کتاب تعقیب گوسفند وحشی نوشتهی هاروکی موراکامی، داستان یافتن گوسفندیست با علامت ستارهای بلوطی بر پشتش؛ گوسفندی که سر رشتهی بقای رئیس و امپراتوری او نزد آن است.
تعقیب گوسفند وحشی (A Wild Sheep Chase) سومین رمان هاروکی موراکامی نویسنده ژاپنی است که در سال ۱۹۸۲ در ژاپن منتشر شد و در همین سال جایزه ادبی نوما را دریافت کرد. بخشهایی از این رمان به به شیوه داستانهای پلیسی-جنایی به سبک معمایی و اسرارآمیز نوشته شده و بخشهای دیگری در فضایی سوررئال میگذرند و چرخشهای پست مدرن نویسنده بین این دو فضا از جذابیتهای داستان است.
شخصیت اصلی این رمان مرد ژاپنی بدون نام ۳۰ سالهای است که در تعقیب یک گوسفند وحشی که در جسم انسانها حلول میکند، از توکیو به هوکایدو سفر میکند. دوست مرد برای او عکسی از یک سری گوسفند در چمنزار میفرستد و مرد نیز در روزنامه این عکس را استفاده میکند و بعد افرادی به سراغ او آمده و او را مجبور میکنند که گوسفند را برای آنها پیدا کند.
نویسنده عوالم خیالی را با جهان واقع و ملموس درمیآمیزد و داستانهایی وهم و خیالگونه میسازد. موراکامی در این رمان نمادها و نشانههایی را به کار میگیرد و آنها را به نقطههایی قابل تعقیب بدل میکند تا مخاطب به کلیدهای اسرار داستان نایل شود
دنیای هاروکی موراکامی (Haruki Murakami) را مثل همهی نویسندگان شاخص نمیتوان در چند جمله خلاصه کرد، اما برجستهترین وجه تمایز او با نویسندگان دیگر این است که چنان خرق عادت و پدیدههای عجیب و خیالگون را با واقعیت زندگی امروزی ژاپن درمیآمیزد و غالبا آدمهای غیرعادی و نامتعارف را قهرمان داستانهایش قرار میدهد و نثری چنان سهل و ممتنع و شفاف و گاه شوخ و شنگ دارد که خواننده را بیدستانداز به دنبال خود میکشد و در انتها راوی و خواننده را به درک و فهم بهتری از درونیات خود میرساند و با همهی اندوه و ملال و گیر افتادن در چنبرههای هزارتوهای بیانتها در نهایت به رهایی و سرخوشی میرسد.
این داستان به سبک اغلب داستانهای موراکامی نوشته شده، داستان با پایانی عجیب همراه است. موراکامی در این رمان عناصر ادبیات آمریکایی و انگلیسی را با مفاهیم ژاپنی درمیآمیزد و هویت فرهنگی مردم ژاپن را در دوران پس از جنگ جهانی دوم بازمیجوید.
در بخشی از کتاب تعقیب گوسفند وحشی میخوانیم:
صبح روز بعد، ساعت هشت بیدار شدیم، لباس پوشیدیم، سوار آسانسور شدیم و خود را به نزدیکترین کافه رساندیم که صبحانه بخوریم. نه، هتل دلفین قهوهخانه نداشت.
نسخهای عکس گوسفند را به دست نامزدم دادم و گفتم: «طبق قرار دیروز، حالا از هم جدا میشویم. من میروم طرف کوهستان پسزمینهی عکس تا دنبال جای مورد نظر بگردم. تو هم آنجاهایی را میگردی که گوسفند پرورش میدهند. خودت میدانی چه کنی. هر سرنخی، هرچه باشد، مهم نیست چقدر بیاهمیت، به درد میخورد. هر چیزی کمکمان میکند که بیخودی و کورکورانه سراسر جزیرهی هوکایدو را زیر پا نگذاریم.»
«من رو به راهم. بگذارش به بَرِ من.»
«باشد. امشب برمیگردیم هتل.»
عینک آفتابی را به چشم زد و گفت: «اینقدر نگران نباش. پیدا کردنش میشود عین خوردن یک تکه کیک.»
البته که تکهای کیک نبود. هیچ وقت اوضاع اینجوری پیش نمیرود. رفتم سراغ آژانس جهانگردی محلی، به مراکز گوناگون اطلاعات جهانگردی و آژانسهای مسافرتی سر زدم و سراغ اتحادیهی کوهنوردی را گرفتم. به طور کلی، به هر جایی که با جهانگردی و کوهستان ربطی داشت سر زدم. هیچکس یادش نیامد که کوهستان توی عکس را دیده باشد.
همهشان گفتند: «کوههای معمولی هم هستند. به علاوه، عکس فقط قسمت کوچکی از آن را نشان میدهد.»
یک روز تمام در پیادهروها گذشت و به زحمت میشد گفت یک قدم پیش رفتهام. آن یک قدم مشکوک هم این بود که فهمیدم شناختن آن کوه بدون هیچ وجه مشخصه و فقط با قسمت کوچکی از منظرهی کوهستانی چیزی است نزدیک به محال.
بله





























