کتاب رودین، اولین رمان نویسنده بزرگ روسیه، ایوان تورگنیف و از مهمترین آثار رئالیسم روسی است که در سال 1856 منتشر شد. نویسنده در این رمان، داستان روشنفکری به نام دمیتری نیکلایویچ رودین را روایت میکند که انفعالش را با لفاظی جبران کرده و بهخاطر آرمانگرایی افراطیاش، زندگی عاطفی و کاری خود را به خطر میاندازد. ایوان تورگنیف در این کتاب، تضاد بین حرف و عمل را نقد کرده و تصویری دقیق از وضع روشنفکری روسیه قرون نوزدهم ترسیم میکند.
دربارهی کتاب رودین
ماجرای این رمان از ورود شخصیت اصلی داستان به عمارت داریا میخایلونا آغاز میشود. دمیتری نیکلایویچ رودین با شور و ایدهآلگرایی همیشگی خود، اطرافیان را تحت تاثیر قرار داده و در این بین، دلباختهی ناتالیا، دختر داریا میشود. دختر جوان نیز تحت تاثیر شخصیت و افکار والای رودین قرار گرفته و به مرور زمان، رابطهای عاشقانه بین آن دو شکل میگیرد.
رودین پس از دو ماه اقامت در عمارت داریا میخایلونا، جرئت میکند تا احساسات خود را به ناتالیا ابراز کند. پس از اطلاع یافتن و مخالفت داریا، رودین تصمیم میگیرد تا به گفتهی خود، تسلیم سرنوشت شده و رابطه را به پایان برساند؛ تصمیمی که ناتالیا را دلسرد و نسبت به رودین ناامید میکند. مرد جوان پس از ترک عمارت، در نامهای به ناتالیا، دربارهی خطرات انفعال و عدم مسئولیتپذیری سخن میگوید و نسبت به اعمال خود، ابراز پشیمانی میکند.

هملت روسی؛ بررسی شخصیت رودین اثر تورگنیف
شخصیت اصلی کتاب رودین، نمونهی بارز تیپ شخصیتی «آدم زیادی» است که در ادبیات کلاسیک روسیه و بهویژه در قرن نوزده، موردتوجه نویسندگانی بزرگ دیگری مثل الکساندر پوشکین در کتاب یوگنی آنه گین و ایوان گنچارف در رمان آبلوموف بود. این اصطلاح برای اطلاق به شخصیتهای روشنفکر و آرمانگرایی بهکار میرود که به ارزشهای اجتماعی توجهی نداشته و دچار بدبینی و ملال نسبت به همهی ابعاد زندگی شدهاند.
ایوان تورگنیف طی سخنرانی و نقد کتاب رودین، این تیپ شخصیتی را به هملت شکسپیر تشبیه میکند؛ رودین، مثل هملت، غرق در افکار و ایدههای خود است و همین موضوع او را از عمل باز میدارد؛ به زعم نویسنده، نقطهی مقابل آدم زیادی، دن کیشوت سروانتس است که بدون فکر کردن بیش از حد، زندگی میکند و به همین خاطر دارای سرزندگی و کنشمندی است.
آدم زیادی؛ محصول سرخوردگی روشنفکران روس
ویساریون بلیسنکی، منتقد بزرگ روس، آدم زیادی را محصول حکومت نیکولاس اول میداند. در این دوره، جوانان تحصیلکرده و باسواد از دولت ناامید شده بودند در نبود راهی برای خودشکوفایی، به مرور، به بدبینی و زندگی منفعلانه روی میآوردند. رودین میتواند ساعتها دربارهی این که چه کار باید کرد سخنرانی کند، اما در عمل، برای عشق خود نمیتواند قدمی بردارد.
خرید کتاب رودین نشر دیدآور را به تمامی علاقهمندان به ادبیات روسیه و رمانهای کلاسیک جهان پیشنهاد میکنیم. بابک شهاب این کتاب را از زبان روسی ترجمه نموده و تلاش کرده تا حس و حال نثر شاعرانهی کتاب را به بهترین شکل به زبان فارسی منتقل کند.
جملات زیبای کتاب رودین
- کامرواست کسی که از جوانی جوان بوده است...
- خسته شدهای؟ هر کسی جای تو مدتها پیش مرده بود! تو میگویی که مرگ تو را با دنیا آشتی خواهد داد، اما مگر زندگی آشتی نمیدهد؟
- جهانوطنی مهمل است، جهانوطن صفر است و حتا دونتر از صفر؛ خارج از ملیت هنر نیست، حقیقت نیست، زندگی نیست، هیچ چیزی نیست.
-
کتاب رودین برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات روسیه علاقهمند هستید و میخواهید یکی از تاثیرگذارترین آثار قرن نوزده این کشور را مطالعه کنید.
- کتابهای ایوان تورگنیف را دوست داشته و قصد دارید تا برای آشنایی بهتر با سبک و آرای او، اولین رمان این نویسندهی بزرگ را بخوانید.
- بهدنبال یک رمان عاشقانهی روسی هستید که با نثری شاعرانه، پیچیدگی روابط انسانی را به تصویر بکشد.
در بخشی از کتاب رودین میخوانیم
رودین کتاب نازک را به دست گرفت، پس از تورقی آن را باز بر میز گذاشت و پاسخ داد که این اثرِ توکویل را نخوانده، اما اغلب به موضوع آن اندیشیده است. صحبتها گل انداخت. رودین ابتدا قدری مردد بود، خجولانه سخن میگفت و واژههای مناسب را نمییافت، اما سرانجام یخ روحش گداخت و زبانش گرم و شیوا شد. پانزده دقیقهی بعد همه گِردش حلقه زده بودند و فقط طنین صدای او بود که در اتاق شنیده میشد.
فقط پیگاسف دور از جمع، در کنج اتاق، نزدیک شومینه مانده بود. رودین خردمندانه، پرحرارت و ثمربخش سخن گفت و دانش عمیق و کتابدوستیاش را نمایان ساخت. حضار، بر خلاف انتظارشان، او را انسانی خارقالعاده یافتند... او چندان سادهپوش و بیجنجال بود که همه از ظهور ناگهانی چنین نازنینی در روستا حیرت کرده بودند و همین جذابیتاش را برای همه و بهویژه برای داریا میخایلونا افزون کرده بود... او به کشفاش میبالید و پیشاپیش در ذهناش طرح معرفیاش را به اشرافزادگان تدارک میدید. احساسات داریا میخایلونا، بهرغم سنوسالش، سرشار از رنگهای کودکانه بود. الکساندرا پاولونا هم اگرچه بسیاری از گفتههای رودین را درک نمیکرد، اما مبهوت و بسیار شاد مینمود. برادرش نیز حیرت کرده بود. پاندالفسکی با حسادت داریا میخایلونا را زیر نظر داشت. پیگاسف با خودش میگفت حاضرم سرِ پانصد روبل شرط ببندم که بلبلی بهتر او از او میتوانم پیدا کنم!... در آن جمع اما بیش از همه باسیستف و ناتالیا حیرت کرده بودند. باسیستف بهسختی نفس میکشید؛ او تمام مدت با دهانی باز و چشمانی بیرونزده نشسته بود و گویی برای نخستینبار در تمام عمرش به سخنان کسی گوشِ جان سپرده بود. ناتالیا نیز با صورتی گلگون، نگاه ساکن چشمانش را که تار و درخشان شده بودند، به رودین دوخته بود...
والینتسف زیر گوش ناتالیا گفت: «چه چشمهای جذابی دارد!»
بله




























