نقد، بررسی و نظرات کتاب قلب ضعیف و بوبوک - فئودور داستایوفسکی
4.1
194 رای
مریم رحمانی
۱۴۰۴/۱۲/۰۸
40
این کتاب دوتا داستان داره چیزی که بمن یاد داد داستان اول که بنظرم یکم اگزجره شده بود تا ذهن رو به چالش بکشه که گاهی ما واسه نعمتی که بما داده میشه احساس لیاقت نداریم همش فک میکنیم اگه یجایی از مسیر زندگیمون داره خوب پیش میره یه کسی یه عشق نابی بهمون هدیه میکنه یا یه نعمتی به هرشکلی بهمون داده شده حتما یجای کار میلنگه وگرنه منو چ به این همه خوشبختی و داستان اول یه شخصیت دقیقا با همین طرز فکر البت یکم اگزجره تر به مرض جنون کشیده میشه چون مدام با خودش میگه چرا این خوشبختی نصیب من شده من لایقش نیسم داستان دوم خیلی کوتاه بود اما درسی که برا من داشت این بود که شاید توی گور به این نتیجه برسیم که کاش انقد خودمونو سانسور نکنیم انقد خودمونو درگیر شرم و خجالت و در کل زندگی نکنیم لذت نبریم که از چارچوب تعیین شده توسط بقیه تخطی نکرده باشیم برای من ک خیلی تو این موضوع ایراد دارم برام یه زنگ بود که تو ذهنم به صدا درومد در کل ارزش خوندن داره و باید راجبش فکر کرد
موقع خوندن داستان قلب ضعیف در ابتدا حس کردم نمیتونم به درستی با متن خو بگیرم شاید ریشه اش در فرهنگ و مذهبی هست که باهاش بزرگ شدم. از همون اول چیزهایی آزارم میداد: صمیمیت لیزانکا و آرکادی اونهم در اولین باری که همدیگرو دیدن، روبوسی ها از خانم فروشنده گرفته تا روبوسی یه دختر با دوست پارتنرش، و اینکه چطور میشه دونفر (آرکادی و واسیا) اینقدر در حد مادر و فرزند همدیگرو دوست داشته باشن و قربون صدقه هم برن برام غیر ممکن و مصنوعی بنظر اومد. واسیا نه خودش کاری از پیش میبره، نه یه تصمیم واحد ولو اشتباه میگیره و نه اجازه میده آرکادی براش کاری انجام بده. این دور باطل منو یاد یک برهه ای از زندگیم انداخت بخاطر همین میتونستم تا حدودی حس و حال واسیا رو درک کنم. اوایل مطالعه عصبی میشدم از این حجم از خودآزاری و نشخوار ذهنی. و از خودم میپرسیدم این چه داستانیه!؟ چطور کسی میتونه همچین داستانی بنویسه و چاپ کنه!؟ نه خلاقیتی در کار بود، نه هیجانی، نه حتی توصیف پیرامونی که چشم نوازمون باشن. مدام جملات تکراری از واسیا و آرکادی بکار برده، مدام افکار واسیا و جملاتشو تکرار کرده. اما الان که به پایان داستان رسیدم متوجه شدم داستایوفسکی چقدرر درخشان زندگی ذهنی یک فرد اورتینک رو صرفا سر یک مسئله به تصویر کشیده. زندگی یک فرد با نشخوار ذهنی قرار نیست برامون هیجان انگیز و پر از خلاقیت و ادرنالین باشه، اتفاقا مغزش پر شده از افکار و جملات تکراری و تکراری و تکراری. مشکلاتی که مدام در ذهن انسان ایجاد میشن و اتفاقا راه حلی واسشون پیدا میشه اما به عمل منجرب نمیشه یا اگه میشه با تردید همراهه، نکنه راه حلش این نباشه، نکنه اشتباه کنم، نکنه جایگاهمو از دست بدم...
بعد از قمارباز، این کتاب رو خوندم. داستان اول موضوع جالبی داره ولی خیلی بیشتر از اینها میتونست بسط داده بشه. ظاهرا این داستان در اوایل کار نویسنده نوشته شده و خیلی پخته نیست. دیالوگها و حرکات کاراکترها شدیدا سطحی و بی معنیه. سرعت پیشرفت داستان هم زیاده و همونطور که یکی از دوستان گفتند باعث شد من هم خیلی سریع داستانو بخونم، البته که حوصله سربر بودنش هم بی تاثیر نبود. ولی مفهومی که قصد داره منتقل کنه، این هست که بعضی افراد حتی وقتی خوشبختی بهشون رو میکند، خودشون رو لایق اون نمیبینند و براشون این پذیرش وجود نداره که اونها هم میتونند خوشبخت باشند. به همین علت ضعیف بودن شخصیت واسیا باعث آشفتگی روانی و نهایتا جنون او شد. اما داستان دوم خیلی جالبتر بود و به زندگی پس از مرگ اشاره داشت. افرادی که افسوس میخورند و دوست دارند به دنیا برگردند، اما نویسنده معتقده آدمها پس از مرگ هم تغییر نمیکنند و اصلا شاید به همین خاطره که میگند آدمها اگر به زندگی دنیایی برگردند، باز همون شیوه ی قبل رو در پیش میگیرند. یک جمله ی خیلی قشنگ هم داشت که میگفت: «اینجا مردم خیلی از آدم ها را دیوانه میکنند، اما تا به حال نشده که کسی را عاقل بکنند.»
این کتابو کامل خوندم اولین کتابیه که داستایوفسکی میخونم با اینکه تعریفشو بسیار شنیدم داستان اول از یه جاییش به بعد تکراری میشد تکرار اینکه مرد باید یه کاری میکرد و مینوشت اما اینکارو نمیتونست درست انجام بده اما در ادامه داستان تغییر کرد و قسمت شوکه کننده و ناراحت کننده اش، دیوانگی اون مرد بود که خب باعث شد واقعا بهش فکر کنم که چرا؟! و اینکه گاهی چقدر اتفاقات کوچیک میتونن نتایج بزرگی برای ما داشته باشن وقتی خودمون اونها رو توی فکرمون بزرگ میکنیم گاهی ما هم توی دیوانگی تفاوت و فاصله چندانی با واسیا نداریم! به این فکر میکنم شاید رفیقش یا حتی همکار مرموزش هم مقصر باشن اما ترجیح میدم همین درسی که ازش گرفتمو مدنظر قرار بدم چون خیلی وقتا منم مثل واسیا چیزای کوچیک رو برای خودم بزرگ میکنم و خب داستان تکان دهندهای بود! داستان دومم برای من خیلی جالب بود حتی جالب تر از قبلی، شنیدن مکالمات افراد داخل قبرستان جز جالبترین چیزایی بود که خونده بودم و آدمو به فکر میبرد و فکر مرگ رو توی سرت میورد اینکه بعضی افراد حتی بعد از مرگم عوض نمیشن! حتی با اینکه فرصتش هست ولی ترجیح میدن به مدل زندگیشون ادامه بدن ینی بعضی وقتا بعضی آدما هیچ وقت عوض نمیشن و شاید خودمونم جز همینا باشیم اینکه چه عادتهایی داریم که باید تغییر بدیم یا چه کارایی داریم که نکردیم که اگه یه وقت مثل اون جوون بخت برگشته از یه سینه درد شب خوابیدیم و صبح بیدار نشدیم شوکه نشیم! و در آخر نظرم همه ما یه بوبوک توی مغزمون داریم که بستگی داره چقدر تقویت و تغذیهاش کرده باشیم برخلاف باور همه که فکر میکردن اون نویسنده دیوانست و ازش رو برمیگردانن من فکر میکنم از همشون عاقل تر بود:)
داستان های قلب ضعیف و بوبوک بسیار عالی بودند. داستان بوبوک مسلما بسیار پخته تر و جذاب تر بود. نویسنده به این میگن که تو را دنبال خودش بکشونه. خطر اسپویل!!!! داستان اول در مورد دو دوسته که بنظر من کاشیا شخص آب زیر کاه و بدجنسی بود و ادای دلسوزها رو درمی آورد، متوجه شدم دوست شخصیت اصلی داستان تظاهر به دوستی میکرد و مشکلات را برای رفیقش سخت تر کرد و ذهنش را به مرز جنون کشید. در صورتی که اگر واقعا دلسوز او بود خودش داستان را می نوشت و رفیقش فقط برای رونوشت که خطها متفاوت نباشه وقت میگذاشت. داستان غم انگیزی بود.. فارغ از تفاوتهای فرهنگی و اخلاقی، آموزنده بود که هر کسی با ادعای دوستی رفیق نیست. در مورد داستان بوبوک فقط می توانم بگویم بی نظیر بود. و اینکه از لحظه لحظه زندگی باید نهایت استفاده رو کرد. ممنون از کتابراه که این کتاب ارزشمند و خواندنی را به رایگان در اختیار خوانندگان قرار داد.
سلام و درود، شاید تنها نویسندهای مانند داستایوسکی بتواند از یک موضوع خسته کننده داستانی جذاب خلق کند هردو داستان عنوانی غیر جذاب و شروعی خسته کننده دارند اما در انتها قدرت نویسنده است که جادو میکند.
داستان قلب ضعیف داستان دو رفیق شفیق است که یکی، والیا، عاشق دختری زیبا و شایسته میشود و دیگری سعی میکند که به دوستش در این راه کمک کند اگر چه والیا از نقص جسمی رنج میبرد ولی با سختکوشی آن را جبران کرده و شغل خوبی دارد، تا اینجا همه چیز به خوبی پیش میرود اما چه شد که کارش به جنون کشیده شد؟ یک پایان غیر قابل پیش بینی که نیازمند واکاوی روانشناسانه است.
داستان دوم، بوبوک، یک شاهکار ادبی با شروعی کسل کننده و پایانی شگفت انگیز، گویی خود داستایوسکی یکی از ساکنان همان قبرها بوده که از گور برخاسته است، تشکر ار کتابراه عزیز، بدرود
داستان قلب ضعیف داستان دو رفیق شفیق است که یکی، والیا، عاشق دختری زیبا و شایسته میشود و دیگری سعی میکند که به دوستش در این راه کمک کند اگر چه والیا از نقص جسمی رنج میبرد ولی با سختکوشی آن را جبران کرده و شغل خوبی دارد، تا اینجا همه چیز به خوبی پیش میرود اما چه شد که کارش به جنون کشیده شد؟ یک پایان غیر قابل پیش بینی که نیازمند واکاوی روانشناسانه است.
داستان دوم، بوبوک، یک شاهکار ادبی با شروعی کسل کننده و پایانی شگفت انگیز، گویی خود داستایوسکی یکی از ساکنان همان قبرها بوده که از گور برخاسته است، تشکر ار کتابراه عزیز، بدرود
همه نوشتههای داستایوفسکی، خواندنی و آموزنده هستند. داستان قلب ضعیف، ما را بیاد ضعفها و نداشتن اعتماد به نفس و حتی کمی هم ناشکری در مقابل درهایی که خدا به حکمت برایمان باز مینماید، میاندازد و در پایان قصه شاید به پوچی این دنیا نیز اشاره میکند. و داستان بوبوک، بسیار خلاقانه برای زمانه نویسنده و به نوعی اشاره دارد به تکبر و خودخواهیها و حتی ظلم قدرتمندان به زیردستان و ناآگاهی از کوتاه و گذرا بودن زندگی دنیوی که حتی در عالم برزخ نیز پایبند عناوین و ثروت خود هستند. این داستان کوتاه ما را بیاد نمایشنامههای زیبای شکسپیر میاندازد و ارزش بارها خواندن و لذت بردن از مفاهیم برجسته داستان را دارا میباشد🙏
این کتاب شامل دو داستان قلب ضعیف و بوبوک هست که به نظرم هر دو داستان واقعا فوق العاده بود، البته شاید چون داستایفسکی نویسندهی مورد علاقه من هست این نظر را دارم. این کتاب واقعا ارزش خواندن دارد. قلب ضعیف روایت شخصی است که از خوشحالی زیاد دیوانه میشود. او خود را لایق این خوشبختی نمیداند چرا که در این برهه از زندگیاش درآمد خوبی دارد، با وجود نقص جسمانی عاشق شده و دختر هم عاشق اوست، دوست بسیار خوبی دارد و روزگار به کامش است.
داستان دوم؛ بوبوک؛ دیدگاه جالبی را ارائه میدهد و تکههای طلایی زیادی دارد...
(واقعا که روح آدمیزاد چه بلاهایی را باید از سر بگذراند)
(ان زمان کل زنده بودیم بدون دروغ نمیتوانستیم زندگی کنیم، چون زندگی و دروغ واقعا با هم برادراند.)
داستان دوم؛ بوبوک؛ دیدگاه جالبی را ارائه میدهد و تکههای طلایی زیادی دارد...
(واقعا که روح آدمیزاد چه بلاهایی را باید از سر بگذراند)
(ان زمان کل زنده بودیم بدون دروغ نمیتوانستیم زندگی کنیم، چون زندگی و دروغ واقعا با هم برادراند.)
این کتاب دو داستان جالب داشت، تو داستان اول به نظرم آرکادی مثل خیلی از ماها خودش رو کاملا فراموش کرده و تمام زندگیش و فکر و احساسش شده دوستش واسیا و هرچیزی که مربوط به اون میشه فکر کنم خیلی از ماها اینجور باشیم که خودمون رو فدای بقیه میکنیم و کاملا خودمون کنار میزاریم و آخرم به جایی نمیرسیم و واسیا هم بازم میتونه نشونه خیلی ازما آدما باشه که انقدر از درون ضعف داریم که خودمون رو لایق هیچ اتفاق خوبی نمیدونیم، این کتاب خیلی میتونه آدم رو به فکر فرو ببره و باعث بشه نگاهی به خودش بندازه و ببینه کجای زندگیش با خودش وایساده.. با خودش مثل واسیاست یا مثل آرکادی... داستان دوم هم جالب بود اما به نظرم خیلی معمولی و ناتمام ماند و میتونست خیلی بهتر باشه.
هر دو داستان جذاب و گیرا بودن. در قلب ضعیف به تصور من طوری شخصیتها مضطرب و شتاب زده عمل میکردن که نمیتونستم کتاب رو آروم بخونم و ناخواسته شتاب زده میخوندمش😁برداشتها متفاوته، بنظرم و اسیای بینوا و امثالش از کمبود توجه و محبت رنج میبرن و اعتماد بنفسشون ضعیفه و باعث میشه خودشونو دست کم بگیرن، ضعف جسمانی هم داشته باشن که بدتر. با کمترین نظر لطفی خودشونو گم میکنن و از ترس اینکه اون توجه و محبت رو از دست ندن از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنن، بطوریکه بشدت آسیب میبینن. این افراد حتی استعداد و مهارتهایی دارن که کشف نمیشه یا به نحو احسن به کار گرفته نمیشه. در نهایت تا فرصت باقیست از لحظات زندگیتون بهره و لذت ببرید. سپاس.
داستایوفسکی حتی در اثار اولش هم ثابت میکنه نویسنده قابلی هست. داستان قلب ضعیف با اینکه شروع کمی حوصله سربری داره و حتی جاهایی اتفاقات و روند داستان اگزجره و عجیب و واکنش شخصیتها غیرمنطقی به نظر میان (در اخر متوجه شدم که ذات داستان همینه و این مسئله نشون دهنده ضعف نویسنده نیست) به هرحال داستان بعد از چند صفحه جذاب میشه و اوجش هم اواخرشه. اما داستان بوبوک هرچند کوتاهتره از همون ابتدا خواننده رو جذب میکنه و اواسط داستان جالبتر هم میشه. در کل از هردو داستان لذت بردم و هردو نکات قابل تاملی داشت و با اینکه قبل این فقط از رمانهای داستایوفسکی خونده بودم ولی به نظرم در بین نویسندگان داستان کوتاه هم نویسنده قهاریه.
من قمار باز جوان خام رو خوندم به عنوان اولین کتاب ها این کتابی که الان تموم کردم هم خوب بود نظره شخصیم رو امیدوارم خوب برسونم: جناب نویسنده داخل کتاب هاش اکثرا یه نقطه ی اوجی رو داره که وقتی به اون نقطه میرسی یه شوک حسی به آدم وارد میشه من داخل کتاب جوان خام وقتی به یه بخشی رسیدم چند روز بود تو خماریه بعد از اون نقطه اوج بودم هر موقع کتاب رو باز میکردم یه حسی میداد بهم بنظرم این نویسنده اکثرا داستان هاش که شاهکارن این نقطه اوج رو دارن و من خیلی خوشحالم که این شاهکار هارو میخونم منتها نظره شخصیمه و خوب نقطه اوج داستان ها میتونه برای هر شخص متفاوت باشه که قطعا میدونم متفاوت هم هست
با دو داستان متفاوت رو به رو هستیم که برای قرن نوزدهم هستند قلب ضعیف که اگر اسم داستایفسکی را نمیکشید اصلا خوانده نمیشد، چون یک تمرین از نوشته های این نویسنده جوان بود. که با سبک و حال همان زمان نوشته شده و شاید برای خواننده امروزی زیاد قابل درک نیست و کامل نمیتواند ارتباط برقرار کند. روایتی از یک جوانی که اضطراب و خوشبختی را در کنار هم نمیتواند تحمل کند. اما بوبوک برای زمان پختگی فکری این نویسنده است که سعی کرده از طریق مردگان ان فساد و ان شرایط که همچنان آدم ها بعد از مرگ حس میکنند زنده هستند و کارهای زنده بودن که داشتن را انجام دهند را نشان دهد.
این کتاب شامل دو تا داستان مجزاست ولی به شدت زیبا و تاثیر گذار این چندمین کتاب از داستایوفسکی که مطالعه میکنم و واقعا از آثارش لذت میبرم داستان اول درمورد جوانی که خوش اقبالی و سعادت زیادی از نظر خودش نسیبش میشه ولی به خاطر یک مشکل کوچیک که با اون خودشو عذاب میده دچار جنون میشه و داستان دوم در مورد نویسندهای که به صورت اتفاقی به گورستان میره و با ذهن خلاق و بیمارش یک گفت گوی خیالی در باب مردگان زیر خاک درست میکنه و حس میکنه گفت و گوی مردگان میشنوه در کل من از داستان دوم بیشتر لذت بردم و کاملا مشخص بود که این داستان در زمان پختگی ادبی داستایوفسکی نوشته شده ممنون از کتابراه
بعد از قمار باز و نازنین این سومین کتابی هست که از داستایوفسکی میخونم و همه شون بی نظیر. به قول دوستی این قدرت نویسندگی داستایوفسکی رو نشون میده که بعد ۲۰۰ سال داستان هاش هنوز گیرا و اثرگذار هستند و مخاطب به راحتی میتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. چیزی که در مورد شخصیت ها در آثار داستایوفسکی برای من جالبه همین توصیف دقیق از حالات روحی اونهاست و بیماری هایی که ریشه در روان انسان دارن و اونها رو از زندگی دور می کنند. برای کاراکتر اصلی داستان قلب ضعیف واقعا غصه خوردم، اینکه چطور عدم ثبات روحی میتونه زندگی انسان رو مختل کنه خیلی غم انگیزه...
داستان کوتاه بود از داستان دومی چیزخاصی نفهمیدم ومرتب ورق زدم داستان اول کمی بهتر بود ولی آدم از شخصیت واسیا که اینقدر متوهم هست سردرد میگیرد و یه جورایی دلش به حالش میسوزدالبته نابوده همین بوده چه بسیارعشاق بی معرفت که به محض دیدن نقص در طرف مقابل پی زندگی خودمیروند وعشقشان روبه آسانی فراموش میکنند البته به نوعی حق دارند چراباید عمرشان راصرف زندگی با شخصی که متوهم هست داشته باشند حال اگر سالها باهم زندگی میکردند مطلب دیگری بود به هرحال دنیاهمینه…. زندگی ادامه داره هیچکس بزرگ نیست هیچکس بی عیب نیست امیدوارم دراین جنگ خانمان سوز سلامت باشید۱۴۰۴/۱۲/۲۰
قلب ضعیف و بوبوک دو داستان تقریبا کوتاه از داستایوفسکی نویسنده مشهور روس است که به نظر بنده تمامی آثارش حتی ضعیف ترین آن ارزش حداقل یک بار خواندن را دارد. در داستان قلب ضعیف به مثابه اکثر کاراکتر های کتابهای داستایوفسکی دارای یک شخصیت است که بحران روحی ای را از سر میگذراند و به مرز جنون میرسد. گفتگوی شبه خیالی واقعی از مردگانب در گورستان که بنظرم میتونسط بسط بیشتری پیدا کنه و جذاب تر هم میشد. بوبوک اما داستان کوتاه تر و به نظر من متفاوت تری بود که از قلم این نویسنده میخوندم.
داستان قلب ضعیف در واقع اشاره به کسی داره که از یک اضطراب و روان پریشی رنج می بره ولی کسی نیست که روی این جنبه شخصیتی واسیا کار کنه و اتفاقا دوستش هم قادر نیست بهش کمک کنه (صحبتهای طولانی و بی نتیجه این دو دوست خسته کننده است بخصوص که نویسنده هر دفعه حرفهای بی سر و ته هر دوشون رو تکرار می کنه) در مورد داستان بوبوک باز داستان قشنگ تر بود چون نویسنده کل زندگی و برداشت آدم ها رو از زندگی به چالش می کشد
درود به کتابراه و کتابراهیای عزیز،
من قلم داستایفسکی رو خیلی دوست دارم، نوشتههای کوتاهش مثل قندِ، و رمانا طولانیش مثل یه کیک چند طبقه، شاید یه وقت شیرینیش دلمو بزنه و دوست داشته باشم چند روز دیگه بخورمش اما هنوز از هیچکدوم از نوشتههاش بدم نیومده، این کتابم گرفته بودم تا چند خطی بخونم و مطمئن بشم میخوام فیزیکیشو بخرم یا نه، ولی چند خط به آخر کتاب رسید، مطمئن باشید هرگز نمیتونم کمتر از ۵ستاره بهش بدم😍
من قلم داستایفسکی رو خیلی دوست دارم، نوشتههای کوتاهش مثل قندِ، و رمانا طولانیش مثل یه کیک چند طبقه، شاید یه وقت شیرینیش دلمو بزنه و دوست داشته باشم چند روز دیگه بخورمش اما هنوز از هیچکدوم از نوشتههاش بدم نیومده، این کتابم گرفته بودم تا چند خطی بخونم و مطمئن بشم میخوام فیزیکیشو بخرم یا نه، ولی چند خط به آخر کتاب رسید، مطمئن باشید هرگز نمیتونم کمتر از ۵ستاره بهش بدم😍
کتاب قلب ضعیف میخواد بگه عدم اعتماد به نفس باعث میشه حتی اگر بهترین شرایط زندگی هم برات پیش بیاد اونو به طرز فجیعی از دست میدی
فقط فضاو فرهنگی که نویسنده توش بوده خیلی متفاوت از ماست و همین کلا حس خوب موقع خوندن رو ازت میگیره. کتاب بوبوک هم میخواد بگه دنیا پوچه فقط نویسنده خیلی عجله داره و تند تند نوشته جا داشت بیشتر مینوشت. الان که متاسفانه نویسنده در دنیای مردگان یا به قول خودش دنیای هوشیاران سپری میکنه
فقط فضاو فرهنگی که نویسنده توش بوده خیلی متفاوت از ماست و همین کلا حس خوب موقع خوندن رو ازت میگیره. کتاب بوبوک هم میخواد بگه دنیا پوچه فقط نویسنده خیلی عجله داره و تند تند نوشته جا داشت بیشتر مینوشت. الان که متاسفانه نویسنده در دنیای مردگان یا به قول خودش دنیای هوشیاران سپری میکنه
با اینکه این کتاب از آثار یکی از مشهورترین نویسندههای جهانه اما مورد پسند من نبود. کتاب قلب ضعیف تنها آخرش برام جالب بود اما اوایلش دیالوگهای قابل حذف زیادی داشت. یکسری موارد مورد پسندم نبود که به دلیل تفاوت فرهنگی میتونست باشه. تنها نقطه قوت هر دو داستان تو جدید بودن و غیرکلیشهای بودنشون بود. کتاب دوم هم بد نبود اما روند بسیار سریع و اسامی بسیار سخت بودن که باز بخاطر تفاوت فرهنگی میتونه باشه.
با تشکر از کتابراه به خاطر این هدیه زیبا که به من داد قلب ضعیف داستانی انسانی و بسیار غم انگیزه در باره ادمی حساس که حتی تحمل خوشبختی را ندارد و زیر فشار اضطراب و احساس بی لیاقتی فرو میپاشد اما بوبوک فضایی عجیب دارد گفت و گوی مردگان در گورستان بهانه ای است برای نقد ریاکاری و فساد و پوچی انسان کلا فضای هردو داستان تاریکه به همین دلیل یک ستاره بهش کم دادم ولی موضوعش بسیار عمیقه
قلب ضعیف بیانگر فرسودگی و خستگی است که در اثنای زندگی یک نشخوارکننده فکری ظاهر می شود، همانقدر خسته کننده، بی هدف و مختوم به نابودی. بوبوک داستانی به مراتب پخته تر و از نظر بنده بیانگر "رهایی پنهان در مفهوم" مرگ بود. در کارهای داستایوفسکی ارتباط برقرار کردن با کانتکس فرهنگی و اجتماعی، توانایی خواندن مکالمه های مداوم و همچنین به خاطر سپاری شخصیت های متعدد حائز اهمیت است.
کتاب از جایی شروع می شود که دوتا دوست با هم زندگی می کنند و یکی از انها عاشق یه دختری به اسم لیزانکا شده است و مایل است دوستش را هم با اون اشنا کند. بعد از اینکه دوستش را با او اشنا می کند یه دفعه یادش می افتد که کاری که رئیسش بهش سپرده است هنوز تمام نکرده و برای همین روز و شب شروع به کار کردن می کند بدون اینکه استراحتی داشته باشد و همین باعث دیوانگی او می شود.
هر دو داستان جذابیت خودش داشت و قطعا ارزش خواندن داره
داستان اول از لحاظ روانی ملموس بود از این جهت که ممکن ما هم در برهههایی از زندگی چنین خودخوری و اورتینکی تجربه کنیم با اینکه نویسنده روان پریشی شخصیت داستان خیلی حاد و پررنگ نشون داده بود.
داستان دوم عمیق تر بود و تلنگری به آدم میزد مخصوصا قسمتی کهیکی از مردهها گاهی میگفت کاش کمی بیشتر زنده بودم.
داستان اول از لحاظ روانی ملموس بود از این جهت که ممکن ما هم در برهههایی از زندگی چنین خودخوری و اورتینکی تجربه کنیم با اینکه نویسنده روان پریشی شخصیت داستان خیلی حاد و پررنگ نشون داده بود.
داستان دوم عمیق تر بود و تلنگری به آدم میزد مخصوصا قسمتی کهیکی از مردهها گاهی میگفت کاش کمی بیشتر زنده بودم.
داستان اول ایده ی خوبی داره. شاید اگر نویسنده در دورانی که پختگی و تجربه ی بیشتری داشت اونو مینوشت، تبدیل به داستان بلند و رمان میشد، چون جای کار بسیار زیادی داره و شخصیت هایی که حتی در حد یک اسم و یک خط بهشون اشاره شده می تونستن خیلی بیشتر واکاوی بشن. اما در مورد داستان بوبوک کاملا با نظر منتقدان معاصر داستایوفسکی موافقم: بی اهمیت و خالی از محتوای ادبی.
این کتاب رو از کتابراه هدیه گرفتم و با اشتیاق مشغول مطالعهاش شدم. یکی دیگه کارشو انجام نداده بود من 50 صفحه استرس کشیدم. 😅 این به مهارت نویسنده برمیگرده و البته به صبوری من که با وجود چنین ترجمهی ضعیفی از ادامهی خواندن انصراف ندادم. از کتابراه عزیز و دوست داشتنی ممنونم که هر آخر هفته یک کتاب هدیه میدن. 🎀
دو داستان کوتاه ولی پربار بودند. گرچه من بوبوک رو بیشتر دوست داشتم چون داستان یادداشتی بود و این نوع راوی اول شخص رو خیلی دوست دارم از داستایفسکی، اما قلب ضعیف از استادی قلم داستایفسکی کم نمیکنه (گرچه اوایل نویسندگیش نوشته شده). خیلی خوب نویسنده تونسته یک اتفاق و یک زندگی رو بعنوان مسئله برای مخاطب مطرح کنه.
