کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم شامل مجموعه داستانهای کوتاه شیوا ارسطویی است؛ مجموعهای که خوانندگانش پیش از هرچیز آن را با ویژگی «فارغ از کلیشه بودن» میشناسند. قلم این نویسنده در عین بدیع بودن، متعلق به جهانی زنانه، آشنا و ملموس است؛ چه آنجا که از چالشهای عاطفی یک زن بازیگر در رویارویی با همسر سابقش میگوید و چه جایی که ماجرای زندگی دختری با برچسب «نابغه» و کاغذهای خطخطیاش را روایت میکند.
دربارهی کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم
«تو که میگفتی من بازیگر خوبی نیستم.» داستان اول کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم همانقدر ساده و سرراست آغاز میشود که کوبنده! زنی بازیگر روبهروی همسر سابق خود نشسته است، البته نه برای گفتن از گذشتهها. زن که با رویای بازیگری زنده است، برای مصاحبهی شغلی راهی یک دفتر سینمایی میشود. صاحب آنجا کسی نیست جز همسرش، مردی که روزی با او در یک خانه زندگی میکرد.
برخلاف داستان اول که از زبان راوی اول شخص دنبال میشود، داستان دوم این کتاب، بر فراز یک پشتبام و از نگاه یک دانای کل میگذرد. داستان «عصر» حال و هوای خانههای قدیمی را در دل زنده میکند، خانههایی با عطر سبزی پاککرده و هندوانهی قاچشده. حالوهوای داستان «نابغهها» اما بسیار متفاوت است، گرچه در این داستان نیز نویسنده مانند داستان قبل یک دختر را سوژهی داستان خود قرار میدهد.

کتابهای شیوا ارسطویی: روایتی تازه از هویت و زیست زنانه
مرور کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم نشر مرکز، تجربهای خاص از مرور ادبیات داستانی ایران است. نویسندهی این مجموعه یعنی شیوا ارسطویی بهخوبی میداند چطور هویت زنانه و دغدغههای زیستن به عنوان یک زن را در داستانهایش بگنجاند، طوری که خواننده خود را در جهانهای روایی کاملاً بکر و تازه تصور کند، نه داستانهایی با سوژههای نخنما.
برای همین است که این مجموعهی داستانی را پیش از هرچیز میتوان در دستهی داستانهای اجتماعی جای داد، داستانهایی دنبالکردنی که رگههایی از انتقاد و گزندگی نیز در آنها دیده میشود.
هفت داستان، هفت تجربه از شیوا ارسطویی
فارغالتحصیل شدن از دانشگاه یک مکافات است و گرفتن مدرک از آن یک مکافات دیگر! شخصیت اصلی داستان «صف» نیز مقنعه و مانتوی کهنهی خود را از کمد بیرون میکشد تا قال قضیه را بکند و مدرکش را از دانشگاه بگیرد. اما در اینجاست که طبع جادویی قلم نویسنده بیدار میشود و زن را به گردابی از سردرگمی دچار میکند.
با خرید کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم شما میتوانید از دیگر داستانهای این مجموعه یعنی «همه انجیرهای دنیا»، داستان «گربه امروز مرد» و داستان «روز آخر اردو» نیز لذت ببرید. این مجموعه داستان کوتاه فارسی با تلاش نشر مرکز روانهی بازار شده است.
کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم برای شما مناسب است اگر
- از دنبالکنندگان ادبیات داستانی معاصر ایران هستید.
- از ترکیب شدن تجربهی زیستهی زنان و روایت داستانی لذت میبرید.
- داستانهای اجتماعی با سوژهی مناسبات عاطفی و خانوادگی را میپسندید.
- میخواهید لیست خواندههای خود از داستاننویسان زن ایرانی را پربارتر کنید.
در بخشی از کتاب آمده بودم با دخترم چای بخورم: هفت داستان میخوانیم
شلوار جینش را برنداشت. یک شلوار گَل و گشاد سیاه از کمد کشید بیرون و تنش کرد. هفت سال مىشد که سراغ این شلوارش نرفته بود. هر بار مىرفت از کمد لباس بردارد، شلوار را با چوبرختىاش مىزد کنار و از لباسهاى دوروبرش مىکشید بیرون. شلوار جینش آویزان بود روى جارختىِ دمِ در. موقع خرید تنش مىکرد. مىرفت و زود برمىگشت، درش مىآورد، شلوارکِ کهنهاش را مىپوشید و شروع مىکرد به بقیهى کارها. دو تا روپوش بیشتر نداشت. روپوش سیاهش را از چوبرختى برداشت و پوشید. دنبال مقنعهاش مىگشت. هفت سال مىشد که سراغ مقنعهاش نرفته بود. یک روسرى سیاه داشت، یکى هم سفید. مقنعه را پیدا نکرد. فکر کرد روسرى سیاهش را بردارد سرش کند، آن را زیر چانهاش با سنجاقى چیزى سفت ببندد و راه بیفتد. یاد شوهرش افتاد که این جور وقتها مىگفت: «ننه نقلى، یه گرهى محکم بزن، راحت!»
پشیمان شد. آن قدر گشت تا مقنعهى کهنه را تهِ جعبهى لباس کهنههاش پیدا کرد. خوشحال، مقنعه را کشید سرش.
نگاه کرد توى کیفش، مبادا چیزى را جا گذاشته باشد. هفت سال پیش یک کیف بزرگ داشت، فقط یک کمى از چمدان کوچکتر، که گذاشته بود خانهى مادرش. آن روزها صبح که مىخواست از خانهى مادرش راه بیفتد، هر چه کیف را پُر مىکرد باز هم جا داشت.
«این دوره، دخترا هر کدوم یه چمدون به جاى کیف میندازن رو دوششون و راه مىافتن تو خیابون.»
توى کیف از کتاب و دفتر و مداد و خودکار گرفته تا برس و کرم و دستمال و روسرى و جوراب و آینه، همه چیز پیدا مىشد. قرص سردرد و چسب زخم هم داشت. شربت ضد حساسیت و سوهان ناخن و نوار بهداشتى و مجله همیشه توى کیفش پیدا مىشد. اسپرى ضدعرق و سوزن نخ و سنجاق سر هم جزوِ خرت و پرتهاش بود.
«خُب، صُب تا شب که بیرون باشى، همه چى لازمت مىشه دیگه!»
بله
















