تانکرد دورست، نمایشنامهنویس آلمانی برندهی جایزهی گئورگ بوشنر در کتاب جناب پاول، تقابل میان دو شیوهی متفاوت زیستن را به تصویر میکشد. ماجرا در ساختمان فرسودهی یک کارخانهی قدیمی صابونسازی میگذرد؛ جایی که پاول سالهاست همراه خواهرش زندگی میکند. ورود هلم، وارث جوان ساختمان که قصد بازسازی آن و راهاندازی کسبوکاری تازه را دارد، این سکون طولانی را برهم میزند.
دربارهی کتاب جناب پاول
تانکرد دورست در نمایشنامه جناب پاول، از دل رویارویی میان پاول، پیرمردی گوشهنشین و بیاعتنا به قواعد معمول زندگی و هلم، جوانی پرانرژی و مشتاق تغییر، پرسشهایی دربارهی معنای زندگی، ضرورت تغییر و جایگاه انسان در جهانی مبتنی بر حرکت و پیشرفت مطرح میکند. پاول در نگاه نخست شخصیتی منفعل و حتی نامعقول به نظر میرسد؛ سالهاست تقریباً از خانه بیرون نرفته، کاری نمیکند و ظاهراً هیچ میلی به دگرگون کردن وضعیت خود ندارد.
بااینحال، هرچه این نمایشنامهی آلمانی پیش میرود، روشن میشود که این سکون صرفا حاصل ناتوانی یا بیتفاوتی نیست، بلکه بخشی از نگاه خاص او به زندگی و مقاومتش در برابر معیارهایی است که دیگران برای زیستن تعیین کردهاند.
شخصیت اصلی این نمایشنامهی فلسفی، ذهنی سرشار از تخیل، داستان و اندیشه دارد و با زبان خاص خود عملا هر مفهوم بدیهی و از پیش پذیرفته شدهای را زیر سؤال میبرد. آنچه برای دیگران پیشرفت، کار، بهرهوری و زندگی فعال محسوب میشود، برای او الزاما ارزشمند نیست.
به همین دلیل، مقاومت پاول در برابر هلم و تغییراتی که میخواهد با خود بیاورد، تنها پافشاری لجوجانهی یک پیرمرد نیست، بلکه نوعی امتناع از پذیرفتن معیارهایی است که دیگران میخواهند بر اساس آنها دربارهی ارزش زندگی او داوری کنند.
تانکرد دورست در کتاب جناب پاول صرفا به تحلیل تضاد و تقابل میان سنت و مدرنیته دست نمیزند، بلکه از دل این وضعیت، یک درام اجتماعی روانشناسی تعریف میکند دربارهی انسانهایی که هرکدام ارزش و معنای زندگی را با مفاهیم و بازنمودهای متفاوتی تعریف میکنند.

جناب پاول؛ کمدی سیاه در دل یک درام فلسفی
در سوی مقابل، هلم جوانی پرانرژی است که میخواهد از میراثی که به او رسیده، نقطهی آغاز تازهای بسازد. او با طرح بازسازی کارخانه و راهاندازی کسبوکاری جدید، نمایندهی میل به حرکت و پیشرفت است، اما گذشته را نمیتوان بهسادگی از سر راه آینده کنار زد. ساختمانی که برای هلم یک دارایی و فرصت اقتصادی است، برای پاول بخشی از تاریخ و هویت خانوادگی اوست.
گذشتهی ساختمان نیز وارد روند درام میشود؛ گذشتهای که خانوادهی هلم و خانوادهی پاول را به یکدیگر پیوند داده و نشان میدهد آنچه امروز دارایی خوانده میشود، برای دیگری بخشی از تاریخ خانوادگی، شکستها و خاطراتش بوده است.
در این میان دیگر شخصیتهای نمایشنامهی جناب پاول، این درگیری و کشمکش مرکزی را پیچیدهتر میکنند و هرکدام از زاویهای متفاوت به مسئلهی تغییر، تعلق و شیوهی زیستن واکنش نشان میدهند. حضور آنها باعث میشود تقابل میان پاول و هلم از یک اختلاف شخصی فراتر برود و به برخوردی گستردهتر میان دو نگاه متفاوت به زندگی تبدیل شود.
نزاع بر سر یک خانه، جدال بر سر یک جهانبینی
در بطن این نمایشنامهی مدرن فلسفی، این پرسش مطرح است که آیا زندگی انسان تنها زمانی ارزشمند است که مفید، مولد و روبهجلو باشد؟ تانکرد دورست پاسخ مستقیمی به این سوال نمیدهد و در عوض دو شیوهی فکری بهظاهر متضاد را مقابل یکدیگر قرار میدهد؛ انسانی که میخواهد بسازد، توسعه بدهد و هر مانعی را کنار بزند، و انسانی که با تمام وجودش تصمیم گرفته از جای خود تکان نخورد و دست به همراهی با معیارهای رایج و پذیرفته شدهی بیرونی، نزند.
خرید کتاب جناب پاول شما را با نمایشنامهای روبهرو میکند که از دل یک موقعیت بهظاهر ساده، پرسشهایی عمیق پیرامون شیوهی زیست انسانی، مفهوم پیشرفت و نسبت فرد با جامعه را مطرح میکند. این اثر توسط احسان قبادی به فارسی ترجمه شده و نشر قطره آن را منتشر کرده است.
کتاب جناب پاول برای شما مناسب است اگر
- نمایشنامههای آلمانی و طنز سیاه را دوست دارید.
- از خواندن نمایشنامههای فلسفی که دربارهی معنای زندگی، آزادی و ارزش انسان پرسش مطرح میکنند لذت میبرید.
- نمایشنامههای اجتماعی با دستمایههایی مثل نسبت انسان با کار، بهرهوری و مفهوم پیشرفت برایتان جذاب است.
در بخشی از کتاب جناب پاول میخوانیم
پاول از اتاق کناری برمیگردد.
پاول: هیچی پیدا نکردم. اصلاً یادم رفته دنبال چی میگشتم!
لیلو: آقای پاول، مهمون دارین!
آنیتا بلند میشود، میخواهد بهسمت پاول برود.
پاول: همونجا بمون، همونجا بمون!
هلم: آقای پاول، بهتر نیست بره خونهشون؟
پاول: (رو به آنیتا) میخوای بری خونه؟
آنیتا با شدت سرش را به نشانهی مخالفت تکان میدهد.
هلم: ولی من فکر میکنم باید بره!
پاول: دیدین که! سرش رو تکون داد. نمیخواد بره.
هلم: این میتونه دردسر درست کنه!
پاول: ولی نمیخواد بره!
هلم: اینکه عقل درستودرمون نداره بدونه چی درسته چی درست نیست!
لیلو در این حین بهسمت آنیتا میرود، میخواهد دستهایش را بگیرد، ولی آنیتا با قدرت دستهایش را عقب میکشد و پشتش نگه میدارد. لیلو سعی میکند او را آرام کند، دستهایش را بهسمتش دراز میکند.
لیلو: من که کاری باهات ندارم!
پاول: حتی اگه عقلش کم باشه، باز میتونه بگه «نمیخوام». این یعنی کرامت انسانی.
هلم: با تعجب به پاول نگاه میکند.
بله





















