اشکهای خزنه خشک شدهاند. گریه نمیکند. غم او عمیقتر از چیزی است که بر چهرهاش بنشیند. کتاب گیسوان اجدادی مجموعهای از داستانهای کوتاه از نویسندگان زن عرب است که ستم علیه زنان، ازخودبیگانگی یک خاورمیانهای در اروپا و فقر و جنگ را روایت میکند. در این کتاب، با مفاهیمی آشنا خواهیم شد که برای درک آنها باید به درونیترین لایههای روح یک زن درمانده در بحرانزدهترین سرزمینها نفوذ کنیم.
دربارهی کتاب گیسوان اجدادی
در دنیای تلخ کتاب گیسوان اجدادی، مجموعهای از داستانهای کوتاه عربی به قلم گروه نویسندگان، باز هم یک بچهی دیگر در راه است! پدر هر سال فرزندی تازه میخواهد و مادر را مجبور میکند نوزاد دیگری به دنیا بیاورد. انگار آیندهی فرزندانش هیچ اهمیتی برای او ندارد. البته انگار که نه، قطعاً برایش مهم نیست.
برادر بزرگتر خانواده بهتازگی از زندان آزاد شده است. یکی از همسایهها که انگار پلیس بوده، او را به استخبارات رژیم بعث عراق لو داده است. حالا برادر با یک چشم تخلیهشده و پایی مجروح و معیوب از زندان برگشته است. او زمانی اعتقاد داشت «زندانی سیاسی» بودن سریعترین راه پولدار شدن است؛ اما حالا تنها چیزی که نصیبش شده، زندان و شکنجه است.
در این کتاب با زنانی همراه میشویم که کوشیدهاند تا به اشکال گوناگون، زنستیزی رایج در کشورها و فرهنگ سرزمینهایشان را فریاد بزنند و از رنجی خاموش که جهان با آن همچون یک پدیدهی عادی برخورد میکند، سخن بگویند. کتاب گیسوان اجدادی به قلم معروفترین زنان داستاننویس عرب همچون سمیره عزام و لیلا ابوالعلاء نگاشته شده است و ما را به موقعیتهایی میبرد که مردسالاری و زنستیزی را به عریانترین شکل ممکن خواهیم دید.
رنج زن عرب؛ رنج مشترک زنان خاورمیانه
زمانه عوض شده است. حالا دختران آرایش کرده و با لباسهای رنگارنگ به دانشگاه میروند! زمان مادربزرگ وضعیت اینگونه نبود. او حق نداشت رنگ و طراوتی به صورتش اضافه کند و اگر به موهای صاف و بیحالتش مدلی میداد، پدرش دیگر نمیگذاشت از در خانه آنسوتر رود. ألفه الإدلبی ما را به درون روح و روان مادربزرگ میبرد؛ همان جایی که در آتش خشم و حسادت در حال خاکستر شدن است. این داستان از کتاب گیسوان اجدادی احساسی آشنا را برای ما روایت میکند.
بسیاری از زنان که در دوران نوجوانی و جوانی از هر نوع لذتی محروم بودهاند و حالا نمیتوانند شادی نسل جوانتر را تحمل کنند. مادربزرگ هم یکی از همان زنهاست. او از پسرش میخواهد که نوهاش را محدود کند و نگذارد که او شاد و زیبا باشد. او نسبت به نوهی خود حسادت میکند؛ اما او هم آدمی است که حق دارد بداند به چه جرم و گناهی جوانیاش در کنار پیرمردی بسیار بزرگتر از خود، نابود شده است!

داستان کوتاه «نسیم جوانی» از کتاب گیسوان اجدادی نشر هنوز ما را به سالهای نوجوانی مادربزرگ میبرد. زمانی که او با نگاه، عاشق پسر جوانی شده بود و آن پسر نیز با وجود روبندهای مشکی روی صورت او، عاشقش شده بود. مادربزرگ به یاد روزهای جوانی افتاده است. به اتاق نوهاش میرود و با لوازم آرایش او، خود را میآراید. او در خاطرات سالهای جوانی خود غرق شده است. انگار در این جهان نیست و نمیخواهد هم به این دنیا برگردد.
گیسوی زن؛ تاریخ اجدادی مردمان رنجدیده
منیره شصتساله است. سن و سال زیادی ندارد، اما تنهایی و دوری از فرزندانش که در غرب دنیا زندگی میکنند، او را بیمار کرده است. زنی چهلوچندساله با پسرش که مبتلا به سندروم داون است، بهتازگی در همسایگی منیره خانهای اجاره کردهاند. زمان زیادی از آمدن این زن به این محله نگذشته، اما در همین زمان کوتاه نیز آنها به بهترین دوستان یکدیگر تبدیل شدهاند. داستان گیسوان اجدادی اثر سلوی بکر قرار است در خانهی منیره، چیز عجیبی را به ما نشان دهد.
در یکی از بالشهای منیره، دستههای موی زنانهای قرار دارند. این موها متعلق به مادر منیرهاند. مادر منیره موهایش را نگه میداشته تا از آنها بالشی درست کند. این موها روایتگر تاریخ زندگی زناناند؛ زنانی که بیشترین درد و رنج هر جامعهای بر دوش آنان قرار دارد و خود بهتنهایی یک تاریخ شفاهی هستند و قرار است بهزودی موهای منیره نیز به این تاریخ بپیوندد.
با خرید کتاب گیسوان اجدادی ترجمهی مهرناز شیرازی عدل، به دردمندترین کشورهای دنیا سفر میکنیم؛ فلسطین، سوریه، لبنان، عراق و... و با ظلم به زنان و زنستیزی از زبان نویسندگان زن عرب، مواجه خواهیم شد.
کتاب گیسوان اجدادی برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات عرب علاقه دارید و میخواهید با زندگی زنان عرب که تحت ستم و رنج شدیدی هستند، آشنا شوید.
- دغدغههایی مانند فقر، تبعیض نژادی و بیسوادی و... رهایتان نمیکنند و میخواهید این معضلات را در داستانهای اجتماعی بخوانید.
- میخواهید معضلات زنان را از زبان خودشان بخوانید و به ادبیات فمینیستی علاقهمندید.
در بخشی از کتاب گیسوان اجدادی: داستانهای نویسندگان زن عرب میخوانیم
خزنه سرچشمۀ همۀ اینها بود، با زبانی خستگیناپذیر، صدایی شبیه جغد و توانایی غریبی در زنده کردنِ اندوه، و حقا که به اندازۀ تلاشش هم پاداش میگرفت. پاداش خزنه در این غم و اندوه چشمۀ بیپایان غصه بود که در درون میجوشید.
هنوز یادم هست که وقتی مردان آمدند تا مرده را با تابوت چوبیاش ببرند، خزنه چطور به آنها التماس میکرد با آن عزیز ازدسترفته با ملایمت رفتار کنند و مراقب باشند مبادا یکباره پیوندش با جهان زندگان پاره شود.
آنقدر به این کارها ادامه داد تا یکی از مردان از وراجیهای او خسته شد و او را کنار زد و به کمک دوستانش به زور مرده را بیرون برد. آنوقت، زنها روسریهای سیاهشان را برای وداع با آن مرحوم بالا بردند و تندتند درخواستهایشان را به زبان آوردند: بعضی به همسران مرحومشان سلام میرساندند و دیگران به مادرهایشان.
بعد خزنه چنان ضجههایی زد که زنگِ آن به وضوح بلندتر از صدای ضجۀ دهها زن دیگر بود.
بالاخره وقتی مراسم ترحیم به پایان رسید و تابوت که کلاه فینۀ مرده روی آن تکانتکان میخورد، آرامآرام بر دستهای تشییعکنندهها بیرون رفت، خزنه آرام گرفت. حالا وقتش بود که زنها هم آرام بگیرند و غمی که آنها را از پا درآورده بود کمی امانشان بدهد. از آنها دعوت کردند با غذایی که در یکی از اتاقها روی میز چیده بودند از خودشان پذیرایی کنند.
بله


























