ضعیفی از ادامه‌ی خواندن انصراف ندادم. از کتابراه عزیز و دوست داشتنی ممنونم که هر آخر هفته یک کتاب هدیه میدن. 🎀
Mhddse
۳
۱۴۰۵/۰۱/۲۲
دو داستان کوتاه ولی پربار بودند. گرچه من بوبوک رو بیشتر دوست داشتم چون داستان یادداشتی بود و این نوع راوی اول شخص رو خیلی دوست دارم از داستایفسکی، اما قلب ضعیف از استادی قلم داستایفسکی کم نمیکنه (گرچه اوایل نویسندگیش نوشته شده). خیلی خوب نویسنده تونسته یک اتفاق و یک زندگی رو بعنوان مسئله برای مخاطب مطرح کنه.
محمد
۴
۱۴۰۴/۱۲/۲۲
یکی از اولین داستان‌های داستایوفسکی ولی بازم به تصویر کشیدنش به شدت خوبه قلب ضعیف تذکر تعادل در زندگی و در عین حال وظیفه شناسی رو میده بوبوک یک روایت متفاوت از اینکه بعضی موقع‌ها چقد همه چیز باید ساده باشه و ما سختش میکنیم و هیچ چیز کمک حالمون تویه دو متر زیر زمین نیست 🙏
کتایون آتابای
۴
۱۴۰۴/۱۲/۱۷
حتی بدون مقدمه مترجم می‌شد فهمید کدام داستان برای دوران شروع و کدام برای دوران پختگی داستایوفسکی است. داستان قلب ضعیف با این که موضوع تقریبا جالبی داشت اما کمی ریتم کند و تکراری داشت. داستان بوبوک خیلی خیلی جالب و نوآورانه بود و بیشتر من را جذب کرد.
Qp
۴
۱۴۰۵/۰۱/۱۷
سلام و عرض ادب خدمت دوستان. نمیدونم من این حسو دارم یا واقعا نوشته های کتاب پراکنده بود یا به خاطر سانسور کردن متن کتاب اینجوری میشد اگه کلی بخوام بگم چیزی برای یاد گیری داستان اولش نداره فقط یه داستان دو تا رفیق رو میگه همین
امیر
۴
۱۴۰۴/۱۲/۲۷
جالبه قصه‌های داستایوفسکی. قصه اول درباره یه کارمند با کلی امید و آرزو برای ازدواج هستش که البته کارای اداره ش رو به موقع انجام نداده و مدام نگران کارشه. انتظار یه قصه تخیلی یا ماجرای خاص رو نداشته باشید ولی قلم جالب و گیرایی داره
Samira
۴
۱۴۰۴/۱۲/۲۲
کتاب قشنگی بود ولی من از اونجایی که همش همه رو روبوسی میکرد زیاد خوشم نیومود مثل اونجایی که خانوم لباس فروشی رو روبوسی کرد و به دوستش ارکادی رو عمون اول به لیزانکا گفت که روبوسی کنید و شخصیت‌های داستان به خوبی توضیح نداده بود
Nima
۴
۱۴۰۴/۱۲/۱۸
کتاب جالبی بود من به شخصه قلب ضعیف رو بیشتر دوست داشتم گرچه که اول خو گرفتن با متن کمی سخت بود اما داستان جالبی بود و ارزش خواندن بالایی داشت بوبوک هم داستانی بود که در عین کوتاهی به موضوع‌هایی بلند و رگ و ریشه دار اشاره میکرد
سمیرا
۴
۱۴۰۵/۰۱/۲۱
از همون اول داستان قلب ضعیف حس کردم دلسوزیِ آرکادی تصنعی بود و علیرغم اینکه هیچ کمکی نمی‌کرد فشار و سختی کار برای واسیا بیشتر می‌کرد.
داستان بوبوک عجیب بود عجیب...
گویا انسان بعد از مرگ هم تغییر نمیکنه
شیوا
۴
۱۴۰۴/۱۱/۲۳
کتاب خوبی بود، قلب ضعیف و بوبوک از نوشته‌های اول داستایوفسکی هستن و اگه کتاب‌های دیگه نویسنده رو خونده باشین میتونید روند پیشرفت قلم رو به وضوح ببینید، بنظرم بوبوک بهتر بود ولی در کل دوتاشون جالب بودن
mh Beygi
۵
۱۴۰۴/۱۱/۲۰
انگار داستایفسکی در این کتاب داره می گه: انسان نه با معصومیتِ مطلق نجات پیدا می کنه، نه با بی شرمیِ مطلق. نظر شخصی : من قلب ضعیف رو غم انگیزتر می دونم، بوبوک رو ترسناک تر. اولی باعث همدلی می شه، دومی باعث بی اعتمادی.
Kimia toopchi
۵
۱۴۰۴/۱۲/۱۳
داستان کوتاه و خواندنی است. از آثار اولیه داستایوفسکی است و برای طرفداران این نویسنده تجربه‌ی جالبی است تا شاهد سیر تحول و دگرگونی این نویسنده‌ی شهیر روس باشند. خواندن این اثر قطعا قابل پیشنهاد است.
امیر محمد زاده
۵
۱۴۰۴/۱۲/۰۷
این کتاب دارای دو داستان کوتاه است که به نوبه خود جالب و آموزنده هستند، قلم داستایوفسکی جوریه که آدم غرق داستان میشه و گذر زمان رو فراموش میکنه، داستان کوتاه بوبوک هم بسیار تأمل برانگیز بود
کاربر sha
۴
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
ما باید شکر گزار باشیم و بقول شاعر که می‌گوید شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند. از خودخواهی و زیاده خواهی دوری جوییم و به دنبال حقیقت و رعایت عدالت و حقوق همدیگر‌ی باشیم
پارسی
۴
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
کتاب قلب ضعیف، اشاره به ضعف‌های دارد که در اثر عاشق شدن در فرد به وجود می‌آید، و بو بو ک داستان پخته تری دارد و بیشتر به داستان‌های کوتاه گوگول، شباهت دارد، مورد پسند من بود پیشنهاد میدهم مطالعه کنید
حسن حیدری
۴
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
نمیدونم چرا با داستان نیمه بلند قلب ضعیف بیشتر ارتباط برقرار کردم بیشتر ازش خوشم اومد. بوبوک هم خوب بود ولی زیاد باهاش ارتباط برقرار نکردم. به خاطر همین چهار ستاره می‌دم.
شراره تاجمیرریاحی
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
نثر روان و فلم بی‌نظیر داستایوفسکی مثل همیشه قابل ستایش است. داستان درباره یک نویسنده است که مقاله و داستانهایش را چاپ نمی‌کنند و او داستانی از زبان مرده‌های تو گ‌ور نوشته است.
معصومه اکرمی
۳
۱۴۰۴/۱۲/۲۸
درسته داستایوفسکی نویسنده خیلی بزرگیه ولی از این دو تا داستان خوشم نیومد کارهای دیگش بهترن برای این کتاب وقت تلف نکنید ارزش نداره خودمون کتاب‌های بهتر از این داریم
Zahraalizade
۲
۱۴۰۴/۱۲/۱۵
قلب ضعیف رو داستانش رو توی یک خط هم میشه نوشت و اونقدر بسط دادن و اغراق رو دوست نداشتمبوبوک هم داستان جالبی داشت ولی میتونست بهتر هم باشه و ادامه قشنگ تری داشته باشه
ایدا قلی زاده
۳
۱۴۰۴/۱۱/۳۰
بیشتر بخش بوبوک رو دوست داشتم.. بنظرم جا داشت که نویسنده اون و گسترده تر و با جزئیات بیشتر بنویسه.. بخش قلب ضعیف هم جالب بود ولی اگه با جزئیات بیشتر نوشته می‌شد بهتر بود
حمزه خاک
۳
۱۴۰۴/۱۱/۲۶
کتاب از دو قسمت تشکیل شده، قسمت اول تعریف محیط و شرایط خیلی خوب هست ولی پایان داستان اون جور که من دوست داشتم یا انتظار داشتم نبود اما داستان دوم.... بخونید و قضاوت کنید
Mahnaz
۴
۱۴۰۵/۰۱/۲۸
نویسنده به نامی هست و آثار خوبی داره
یکم اولش سخت بود ارتباط برقرار کردن با کتاب که خب به نظرم درمورد تمام آثار روس همینطوره
درکل کتاب خوبیه
آتنا
۳
۱۴۰۵/۰۱/۰۹
داستان اول جملات تکراری زیاد داشت که باعث شد متن کتاب برام خسته کننده بشه اما داستان دوم هم از نظر موضوع و هم از نظر قلم خیلی خوب و جذاب بود
مهسا
۲
۱۴۰۴/۱۲/۱۸
۶۰ صفحه درباره دو روز از زندگی دو تا جوان صحبت کرد و آخرش به مضخرف‌ترین شکل ممکن داستان رو تموم کرد... واقعا حیف وقت برای همچین داستان‌های بی سر و تهی
1 2 >>
👋 سوالی دارید؟