لویی فردینان سلین نویسندهای نیست که به واقعیت لعابی از کلمات زیبا بپوشاند. او در روایت پرآشوب کتاب مرگ قسطی در قالب یک خودزندگینامهی داستانی، با لحنی عریان و کلامی آغشته به طنزی سیاه، زشتیهای تجربهی انسانی را به بهترین شکل به تصویر میکشد. در این کتاب ما بار دیگر با شخصیت داستانی مشهور او، فردینان باردامو همراه میشویم که این بار فراز و فرودهای دوران کودکی و نوجوانیاش را پیش از پیوستن به ارتش شرح میدهد.
دربارهی کتاب مرگ قسطی
این کتاب داستان هجده سال نخست زندگی فردینان باردامو را روایت میکند؛ پسری که در خانوادهای گرفتار فقر و تنش بزرگ میشود و از همان کودکی با دشواریهای زندگی دستوپنجه نرم میکند. در کتاب نخست لویی فردینان سلین، سفر به انتهای شب، داستان فردینان را در بحبوحهی جنگ دنبال کردیم؛ جایی که او راه خود را از میان سنگرها و میدان نبرد به جنگلهای آفریقا باز کرد و سپس به نیویورک و دیترویت قدم گذاشت.
حال در رمان اجتماعی مرگ قسطی، دومین کتاب از دوگانهی فردینان باردامو، فردینان در قالب پزشکی ترشرو و بدعنق که از زمین و زمان بیزار است، خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خود در محیطی غرق در فقر و بیماری را روایت میکند. مادرش زنی رنجدیده بود که باوجود پای آسیبدیدهاش پاساژها و خیابانهای پاریس را به هدف فروش تور و لوازم خرازی متر میکرد. فداکاریهای او بار سنگینی از احساس گناه را بر دوش فردینان میگذاشت.
پدرش هم کارمند تندخو و بدبینی بود که مدام از وضعیت معیشت گله میکرد. او خود را قربانی جامعه میدید و میدانست که آیندهاش در خطر است و اضطراب و نگرانیهای خود بابت ناکامیها و بدهیها را با داد و فریاد و تنبیه شدید فیزیکی بر سر فردینان خالی میکرد. رفتار پدر جز این که بر احساس گناه فردینان بیفزاید، فایدهی دیگری نداشت و سبب شده بود همیشه خود را بابت همه چیز مقصر بداند.

نگاهی به جهان تلخ لویی فردینان سلین
شرایط معیشت و گرفتاریهای مالی خانواده در کتاب مرگ قسطی سلین، در نهایت فردینان کوچک را وادار کرد تا برای کمک به آنها وارد بازار کار شود. از همان هفت سالگی کار خود را بهعنوان شاگرد حجرهها و مغازهها در بازار شروع کرد اما اوضاع چندان جالب پیش نرفت. بدشانسی و بدبیاری مدام گریبانش را میگرفت و هر بار از کار اخراج میشد و در نهایت این ناکامیها به دعوای شدیدی بین او و پدرش منجر شد.
با مداخلهی داییاش بهعنوان تنها کسی که به فردینان محبت میکند، او را به یک مدرسهی شبانهروزی در انگلستان میفرستند تا درس بخواند، زبان یاد بگیرد و از فضای متشنج خانه هم دور باشد و وقتی پس از مدتی دوباره به پاریس برمیگردد، این بار زندگی فلاکتبارش نقطهی روشنی به خود میبیند. فردینان با دانشمندی به نام کورسیال دپرر آشنا میشود و کار خود را بهعنوان دستیار او شروع میکند. کورسیال مظهر تمام بلندپروازیها و جاهطلبیهای اوست و نقشههایی امیدبخش را در ذهن دارد، اما سلین چه سرنوشتی را برای این زوج نامأنوس رقم خواهد زد؟
سبک نگارش منحصربهفرد لویی فردینان سلین
لویی فردینان سلین با انتشار کتاب تحسینشدهی سفر به انتهای شب، دنبالکنندگان ادبیات مدرن اروپا را در بهت و حیرت فرو برد و سپس دوباره با کتاب مرگ قسطی، بار دیگر عاشقان ادبیات فرانسه را شوکه کرد. سبک سلین در داستانگویی، مانند پیرمرد بددهن و بدعنقی است که خاطراتش را بازگو میکند. او با طنزی تلخ و سرد چنان از واقعیتهای غمانگیز زندگی مینویسد که شاید در نگاه اول لبخندی گزنده را بر لبتان بنشاند، اما بهمرور، ذات افسردهی خود را نمایان میکند و تاریکی غیر قابل انکاری را به نمایش میگذارد که تا مغز و استخوانتان نفوذ خواهد کرد.
سلین را به حق یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ و از تأثیرگذارترین چهرههای ادبی قرن بیستم میدانند. او برای کالبدشکافی پلیدیهای نفس انسانی با کسی تعارف نداشت و صادقانه تابوهای عصر خود را میشکست. همان جسارتی که در هر صفحه از آثارش جاری بود، زبانش را هم در تسخیر داشت و میگفت همانطور مینویسد که حرف میزند؛ بدون هیچ شگرد و ادا و اصولی. این همان سبک روایتیست که خواندن جملات کتاب مرگ قسطی و دیگر آثار او را به تجربهای فراموشنشدنی تبدیل میکند.
کتاب مرگ قسطی: یک خودزندگینامهی داستانی
هرچند که کتاب مرگ قسطی لویی فردینان سلین ابتدا نتوانست موفقیت سفر به انتهای شب را تکرار کند، اما طولی نکشید که بین خوانندگان اروپایی به موفقیتی چشمگیر دست پیدا کرد و در نهایت وی را به شهرتی بیش از پیش رساند. بسیاری از منتقدان در نقد کتاب مرگ قسطی، آن را بهترین اثر او معرفی کردند و عمدهی سردی برخورد برخی جوامع ادبی با آن، بیپردگی خشونت و دیدگاههای بدبینانهاش به جهان بود. اما چطور میتوانست تلخی را از قلمش بزداید وقتی زندگی شخصیاش بیشباهت به ماجراهای بارداموی کتاب نبود؟

فردینان سلین با درآمیختن زندگی خود با روایتی داستانی، شخصیت باردامو را خلق کرد که تحقیر و ملال سایه به سایه در پیاش هستند. او هم مانند نسخهی داستانی خود پزشک بود و از مادری خرازیفروش و پدری کارمند متولد شد و در سال 1912 داوطلبانه به ارتش فرانسه پیوست. شاید همین بهره گرفتن از حقیقت است که کلام او را اینچنین نافذ و بهیادماندنی میکند. به تعبیر این یاغی بیرحم ادبی، که با هر کلمه تازیانهی حقیقت را بر روح و روانتان مینشاند، زندگی چیزی نیست جز این که وامدار مرگ باشیم و ذره ذرهی این قرض را با رنجی بپردازیم که هر روزه آزارمان میدهد.
عاشقان ادبیات کلاسیک و کسانی که به آثار نویسندگانی همچون چارلز بوکوفسکی علاقه دارند بههیچوجه نباید خرید کتاب مرگ قسطی نشر مرکز را از دست بدهند. این کتاب با ترجمهی خوب مهدی سحابی به چاپ رسیده و تا ابد رد و اثری از خود را بر ذهن و روان شما باقی خواهد گذاشت.
نکوداشتهای کتاب مرگ قسطی
- اغراق نیست اگر بگوییم که بدون لویی فردینان سلین، نه از هنری میلر خبری بود، نه از جک کرواک و نه حتی از چارلز بوکوفسکی. (جان بنویل، نویسندهی برندهی جایزه)
- لویی فردینان سلین چنان مینویسد که گویی سیم برقی را بر صفحه رها کرده باشی؛ آتشین، سرکش و غیرقابل پیشبینی درحالیکه ورای هر پیچ داستان، خطری پنهان را احساس میکنی. (آلفرد کازین، نویسنده و منتقد ادبی برجسته)
کتاب مرگ قسطی برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای واقعگرایانه با درونمایهی فقر و نقد اجتماعی علاقه دارید؛ رمانهایی که روایتی عریان از بیماری، فشارهای اقتصادی، تلاش برای بقا و دشواریهای زندگی برای طبقات تنگدست اجتماع را روایت میکنند.
- در بین شاهکارهای ادبیات فرانسه بهدنبال یک رمان اجتماعی متفاوت با لایههایی از طنز تلخ و سیاه میگردید که با بهرهگیری از عجیبترین و غیرعادیترین شخصیتهای ممکن، عادیترین رنجهای انسانی را روایت کند.
در بخشی از کتاب مرگ قسطی میخوانیم
مادرم تا آن جا که مىتوانست تقلا مىکرد که سربارمان نباشد، امّا خیلى دورتر از ما لنگلنگان مىآمد... فکر کردیم برویم هتل، زود یک اتاق بگیریم که یک خرده استراحت کند... معلوم بود که تا لندن نمىرفتیم، تا همان جاش هم زیادى خیس شده بودیم... اگر ادامه مىدادیم حتما مریض مىشدیم... بعد هم، کفشهامان بیشتر از آن مقاومت نداشت. پاهامان همهش توى گل و لاى بود، با هر قدم به اندازه یک گله صدا مىکردیم...
یک هتل پیدا شد... شناختیم، بالاى سردرش با حروف طلایى نوشته بود هتل... امّا جلوش که رسیدیم ترس برمان داشت... رفتیم آنطرف خیابان... هى باران بیشتر مىشد... سعى مىکردیم قیمت هر چیزى را، هر چقدر هم بىاهمیت، پیش خودمان مجسم کنیم... از پول غریبه مىترسیدیم... رفتیم توى یک چایخانه... زبانمان را مىفهمیدند... همینکه نشستیم چشممان افتاد به چمدانمان... چمدان خودمان نبود!... توى شلوغى گمرک عوض شده بود.. بلند شدیم و بدو برگشتیم گمرک... چمدان خودمان گم شده بود!... آن یکى را که مال خودمان نبود دادیم رئیس ایستگاه... یعنى که هیچ چیز برامان نماند!... بدبختى از این بیشتر نمىشد... فقط هم سرِ ما مىآمد، مثل همیشه!... از یک جهت هم درست بود... چیزى بود که باز پدرم مىگفت... دیگر هیچ لباسى برامان نمانده بود که عوض کنیم، حتى یک پیرهن! امّا به هر حال باید مىگشتیم... کمکم وضع هر سهمان داشت جلب توجه مىکرد، با تن لرزان زیر باران. شده بودیم عین کولىها!... بهتر این بود که برویم طرف جاده... بعد از آخرین خانه یک جادهاى را همینطورى شروع کردیم رفتن...
برایتون [Brighton]!... روى سنگ کار جاده نوشته بود برایتون بیست و پنج کیلومتر... چون پیادهروىمان خوب بود به روى خودمان نیاوردیم. امّا هیچوقت کنار هم نمىرفتیم. پدرم همیشه جلو مىرفت... خیلى مایه نازشش نبودیم! حتى آن جا هم، در آن حالىکه موش آب کشیده و گلآلود و خسته و مرده بود باز تا آن جا که مىتوانست از ما جدا مىرفت... ناراحت مىشد از اینکه بهاش بچسبیم... ازمان فاصله مىگرفت.
بله





























