قلب ضعیف بیشتر شبیه به مغز ضعیف بود. زیادی احساسات بزرگنمایی میشد مثلا علاقهی بین شخصیت اول داستان و همخونهاش از عشق هم انگار بالاتر بود و انگار همین همخونه خودش زیادی پیاز داغ قضیه رو هم میزد تا شخصیت اول بیشتر درگیر بشه. اورتینک بودن و هذیان لایق نبودن و مجازات شدن جالب بود ولی پخته و قابل درک نبود. من دوست داشتم هذیانهای ذهنی واسیا رو بیشتر بخونم تا افکار بی ربط و پراکندهی آرکادی رو. در کل همه چیز توی این داستان قلب ضعیف شلوغ شده و کولی بازی بود در این حد که من توهم توطئه گرفته بودم که ارکادی داره این کارا رو میکنه که مقام و پول و نامزد واسیا رو، با حذف واسیا، برای خودش برداره و وقتی برنداشت خیلی از داستان نا امید شدم. بوبوک، بامزه بود. فقط همین ولی نه سر و تهی داشت و نه پی رنگ خاصی. خیلی داستانها با این مضمون و موضوع تا الان خوندم و بوبوک هیچ نکتهی خاصی نداشت که تو ذهنم بشینه. چیز درخشانی از کتاب انتظار نداشته باشید. دو تا داستان کوتاه نسبتا متوسطه با یه اسم خیلی بزرگ.