نظر maryam برای کتاب قلب ضعیف و بوبوک

قلب ضعیف و بوبوک
فئودور داستایوفسکی، یلدا بیدختی نژاد
۴.۲
(امتیاز ۱۰۶ نفر)
maryam
۵
۱۴۰۴/۱۲/۰۱
موقع خوندن داستان قلب ضعیف در ابتدا حس کردم نمیتونم به درستی با متن خو بگیرم شاید ریشه اش در فرهنگ و مذهبی هست که باهاش بزرگ شدم. از همون اول چیزهایی آزارم میداد: صمیمیت لیزانکا و آرکادی اونهم در اولین باری که همدیگرو دیدن، روبوسی ها از خانم فروشنده گرفته تا روبوسی یه دختر با دوست پارتنرش، و اینکه چطور میشه دونفر (آرکادی و واسیا) اینقدر در حد مادر و فرزند همدیگرو دوست داشته باشن و قربون صدقه هم برن برام غیر ممکن و مصنوعی بنظر اومد. واسیا نه خودش کاری از پیش میبره، نه یه تصمیم واحد ولو اشتباه میگیره و نه اجازه میده آرکادی براش کاری انجام بده. این دور باطل منو یاد یک برهه ای از زندگیم انداخت بخاطر همین میتونستم تا حدودی حس و حال واسیا رو درک کنم. اوایل مطالعه عصبی میشدم از این حجم از خودآزاری و نشخوار ذهنی. و از خودم میپرسیدم این چه داستانیه!؟ چطور کسی میتونه همچین داستانی بنویسه و چاپ کنه!؟ نه خلاقیتی در کار بود، نه هیجانی، نه حتی توصیف پیرامونی که چشم نوازمون باشن. مدام جملات تکراری از واسیا و آرکادی بکار برده، مدام افکار واسیا و جملاتشو تکرار کرده. اما الان که به پایان داستان رسیدم متوجه شدم داستایوفسکی چقدرر درخشان زندگی ذهنی یک فرد اورتینک رو صرفا سر یک مسئله به تصویر کشیده. زندگی یک فرد با نشخوار ذهنی قرار نیست برامون هیجان انگیز و پر از خلاقیت و ادرنالین باشه، اتفاقا مغزش پر شده از افکار و جملات تکراری و تکراری و تکراری. مشکلاتی که مدام در ذهن انسان ایجاد میشن و اتفاقا راه حلی واسشون پیدا میشه اما به عمل منجرب نمیشه یا اگه میشه با تردید همراهه، نکنه راه حلش این نباشه، نکنه اشتباه کنم، نکنه جایگاهمو از دست بدم...
هیچ پاسخی ثبت نشده است.
👋 سوالی دارید؟