نظر زهرا پدرامفر برای کتاب قلب ضعیف و بوبوک

قلب ضعیف و بوبوک
زهرا پدرامفر
۱۴۰۵/۰۵/۱۹
00
اوایلِ داستان "قلب ضعیف"، یه جا برام ابهام داشت! همون اوایلِ داستان یه جا آرکاشا به واسیا میگه "تو همه ی کاغذهایت را رونویسی کرده ای؟ "... من برگشتم به شروع داستان ولی متوجه نشدم شغل واسیا چی بود! یعنی بی مقدمه رفت سر وقتِ این موضوع درحالی که موضوع مهمی شده بود برای آرکادی ایوانوویچ که اگه واسیا نرسه بنویسه، اگه نتونه کارش رو به موقع تموم کنه و... اون وقت واسیا پولی نخواهد داشت که ازدواج کنه! موضوع دیگه ای که خیلی خوشم نیومد و لوس شده بود این بود که مطمئناً هردو دوست آدم بالغی بودن ولی آرکادی با واسیا همش مثل عاشق و معشوق یا مادر و فرزند رفتار می کرد طوری که انگار واسیا عقل و قدرت تصمیم گیری نداشت! زیادی باهاش عین بچه ها رفتار می کرد! طوری که یه جای کتاب واسیا دقیقاً این رو میگه که "هیچ می دانستی که محبت تو دیگر دارد خفه ام می کند؟ "... یه جاهایی به نظرم داستان اشتباه تایپی داشت ولی درکل داستان رو دوست داشتم🦋داستان "بوبوک" داره به زندگی پس از مرگ اشاره می کنه. اولش ارتباط راوی با اطرافیانش و طعنه هایی که بهش می زدن، من رو یاد شعر "دیوانه و زنجیر" پروین اعتصامی انداخت. در ادامه چیزی که از داستان فهمیدم اینه که مرده ها بعد مرگ هنوز به زندگی این دنیاییشون وابسته هستن؛ حسرت هایی دارن، طلب یا بدهی هایی دارن و... در کل جالب بود. فقط این که تعداد شخصیت های داستان خیلی زیاد بود و خیلی جاها گم می کردم که کی داره حرف می زنه. نویسنده نیومد شبیه نمایشنامه مدام اسم شخصیت ها رو بیاره و یه جاهایی برام مشخص نبود گوینده مَرده یا زن! درمورد نگارش داستان ها هم هردو داستان کلمات و اسامی ای داره که خواننده ممکنه تلفظ درست اون رو ندونه؛ پیشنهاد می کنم مُصَوِّت اونا رو بذارید که راحت تر خونده بشن🙏
هیچ پاسخی ثبت نشده است.