تا چه اندازه مطمئن هستید که آسمان واقعاً وجود دارد و محدود به تصورات شما نیست؟ کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن اثر روژه ورنو و ژان وال اثری دربارهی فلسفهی مدرن غرب است که ما را با مفهوم پدیدارشناسی، هست بودن در اگزیستانسیالیسم، وجود و عدم وجود و... آشنا میکند و به ما نشان میدهد که برای تأمل و تفکر دربارهی پدیدهها، تا چه اندازه میتوان پیش رفت.
دربارهی کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن
آیا فلسفه، علم است؟ این پرسش از سالیان پیش تاکنون محل بحث بوده و تاکنون نیز فیلسوفان نتوانستهاند برای این سؤال، جواب قطعی و مشخصی پیدا کنند. یکی از نخستین افرادی که کوشید تا فلسفه را مانند یک علم ببیند و از ورود عقاید شخصی و باورهای فردی به آن جلوگیری کند، ادموند هوسرل است؛ فیلسوفی که علم پدیدارشناسی را پایهریزی کرد.
در کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن (Historia de la Filosofía Contemporánea) اثر روژه ورنو (Roger Verneaux) و ژان وال (Jean Wahl) با رویکرد پدیدارشناسی آشنا میشویم. برای ادموند هوسرل، فلسفه همچون یک موضوع محل بحث که حد و حدود مشخصی ندارد، نیست، بلکه مانند یک علم مدون است که در دانشگاهها به سمت غایت و هدفی مشخص پیش میرود.
در روش پدیدارشناسی هوسرل، هر پرسش فلسفه مانند ریاضیات و شیمی، پاسخی نسبتا دقیق و مشخص دارد، اما این پاسخها از جنس نظریههای علوم طبیعی نیستند. در علم پدیدارشناسی نمیتوان برای یک پدیده، تعریفی مطلق و بدون امکانِ دگردیسی ارائه کرد. انجام این روش، به یک بازگشت به گذشته نیاز دارد و باید به خود چیزها رجوع کنیم تا بتوانیم بدون پیشداوری، دربارهی آنها بیشتر بدانیم.
بازگشت به اصل اشیاء؛ روش پدیدارشناسی در فلسفه
جهان وجود دارد؟ انسان جهان را درک میکند؟ جامعه چیست؟ ما واقعاً پاسخ این پرسشها را نمیدانیم. هیچکدام از ما نمیتواند بگوید در جهان پیرامونش چیزی را فراتر از حصارهای ذهن و آگاهی خود میشناسد. ما نمیتوانیم حکم قطعی دهیم که یک درخت در برابرمان وجود دارد یا نه؛ زیرا ما مستقل از تصورات خود آگاهیای نداریم و هر چه به آن میاندیشیم، منطبق با تصورات و آگاهی ماست؛ نه الزاما یک واقعیت قطعی. کتاب نگاهی به پدیدارشناسی ترجمهی یحیی مهدوی ما را با چگونگی برخورد درست با جهان مواجه میکند.

ادموند هوسرل که روژه ورنو و ژان وال ما را با او و اندیشههایش آشنا میکنند، اعتقاد دارد که ما باید در افکار و سخنان خود جای شک و تردید بگذاریم. یک فیلسوف باید بگوید «اینطور که من میبینم و آگاه هستم، آنجا یک درخت وجود دارد.» چون ما مطمئن نیستیم که اشیا واقعاً مستقل از افکار ما وجود خارجی دارند یا نه.
روژه ورنو و تاریخ فلسفه با نگاهی بر پدیدارشناسی
برخلاف دکارت، هوسرل قصد ندارد با مردد شدن نسبت به جهان، آن را بیشتر بشناسد و بکاود، بلکه میخواهد خود را در فاصلهای مناسب نسبت به اشیاء قرار دهد و استقلال اندیشهی خود و پدیدهها را حفظ کند.
تفاوت مکتب «هست بودن» با فلسفه اگزیستانسیالیسم، در تعریف هست بودن به معنای خاص خود است. انسانی که نتواند برای زندگی خود تصمیم بگیرد و معنای زندگیاش را پیدا کند، نیست شده است، حتی اگر به صورت فیزیکی هنوز وجود داشته باشد. کتاب نگاهی به پدیدارشناسی اثر روژه ورنو و ژان وال، به ما نشان میدهد که هست بودن در زنده بودن خلاصه نمیشود، بلکه در یافتن خط و هدف مشخص زندگی است.
یکی دیگر از نکات مهمی که در کتاب نگاهی به پدیدارشناسی انتشارات خوارزمی با آن مواجه میشویم مبحث وجود است. هایدگر معتقد است تمام موضوع و چالش فلسفه در بحث وجود خلاصه میشود. در این بخش، فلاسفه با یکدیگر اختلافات عمیقی دارند. ژان وال و روژه ورنو طبق آرای کییرکگور معتقدند که انسان وقتی وجود دارد که با شور و اراده به سوی دلخواه خود رود. طبیعتاً این عمل با اضطراب و دلهره همراه است و در سیستم فکری هگل و هگلیها جایی ندارد.
با خرید کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن با یکی از مباحث پیچیدهی فلسفهی پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم که در این اثر بهسادگی توضیح داده شده و برای همه قابل درک است، آشنا میشوید.
کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن برای شما مناسب است اگر
- در جستوجوی مقالات مرتبط با پدیدارشناسی هستید و میخواهید با تاریخ فلسفه معاصر غرب که در قرن بیستم به وجود آمد و متناسب با جهان فعلی است، آشنا شوید و به این پرسش که پدیدارشناسی چیست، پاسخ دهید.
- به دنبال کتابی هستید که بتواند دقیق، علمی و البته واضح، مبحث پدیدارشناسی به زبان ساده را شرح دهد.
در بخشی از کتاب نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفههای هست بودن میخوانیم
توضیح آنکه: نگاه دیگری، امری نیست که من آن را در میان اشیای قوامبخش جهان، ادراک بکنم: من چشمهای او را ادراک میکنم، نه نگاهش را. اما این احساس را دارم که بهمن نگاه میکنند. فرق مسأله این است که در اینجا من متعلق فعل قرارگرفتهام، و بالملازمه، دیگری فاعل فعل و بهعنوان فاعل، حاضر در تجربۀ من. من، برای فعل خود، نمیتوانم متعلق باشم؛ و اگر شدهام، برای فعل وجدان دیگری شدهام. بدین نحو، من در وجود خود، موضوعیت دیگری را مییابم. حال ببینیم از اینجا چه حاصل میآید؟
نخست اینکه «ساکن و منجمد» هستم و بهوضع موجود فینفسه تنزل کردهام، مبدل بهچیز گشتهام، چه هیچ اختیاری دربارۀ نگاهی که بهمن میشود، ندارم. پس من؛ همان گونه که هگل در عبارت معروفش در کتاب پدیدارشناسی در باب جدال آقا و بنده بیان کردهاست، تا مرتبۀ «بندگی» فرودآمدهام - بدین تقریب که بندگی نتیجۀ در عین حال منطقی و تاریخی پرورش و گسترش وجدان بهطور کلی نیست، و غلبۀ بر آن با یک پیشرفت جدید جدالی، امکان ندارد؛ چه آن ساخت و ریخت دائمی وجود من، یعنی وجودم برای دیگری است.
اینجاست که میرسیم بهاساس و ریشۀ شرمندگی و عار و ننگداشتن؛ سارتر میگوید: «شرمندگی محض، احساسبودن فلان یا بهمان چیز مستحق سرزنش یا موأخذه نیست، بلکه بهطور کلی احساس چیز و متعلقشدن و متعلق فعلی قرارگرفتن است، یعنی در این چیزشدن تنزلیافته و تابعشده و خشکزده که من برای دیگری هستم، خود را بیابم و ببینم. شرم و ننگ و عار همان احساس قلبی هبوط اصلی است، نه احساس اینکه شاید از من فلان یا فلان خطا سر زدهباشد یا بزند، بلکه احساس این امر است که من در دنیا و در میان اشیا افتادهام.»
بله























