معرفی و دانلود کتاب قلب ضعیف و بوبوک

عکس جلد کتاب قلب ضعیف و بوبوک
قیمت:
۸۷,۰۰۰ تومان
۵۰٪ تخفیف اولین خرید با کد welcome

برای دانلود قانونی کتاب قلب ضعیف و بوبوک و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان نصب کنید.

برای دانلود قانونی کتاب قلب ضعیف و بوبوک و دسترسی به هزاران کتاب و کتاب صوتی دیگر، اپلیکیشن کتابراه را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب قلب ضعیف و بوبوک

کتاب قلب ضعیف و بوبوک حاوی یک داستان نیمه‌بلند و یک داستان کوتاه از فئودور داستایوفسکی است. قلب ضعیف یکی از داستان‌های چندوجهی این نویسنده‌ی بزرگ روس است که در سن بیست‌وهفت سالگی آن را به نگارش درآورد و بسیاری از خصیصه‌های سبکی داستایوفسکی در آن قابل ردیابی است. بوبوک نیز داستانی‌ست که نویسنده پس از تجربیات پربار در عرصه‌ی ادبیات منتشر کرد.

درباره‌ی کتاب قلب ضعیف و بوبوک

کتاب قلب ضعیف و بوبوک دو داستان کوتاه فئودور داستایفسکی را در قالب یک اثر ارائه می‌دهد. داستایفسکی داستان قلب ضغیف را زمانی نوشت که در دوران اولیه‌ی نویسندگی خود بود و تنها بیست‌وهفت سال داشت. این داستان چندلایه از نمونه‌های اولیه‌ی کارنامه‌ی داستایفسکی در کاوش و تحلیلِ ذهن انسان است. این قصه‌ی روان‌شناختی را می‌توان مقدمه‌ای بر رمان‌های متأخر و مشهور او یعنی «ابله» و «همیشه شوهر» دانست که با همان ظرافت و هوشمندی بالا به درونیات پیچیده‌ی انسان می‌پردازند.

داستان قلب ضعیف روایتی تراژیک از مردی جوان است که چنان در انگاره‌ی «خوشبختی جمعی» غرق شده که نمی‌تواند با ایده‌ی ازدواج با یک دختر جذاب و دل‌ربا برای دست‌یابی به «خوشبختی فردی» کنار بیاید. به همین روی تصمیم می‌گیرد هیچ‌وقت به این ازدواج تن ندهد. چنین تصمیمی باعث می‌شود تا شخصیت اصلی داستان به آرامی به سوی جنون سوق پیدا کند و بر پرتگاه قرار بگیرد. اما مسئله پیچیده‌تر از این است. هر که داستایفسکی خوانده باشد می‌داند که این نویسنده بزرگ روس هیچ‌گاه منظور و مقصود اصلی خود را به صورت مستقیم و ساده عنوان نمی‌کرد. پس ستایشگران این داستان باور دارند رویکرد پیچیده‌تری در این داستان نهفته که تنها با خواندن چندین و چندباره‌ی آن می‌توان به آن رسید.

معرفی و دانلود کتاب قلب ضعیف و بوبوک

داستان بوبوک زمانی به نگارش درآمد که داستایفسکی تعدادی از مشهورترین و مهم‌ترین آثار خود را منتشر کرده بود. برخلاف قلب ضعیف که محصولِ جوانی و تجربه‌های اولیه‌ی نویسنده بود، بوبوک نتیجه‌ی آخرین دوره‌ی فعالیت ادبی داستایفسکی به شمار می‌رود. بوبوک در زبان روسی به معنای لوبیای ریز است و در داستان تحت عنوان «چرندیات» معنی می‌شود. این داستانِ داستایفسکی را می‌توان اثر انتقادی و هجوآمیز او نسبت به جامعه‌ی ادبی و سیاسیِ روسیه دانست. در متونی که در باب این داستان نوشته شده به این واقعیت اشاره شده که بوبوک شباهت زیادی به نوشته‌های کنایه‌آمیز و کمیک گوگول دارد و در اینجا بیش از هر اثر دیگری داستایفسکی به این نویسنده‌ی هم‌وطن خود نزدیک شده است.

داستایفسکی اساساً در مدیوم داستان کوتاه نیز همچون رمان فعالیت‌های درخوری داشت. با وجود آن‌که اکثر آثار اصلی و مشهور این نویسنده رمان‌هایی حجیم‌اند، اما او در عرصه‌ی نوشتن رمان‌های کوتاه و داستان‌هایی که طول آن‌ها تنها به چند صفحه می‌رسد نیز مهارت ویژه‌ای داشت. این دو داستان نیز در کارنامه‌ی داستایفسکی آثار ویژه و متفاوتی هستند. داستان قلب ضعیف، داستایفسکی را در زمان جاه‌طلبی‌های ادبی دوران جوانی‌اش نمایان می‌کند و بوبوک به ما نویسنده‌ی پخته‌ای را نشان می‌دهد که ترسی ندارد پس از انتشار چندین رمان و داستان کوتاه درخشان، حال کمی جدیت را فرو بگذارد و به هجو جامعه‌ی خود بپردازد.

گفتنی است که کتاب قلب ضعیف و بوبوک توسط یلدا بیدختی نژاد به فارسی ترجمه شده است.

نکوداشت‌های کتاب قلب ضعیف و بوبوک

  • بیش از هرچیز، داستان قلب ضعیف همچون یک تحلیل روان‌شناختی نمایان می‌شود: این واقعیت که چه اتفاقی می‌افتد وقتی شخصی عاشق می‌شود و از قلبی ضعیف برخوردار است. (Felix Purat)
  • قلب ضعیف یک داستان کوتاه عمیق و چندوجهی از داستایفسکی است که آن را در جوانی منتشر کرد. یک داستان خاص که بسیار پیچیده‌تر از آن است که در صراحت ظاهری روایت به چشم می‌آید. (Katherine Strelsky)

کتاب قلب ضعیف و بوبوک برای چه کسانی مناسب است؟

این کتاب به دوست‌داران داستان‌ها و رمان‌های ادبیات روسیه و همچنین علاقه‌مندان به آثار فئودور داستایوفسکی پیشنهاد می‌شود.

در بخشی از کتاب قلب ضعیف و بوبوک می‌خوانیم

هدیه‌ی لیزانکا یک کیف‌پول بود که رویش با منجوق‌های طلایی طرحی زیبا دوخته بود. یک طرفش طرح یک گوزن در حال دویدن که بسیار طبیعی و واقعاً عالی شده بود و روی دیگر پرتره‌ی یک ژنرال مشهور که آن هم الحق عین خود ژنرال درآمده بود. دیگر از خوشحالی واسیا بهتر است چیزی نگویم. در این میان در اتاق پذیرایی هم اوضاع بدک نبود.

لیزانکا آمده بود نزدیک آرکادی ایوانوویچ، دستش را گرفته بود و انگار داشت از او تشکر می‌کرد. کمی گذشت تا آرکادی ایوانوویچ بالاخره بفهمد که لیزانکا دارد به خاطر واسیای عزیزتر از جانش از او تشکر می‌کند. لیزانکا دیگر از هیجان سر از پا نمی‌شناخت، چون شنیده بود آرکادی ایوانوویچ دوست حقیقی و رفیق شفیق نامزدش است و او را بسیار دوست دارد و مراقبش است؛ قدم‌به‌قدم کنارش است، با توصیه‌های نجات‌بخش خود او را از خطر می‌رهاند و لیزانکا هرگز نمی‌تواند آن‌طور که باید از آرکادی ایوانوویچ قدردانی کند که هیچ، اصلاً از فرط امتنان نمی‌داند چه باید بکند و در آخر امیدوار است آرکادی ایوانوویچ به او هم محبت داشته باشد، حتی شده نصف محبتش به واسیا را ارزانی او کند. بعد پرس‌وجو کرد تا ببیند واسیا هیچ مراقب سلامتی‌اش است یا نه و درباره‌ی شخصیت حساس و هیجانی او هشدارهایی داد. لیزانکا گفت واسیا چنان که باید آدم‌ها را نمی‌شناسد و از زندگی واقعی بی‌خبر است.

فهرست مطالب کتاب

مقدمه‌ی مترجم
قلب ضعیف
بوبوک: از یادداشت‌های یک نفر دیگر

مشخصات کتاب الکترونیک

نام کتابکتاب قلب ضعیف و بوبوک
نویسنده
مترجمیلدا بیدختی نژاد
ناشر چاپینشر چشمه
سال انتشار۱۴۰۲
فرمت کتابEPUB
تعداد صفحات95
زبانفارسی
شابک978-622-01-1158-0
موضوع کتابکتاب‌های داستان و رمان فلسفی خارجی، کتاب‌های ادبیات کلاسیک، کتاب‌های داستان کوتاه خارجی، کتاب‌های داستان و رمان روانشناسی خارجی
قیمت نسخه الکترونیک

نقد، بررسی و نظرات کتاب قلب ضعیف و بوبوک

مریم رحمانی
۵
۱۴۰۴/۱۲/۰۸
این کتاب دوتا داستان داره چیزی که بمن یاد داد داستان اول که بنظرم یکم اگزجره شده بود تا ذهن رو به چالش بکشه که گاهی ما واسه نعمتی که بما داده میشه احساس لیاقت نداریم همش فک میکنیم اگه یجایی از مسیر زندگیمون داره خوب پیش میره یه کسی یه عشق نابی بهمون هدیه میکنه یا یه نعمتی به هرشکلی بهمون داده شده چ حتما یجای کار میلنگه وگرنه منو به این همه خوشبختی و داستان اول یه شخصیت دقیقا با همین طرز فکر البت یکم اگزجره تر به مرض جنون کشیده میشه چون مدام با خودش میگه چرا این خوشبختی نصیب من شده من لایقش نیسم داستان دوم خیلی کوتاه بود اما درسی که برا من داشت این بود که شاید توی گور به این نتیجه برسیم که کاش انقد خودمونو سانسور نکنیم انقد خودمونو درگیر شرم و خجالت و در کل زندگی نکنیم لذت نبریم که از چارچوب تعیین شده توسط بقیه تخطی نکرده باشیم برای من ک خیلی تو این موضوع ایراد دارم برام یه زنگ بود که تو ذهنم به صدا درومد در کل ارزش خوندن داره و باید راجبش فکر کرد
maryam
۵
۱۴۰۴/۱۲/۰۱
موقع خوندن داستان قلب ضعیف در ابتدا حس کردم نمیتونم به درستی با متن خو بگیرم شاید ریشه اش در فرهنگ و مذهبی هست که باهاش بزرگ شدم. از همون اول چیزهایی آزارم میداد: صمیمیت لیزانکا و آرکادی اونهم در اولین باری که همدیگرو دیدن، روبوسی ها از خانم فروشنده گرفته تا روبوسی یه دختر با دوست پارتنرش، و اینکه چطور میشه دونفر (آرکادی و واسیا) اینقدر در حد مادر و فرزند همدیگرو دوست داشته باشن و قربون صدقه هم برن برام غیر ممکن و مصنوعی بنظر اومد. واسیا نه خودش کاری از پیش میبره، نه یه تصمیم واحد ولو اشتباه میگیره و نه اجازه میده آرکادی براش کاری انجام بده. این دور باطل منو یاد یک برهه ای از زندگیم انداخت بخاطر همین میتونستم تا حدودی حس و حال واسیا رو درک کنم. اوایل مطالعه عصبی میشدم از این حجم از خودآزاری و نشخوار ذهنی. و از خودم میپرسیدم این چه داستانیه!؟ چطور کسی میتونه همچین داستانی بنویسه و چاپ کنه!؟ نه خلاقیتی در کار بود، نه هیجانی، نه حتی توصیف پیرامونی که چشم نوازمون باشن. مدام جملات تکراری از واسیا و آرکادی بکار برده، مدام افکار واسیا و جملاتشو تکرار کرده. اما الان که به پایان داستان رسیدم متوجه شدم داستایوفسکی چقدرر درخشان زندگی ذهنی یک فرد اورتینک رو صرفا سر یک مسئله به تصویر کشیده. زندگی یک فرد با نشخوار ذهنی قرار نیست برامون هیجان انگیز و پر از خلاقیت و ادرنالین باشه، اتفاقا مغزش پر شده از افکار و جملات تکراری و تکراری و تکراری. مشکلاتی که مدام در ذهن انسان ایجاد میشن و اتفاقا راه حلی واسشون پیدا میشه اما به عمل منجرب نمیشه یا اگه میشه با تردید همراهه، نکنه راه حلش این نباشه، نکنه اشتباه کنم، نکنه جایگاهمو از دست بدم...
سما جعفری
۳
۱۴۰۴/۱۲/۱۶
بعد از قمارباز، این کتاب رو خوندم. داستان اول موضوع جالبی داره ولی خیلی بیشتر از اینها میتونست بسط داده بشه. ظاهرا این داستان در اوایل کار نویسنده نوشته شده و خیلی پخته نیست. دیالوگها و حرکات کاراکترها شدیدا سطحی و بی معنیه. سرعت پیشرفت داستان هم زیاده و همونطور که یکی از دوستان گفتند باعث شد من هم خیلی سریع داستانو بخونم، البته که حوصله سربر بودنش هم بی تاثیر نبود. ولی مفهومی که قصد داره منتقل کنه، این هست که بعضی افراد حتی وقتی خوشبختی بهشون رو میکند، خودشون رو لایق اون نمیبینند و براشون این پذیرش وجود نداره که اونها هم میتونند خوشبخت باشند. به همین علت ضعیف بودن شخصیت واسیا باعث آشفتگی روانی و نهایتا جنون او شد. اما داستان دوم خیلی جالبتر بود و به زندگی پس از مرگ اشاره داشت. افرادی که افسوس میخورند و دوست دارند به دنیا برگردند، اما نویسنده معتقده آدمها پس از مرگ هم تغییر نمیکنند و اصلا شاید به همین خاطره که میگند آدمها اگر به زندگی دنیایی برگردند، باز همون شیوه ی قبل رو در پیش میگیرند. یک جمله ی خیلی قشنگ هم داشت که میگفت: «اینجا مردم خیلی از آدم ها را دیوانه میکنند، اما تا به حال نشده که کسی را عاقل بکنند.»
Fatemeh Ahmadi
۴
۱۴۰۴/۱۱/۲۵
این کتابو کامل خوندم اولین کتابیه که داستایوفسکی میخونم با اینکه تعریفشو بسیار شنیدم داستان اول از یه جاییش به بعد تکراری میشد تکرار اینکه مرد باید یه کاری میکرد و مینوشت اما اینکارو نمیتونست درست انجام بده اما در ادامه داستان تغییر کرد و قسمت شوکه کننده و ناراحت کننده اش، دیوانگی اون مرد بود که خب باعث شد واقعا بهش فکر کنم که چرا؟! و اینکه گاهی چقدر اتفاقات کوچیک میتونن نتایج بزرگی برای ما داشته باشن وقتی خودمون اونها رو توی فکرمون بزرگ میکنیم گاهی ما هم توی دیوانگی تفاوت و فاصله چندانی با واسیا نداریم! به این فکر میکنم شاید رفیقش یا حتی همکار مرموزش هم مقصر باشن اما ترجیح میدم همین درسی که ازش گرفتمو مدنظر قرار بدم چون خیلی وقتا منم مثل واسیا چیزای کوچیک رو برای خودم بزرگ میکنم و خب داستان تکان دهنده‌ای بود! داستان دومم برای من خیلی جالب بود حتی جالب تر از قبلی، شنیدن مکالمات افراد داخل قبرستان جز جالب‌ترین چیزایی بود که خونده بودم و آدمو به فکر میبرد و فکر مرگ رو توی سرت میورد اینکه بعضی افراد حتی بعد از مرگم عوض نمیشن! حتی با اینکه فرصتش هست ولی ترجیح میدن به مدل زندگیشون ادامه بدن ینی بعضی وقتا بعضی آدما هیچ وقت عوض نمیشن و شاید خودمونم جز همینا باشیم اینکه چه عادت‌هایی داریم که باید تغییر بدیم یا چه کارایی داریم که نکردیم که اگه یه وقت مثل اون جوون بخت برگشته از یه سینه درد شب خوابیدیم و صبح بیدار نشدیم شوکه نشیم! و در آخر نظرم همه ما یه بوبوک توی مغزمون داریم که بستگی داره چقدر تقویت و تغذیه‌اش کرده باشیم برخلاف باور همه که فکر میکردن اون نویسنده دیوانست و ازش رو برمیگردانن من فکر میکنم از همشون عاقل تر بود:)
fereshteh fazeli
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۷
داستان های قلب ضعیف و بوبوک بسیار عالی بودند. داستان بوبوک مسلما بسیار پخته تر و جذاب تر بود. نویسنده به این میگن که تو را دنبال خودش بکشونه. خطر اسپویل!!!! داستان اول در مورد دو دوسته که بنظر من کاشیا شخص آب زیر کاه و بدجنسی بود و ادای دلسوزها رو درمی آورد، متوجه شدم دوست شخصیت اصلی داستان تظاهر و به دوستی میکرد مشکلات را برای رفیقش سخت تر کرد و ذهنش را به مرز جنون کشید. در صورتی که اگر واقعا دلسوز او بود خودش داستان را می نوشت و رفیقش فقط برای رونوشت که خطها متفاوت نباشه وقت میگذاشت. داستان غم انگیزی بود.. فارغ از تفاوتهای فرهنگی و اخلاقی، آموزنده بود که هر کسی با ادعای دوستی رفیق نیست. در مورد داستان بوبوک فقط می توانم بگویم بی نظیر بود. و اینکه از لحظه لحظه زندگی باید نهایت استفاده رو کرد. ممنون از کتابراه که این کتاب ارزشمند و خواندنی را به رایگان در اختیار خوانندگان قرار داد.
زینب پورکلهر
۵
۱۴۰۴/۱۲/۲۹
سلام و درود، شاید تنها نویسنده‌ای مانند داستایوسکی بتواند از یک موضوع خسته کننده داستانی جذاب خلق کند هردو داستان عنوانی غیر جذاب و شروعی خسته کننده دارند اما در انتها قدرت نویسنده است که جادو می‌کند‌.
داستان قلب ضعیف داستان دو رفیق شفیق است که یکی، والیا، عاشق دختری زیبا و شایسته می‌شود و دیگری
سعی می‌کند که به دوستش در این راه کمک کند اگر چه والیا از نقص جسمی رنج می‌برد ولی با سختکوشی آن را جبران کرده و شغل خوبی دارد، تا اینجا همه چیز به خوبی پیش می‌رود اما چه شد که کارش به جنون کشیده شد؟ یک پایان غیر قابل پیش بینی که نیازمند واکاوی روانشناسانه است.
داستان دوم، بوبوک، یک شاهکار ادبی با شروعی کسل کننده و پایانی شگفت انگیز، گویی خود داستایوسکی یکی از ساکنان همان قبرها بوده که از گور برخاسته است، تشکر ار کتابراه عزیز، بدرود
رامین یوحنا
۵
۱۴۰۴/۰۶/۱۲
همه نوشته‌های داستایوفسکی، خواندنی و آموزنده هستند. داستان قلب ضعیف، ما را بیاد ضعفها و نداشتن اعتماد به نفس و حتی کمی هم ناشکری در مقابل درهایی که خدا به حکمت برایمان باز مینماید، می‌اندازد و در پایان قصه شاید به پوچی این دنیا نیز اشاره میکند. و داستان بوبوک، بسیار خلاقانه برای زمانه نویسنده و به نوعی اشاره دارد به تکبر و خودخواهیها و حتی ظلم قدرتمندان به زیردستان و ناآگاهی از کوتاه و گذرا بودن زندگی دنیوی که حتی در عالم برزخ نیز پایبند عناوین و ثروت خود هستند. این داستان کوتاه ما را بیاد نمایشنامه‌های زیبای شکسپیر می‌اندازد و ارزش بارها خواندن و لذت بردن از مفاهیم برجسته داستان را دارا میباشد🙏
H E
۴
۱۴۰۴/۱۲/۱۳
این کتاب شامل دو داستان قلب ضعیف و بوبوک هست که به نظرم هر دو داستان واقعا فوق العاده بود، البته شاید چون داستایفسکی نویسنده‌ی مورد علاقه من هست این نظر را دارم. این کتاب واقعا ارزش خواندن دارد. قلب ضعیف روایت شخصی است که از خوشحالی زیاد دیوانه می‌شود. او خود را لایق این خوشبختی نمی‌داند چرا که در این برهه از زندگی‌اش درآمد خوبی دارد، با وجود نقص جسمانی عاشق شده و دختر هم عاشق اوست، دوست بسیار خوبی دارد و روزگار به کامش است.
داستان دوم؛ بوبوک؛ دیدگاه جالبی را ارائه می‌دهد و تکه‌های طلایی زیادی دارد...
(واقعا که روح آدمیزاد چه بلاهایی را باید از سر بگذراند)
(ان زمان کل زنده بودیم بدون دروغ نمی‌توانستیم زندگی کنیم، چون زندگی و دروغ واقعا با هم برادراند.)
مینروا مک گونگال
۵
۱۴۰۵/۰۱/۰۶
این کتاب دو داستان جالب داشت، تو داستان اول به نظرم آرکادی مثل خیلی از ماها خودش رو کاملا فراموش کرده و تمام زندگیش و فکر و احساسش شده دوستش واسیا و هرچیزی که مربوط به اون میشه فکر کنم خیلی از ماها اینجور باشیم که خودمون رو فدای بقیه میکنیم و کاملا خودمون کنار میزاریم و آخرم به جایی نمیرسیم و واسیا هم بازم میتونه نشونه خیلی ازما آدما باشه که انقدر از درون ضعف داریم که خودمون رو لایق هیچ اتفاق خوبی نمیدونیم، این کتاب خیلی میتونه آدم رو به فکر فرو ببره و باعث بشه نگاهی به خودش بندازه و ببینه کجای زندگیش با خودش وایساده.. با خودش مثل واسیاست یا مثل آرکادی... داستان دوم هم جالب بود اما به نظرم خیلی معمولی و ناتمام ماند و میتونست خیلی بهتر باشه.
آذرخش
۵
۱۴۰۴/۱۱/۲۰
هر دو داستان جذاب و گیرا بودن. در قلب ضعیف به تصور من طوری شخصیتها مضطرب و شتاب زده عمل میکردن که نمیتونستم کتاب رو آروم بخونم و ناخواسته شتاب زده میخوندمش😁برداشتها متفاوته، بنظرم و اسیای بینوا و امثالش از کمبود توجه و محبت رنج میبرن و اعتماد بنفسشون ضعیفه و باعث میشه خودشونو دست کم بگیرن، ضعف هم جسمانی داشته باشن که بدتر. با کمترین نظر لطفی خودشونو گم میکنن و از ترس اینکه اون توجه و محبت رو از دست ندن از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنن، بطوریکه بشدت آسیب میبینن. این افراد حتی استعداد و مهارتهایی دارن که کشف نمیشه یا به نحو احسن به کار گرفته نمیشه. در نهایت تا فرصت باقیست از لحظات زندگیتون بهره و لذت ببرید. سپاس.
Pari
۴
۱۴۰۴/۱۲/۱۵
داستایوفسکی حتی در اثار اولش هم ثابت میکنه نویسنده قابلی هست. داستان قلب ضعیف با اینکه شروع کمی حوصله سربری داره و حتی جاهایی اتفاقات و روند داستان اگزجره و عجیب و واکنش شخصیت‌ها غیرمنطقی به نظر میان (در اخر متوجه شدم که ذات داستان همینه و این مسئله نشون دهنده ضعف نویسنده نیست) به هرحال داستان بعد از چند صفحه جذاب میشه و اوجش هم اواخرشه. اما داستان بوبوک هرچند کوتاهتره از همون ابتدا خواننده رو جذب میکنه و اواسط داستان جالبتر هم میشه. در کل از هردو داستان لذت بردم و هردو نکات قابل تاملی داشت و با اینکه قبل این فقط از رمان‌های داستایوفسکی خونده بودم ولی به نظرم در بین نویسندگان داستان کوتاه هم نویسنده قهاریه.
mahan
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۸
من قمار باز جوان خام رو خوندم به عنوان اولین کتاب ها این کتابی که الان تموم کردم هم خوب بود نظره شخصیم رو امیدوارم خوب برسونم: جناب نویسنده داخل کتاب هاش اکثرا یه نقطه ی اوجی رو داره که وقتی به اون نقطه میرسی یه شوک حسی به آدم وارد میشه من داخل کتاب جوان خام وقتی به یه بخشی رسیدم چند روز بود تو بعد خماریه از اون نقطه اوج بودم هر موقع کتاب رو باز میکردم یه حسی میداد بهم بنظرم این نویسنده اکثرا داستان هاش که شاهکارن این نقطه اوج رو دارن و من خیلی خوشحالم که این شاهکار هارو میخونم منتها نظره شخصیمه و خوب نقطه اوج داستان ها میتونه برای هر شخص متفاوت باشه که قطعا میدونم متفاوت هم هست
مرتضی روشندل‌زاده
۳
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
با دو داستان متفاوت رو به رو هستیم که برای قرن نوزدهم هستند قلب ضعیف که اگر اسم داستایفسکی را نمیکشید اصلا خوانده نمیشد، چون یک تمرین از نوشته های این نویسنده جوان بود. که با سبک و حال همان زمان نوشته شده و شاید برای خواننده امروزی زیاد قابل درک نیست و کامل نمیتواند ارتباط برقرار کند. روایتی از یک جوانی که اضطراب و خوشبختی را در کنار هم نمیتواند تحمل کند. اما بوبوک برای زمان پختگی فکری این نویسنده است که سعی کرده از طریق مردگان ان فساد و ان شرایط که همچنان آدم ها بعد از مرگ حس میکنند زنده هستند و کارهای زنده بودن که داشتن را انجام دهند را نشان دهد.
Shima
۵
۱۴۰۴/۱۱/۲۷
این کتاب شامل دو تا داستان مجزاست ولی به شدت زیبا و تاثیر گذار این چندمین کتاب از داستایوفسکی که مطالعه میکنم و واقعا از آثارش لذت میبرم داستان اول درمورد جوانی که خوش اقبالی و سعادت زیادی از نظر خودش نسیبش میشه ولی به خاطر یک مشکل کوچیک که با اون خودشو عذاب میده دچار جنون میشه و داستان دوم در مورد نویسنده‌ای که به صورت اتفاقی به گورستان میره و با ذهن خلاق و بیمارش یک گفت گوی خیالی در باب مردگان زیر خاک درست میکنه و حس میکنه گفت و گوی مردگان میشنوه در کل من از داستان دوم بیشتر لذت بردم و کاملا مشخص بود که این داستان در زمان پختگی ادبی داستایوفسکی نوشته شده ممنون از کتابراه
زینب نظری
۵
۱۴۰۴/۱۱/۱۹
بعد از قمار باز و نازنین این سومین کتابی هست که از داستایوفسکی میخونم و همه شون بی نظیر. به قول دوستی این قدرت نویسندگی داستایوفسکی رو نشون میده که بعد ۲۰۰ سال داستان هاش هنوز گیرا و اثرگذار هستند و مخاطب به راحتی میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. چیزی که در مورد شخصیت ها در آثار داستایوفسکی برای من جالبه همین توصیف دقیق از حالات روحی اونهاست و بیماری هایی که ریشه در روان انسان دارن و اونها رو از زندگی دور می کنند. برای کاراکتر اصلی داستان قلب ضعیف واقعا غصه خوردم، اینکه چطور عدم ثبات روحی میتونه زندگی انسان رو مختل کنه خیلی غم انگیزه...
مشاهده همه نظرات 99

راهنمای مطالعه کتاب قلب ضعیف و بوبوک

برای دریافت کتاب قلب ضعیف و بوبوک و دسترسی به هزاران کتاب الکترونیک و کتاب صوتی دیگر و همچنین مطالعه معرفی کتاب‌ها و نظرات کاربران درباره کتاب‌ها لازم است اپلیکیشن کتابراه را نصب کنید.

کتاب‌ها در اپلیکیشن کتابراه با فرمت‌های epub یا pdf و یا mp3 عرضه می‌شوند.

👋 سوالی دارید؟