کتاب بیگانه اثر آلبر کامو با ترجمهی لیلی گلستان، یکی از مهمترین آثار ادبی قرن بیستم است. این رمان فلسفی جایگاهی ویژه در میان آثار کامو دارد و از مهمترین آثار مرتبط با اندیشهی او پیرامون مفهوم ابزوردیسم به شمار میرود. کامو داستان مردی به نام مورسو را تعریف میکند که در یک بعد از ظهر گرم و سوزان، بدون علت واضحی، مردی عرب را با شلیک یک گلوله، میکشد.
دربارهی کتاب بیگانه
داستان کتاب بیگانه آلبر کامو با این جمله آغاز میشود: «امروز مامان مرد. شاید هم دیروز. نمىدانم.» همین جملهی آغازین، بسیاری از دستمایههای داستانی کتاب را در دل خود جای داده است و بهخوبی شخصیت اصلیاش، مورسو را به خواننده معرفی میکند. او با شنیدن خبر مرگ مادرش، به آسایشگاه بیرون شهر میرود و در مراسم حضور پیدا میکند، ولی بیش از آنکه درگیر اندوه یا احساس فقدان باشد، متوجه گرما، خستگی فزایندهاش و نور زیاد خورشید است.
مراسم خاکسپاری مادر، به درستی لحن و حالوهوای این رمان ابزورد را برای خواننده تثبیت میکند. مورسو، با وجود ظاهر عادیاش، برای جامعه، مردی غیرعادی تلقی میشود. مردی که در مراسم فوت مادر، اشک نمیریزد، مردی که بعد از خاکسپاری مادر به شنا میرود و با ماری، همکار سابقش، بیرون میرود. تمامی این عناصر، با جنایتی که مورسو بیدلیل به آن دست میزند، رنگوبویی جدیتر به خود میگیرند.

بیگانه و پرسش از معنای انسان بودن
رفتار قهرمان رمان بیگانه برای خودش، بیان و مواجههی صادقانه با تجربه و احساسات درونیاش است. آیا غمگساری و فریاد برآوردن برای مرگ مادر، وظیفهای اجتماعی و فردی است؟ آیا افراد نمیتوانند نسبت به رخدادها و اتفاقات گونهگون، واکنشهای متفاوتی داشته باشند؟ آیا شکل روبهرو شدن ما با مسائل مختلف باید عین هم باشد؟ آیا یک تلقی واحد از انسان بودن و معنی انسانیت وجود دارد که هرگونه کژروی نسبت به آن، ما را وارد دایرهی دیوصفتی میکند؟
اینها صرفا چندی از سوالاتی است که آلبرت کامو در رمان بیگانه مطرح میکند و ذهن خواننده را به فکر وامیدارد. موقعیت غریب مورسو و شیوهی خاص مواجههاش با مسائل، ما را دعوت میکند تا بسیاری از باورها، عادتها و ارزشهایی را که در زندگی روزمره بدیهی و قطعی میپنداریم، دوباره بررسی کنیم. کامو با قرار دادن خواننده در برابر نگاه غیرمعمول مورسو، امکان دیدن دوبارهی جهان از زاویهای متفاوت را فراهم میکند؛ زاویهای که در آن مفاهیمی مانند معنا، اخلاق، مرگ و شیوهی قضاوت انسانها به پرسش گرفته میشوند.
از مرگ مادر تا محکومیت به اعدام
درحالیکه بعد از مراسم خاکسپاری زندگی مورسو به روال عادی برگشته و رابطهای تازه و دلنشین را با ماری آغاز کرده، در ساحل الجزیره و زیر نور سوزان خورشید، مردی را با شلیک گلولهای میکشد. رخدادی بدون کمترین پیشزمینه، تصمیمی آنی و تحت تاثیر شرایط محیطی که زندگی قهرمان کتاب بیگانه کامو را برای همیشه دستخوش تغییر میکند.
آلبر کامو در کتاب بیگانه با قرار دادن خواننده در برابر این موقعیت، پرسشی بنیادین را مطرح میکند: اگر انجام این عمل حاصل زنجیرهای از اتفاقهای بیهدف و تصادفی بوده است، آیا انجام ندادن آن نیز میتوانست بر پایهی دلیلی قطعی و معنادار باشد؟ دقیقا در همین نقطه است که ابزوردیسم مدنظر کامو خود را نشان میدهد. موضوعی که در ادامهی داستان و فصل دادگاه و محاکمهی مورسو، بیش از پیش خود را نشان میدهد.
در دادگاه، مسئلهی اصلی فقط قتل نیست؛ بلکه شخصیت مورسو و شیوهی نگاه او به جهان است که مورد قضاوت قرار میگیرد. دادستان بیش از آنکه بر جزئیات حادثه تمرکز کند، بر رفتار مورسو در مراسم خاکسپاری مادرش تأکید میکند. اینکه او گریه نکرده، احساسات معمول را نشان نداده و روز بعد از مراسم به زندگی روزمره بازگشته است، برای جامعه نشانهای از بیاخلاقی او تلقی میشود. به این ترتیب، مورسو نه فقط به دلیل عملی که انجام داده، بلکه به دلیل متفاوت بودنش محاکمه میشود.
مفهوم پوچی و بیمعنایی زندگی
مفهوم کتاب بیگانه آلبر کامو در همین نقطه آشکارتر میشود. نویسنده در این رمان، انسان را در برابر جهانی قرار میدهد که برخلاف انتظار او، هیچ معنا و نظم از پیش تعیینشدهای ندارد. مورسو با تجربهای از جهان مواجه است که در آن رخدادها لزوما بر اساس یک هدف اخلاقی، طرحی الهی یا منطقی قطعی پیش نمیروند؛ به همین دلیل، او تلاش نمیکند برای اتفاقهای زندگی معنایی فراتر از آنچه واقعا هستند بسازد.
مورسو تجسم انسانی است که با وضعیت ابزورد یا پوچی هستی روبهرو شده است؛ انسانی که میان میل طبیعی بشر برای یافتن معنا و سکوت بیپاسخ جهان قرار گرفته است. او برخلاف بسیاری از افراد، حاضر نیست برای رسیدن به آرامش ذهنی یا پذیرفته شدن از سوی جامعه، به باورهایی پناه ببرد که از نظرش حقیقتی ندارند.

همین امتناع از پذیرش معناهای آماده و رفتار مطابق انتظارهای جمعی، شخصیت اصلی کتاب را به شخصیتی بیگانه در میان دیگران تبدیل میکند. آلبر کامو در اینجا این پرسش را مطرح میکند که آیا انسان میتواند در مواجهه با بیمعنایی جهان، با نوعی صداقت و آگاهی به زیستن ادامه دهد؟
سبک ساده و تاثیرگذار کامو در روایت یک بحران فلسفی
یکی دیگر از ویژگیهای برجستهی کتاب بیگانه نشر مرکز، سبک نوشتاری ساده و زبان کم پیرایهی آن است. زبانی که با ذهنیت و جهانبینی مورسو هماهنگ است و فاصلهی او را با جهان اطراف بهخوبی نشان میدهد. روایت اول شخص داستان سبب شده تا خواننده از زاویهی نگاه مورسو با جهان بیرون مواجه شود و میان قضاوت اخلاقی که علیه او صورت میگیرد و درک و تجربهی درونیاش، گرفتار شود.
یکی دیگر از اعجازهای آلبر کامو در این داستان فلسفی در همین نقطه رقم میخورد: او خواننده را در موقعیتی قرار میدهد که ناچار است از مرزهای قضاوت اولیه و بهظاهر قطعی خود عبور کند. خوانندهای که به طور طبیعی در جایگاه جامعه و در کنار مردمانی ایستاده که مورسو را محکوم میکنند، ولی این همراهی خواننده با مورسو سبب شکلگیری نوعی همدلی با او میشود، همدلی که نه به معنای پذیرش جنایتش، بلکه به معنی درک پیچیدگی و درهمتنیدگی رفتار و کردار انسانی است.
خرید کتاب بیگانه ترجمه لیلی گلستان با چاپ نشر مرکز شما را با نمونهای برجسته از ادبیات معاصر فرانسه روبهرو میکند که در آن پرسشهایی بنیادین پیرامون اخلاقیات، معنای زندگی، مرگ، آزادی و مسئولیت فردی مطرح میشود.
اقتباسهای سینمایی و فرهنگی از کتاب بیگانه
اقتباسهای سینمایی، موسییایی و ادبی مختلفی از شاهکار آلبر کامو در طی سالیان مختلف انجام شده که در ادامه به چندی از آنها اشاره میشود؛
- فیلم Lo Straniero که توسط لوکینو ویسکونتی، کارگردان مشهور ایتالیایی در سال 1967 و با بازی مارچلو ماسترویانی ساخته شد.
- فیلم L'Étranger در سال 2025 توسط فرانسوا اوزون، کارگردان فرانسوی راهی پردهی نقرهای سینما شد.
- ژاک فرناندز به مناسبت تولد صدسالگی آلبر کامو، کمیک بوک اقتباسی از رمان بیگانه را منتشر کرد.
کتاب بیگانه برای شما مناسب است اگر
- به کتابهای آلبر کامو و ادبیات اگزیستانسیالیستی علاقه دارید.
- میخواهید در بستری داستانی با اندیشههای آلبر کامو پیرامون ابزوردیسم و بیمعنایی زندگی آشنا شوید.
- دوست دارید رمانی بخوانید که با زبانی ساده، مفاهیمی عمیق دربارهی آزادی، انتخاب و مسئولیت انسانی را به پرسش بگیرد.
- به رمانهای فلسفی و ادبیات فرانسه علاقهمندید.
در بخشی از کتاب بیگانه میخوانیم
وقتى بیدار شدم، فهمیدم چرا وقتى دو روز مرخصى را از رئیسم خواستم، قیافهاش در هم رفت: امروز شنبه است. باید بگویم که فراموش کرده بودم. ولى وقتى بلند شدم، فکرش را کردم. طبعا رئیسم فکر کرده بود که اینجورى با یکشنبه چهار روز تعطیلى دارم و از این فکر خوشش نیامده بود. اما از طرفى تقصیر من هم نبود که مامان را دیروز خاک کردند و نه امروز، اینجورى مىتوانستم هم شنبهام را داشته باشم هم یکشنبهام را. البته این مانع نمىشد که رئیسم را درک نکنم.
سختم بود از جایم بلند شوم چون از دیروز خسته بودم. وقتى داشتم ریشم را مىتراشیدم، از خودم پرسیدم امروز را چهکار کنم و تصمیم گرفتم بروم شنا کنم. تراموا سوار شدم تا به مجموعه شناى بندر بروم. در آنجا به تنگه رفتم. آدمهاى جوان زیاد بودند. توى آب مارى کاردونا را دیدم، یکى از منشىهاى ادارهام بود که آن موقع ازش خوشم مىآمد. او هم انگار خوشش مىآمد. اما بعد از مدت کوتاهى رفته بود و دیگر فرصتى برایمان نمانده بود. کمکش کردم برود روى قایق بادى. بهطرفم برگشت، در این حرکت با سینههایش تماس پیدا کردم. هنوز توى آب بودم. وقتى از پشت روى قایق بادى افتاد بهطرفم برگشت. موهایش روى چشمهایش را گرفته بود و مىخندید، روى قایق کنارش سُر خوردم. هوا خوب بود. شوخى شوخى سرم را عقب بردم و روى شکمش گذاشتم. چیزى نگفت، من هم همینجورى ماندم. تمام آسمان توى چشمهایم بود. آبى بود و طلایى. پشت گردنم شکم مارى را حس مىکردم که آرام مىزد. مدتى طولانى روى قایق بادى ماندیم و چرت زدیم. وقتى گرماى آفتاب تند شد او به آب پرید و من هم به دنبالش. گرفتمش، دستم را دور بدنش گذاشتم و با هم شنا کردیم. هنوز مىخندید. وقتى روى اسکله بودیم و داشتیم خودمان را خشک مىکردیم، به من گفت: «از تو پررنگترم.» ازش پرسیدم دوست دارد امشب سینما بیاید. باز خندید و گفت دوست دارد فیلم فرناندل را ببیند. وقتى لباس پوشیدیم، از اینکه کراوات سیاه زده بودم تعجب کرد و از من پرسید آیا عزادار هستم. به او گفتم مامان مرده است.
بله





























