کتاب بچههای سبز نوشتهی اولگا توکارچوک، نویسندهی لهستانی و برندهی جایزهی نوبل ادبیات، داستانی کوتاه و رازآلود است که در لهستانِ قرن هفدهم و در روزهای جنگ روایت میشود. ویلیام دیویسون، پزشک دربار، در جریان سفری با دو کودک عجیب روبهرو میشود؛ دختر و پسری با پوست و موی سبزرنگ که از دل جنگل بیرون کشیده شدهاند و حضورشان، پرسشهای زیادی دربارهی ناشناختهها، تفاوت و شیوهی نگاه انسان به دیگری به وجود میآورد.
دربارهی کتاب بچههای سبز
صدای شیههی اسبها در مه غلیظِ بیشهزارهای لهستان سال 1656، سکوت سرد جنگ را میشکند. ویلیام دیویسون، طبیب دربار، با دستان لرزان از سرما، قلمش را بیرون میکشد تا پدیدهای را ثبت کند که هیچ دانشکدهی پزشکی در اروپا برایش تعریفی ندارد: دختر و پسری که از عمق جنگل بیرون کشیده شدهاند، رنگ پوستشان سبز است... کتاب بچههای سبز اثر اولگا توکارچوک از همینجا آغاز میشود؛ با دو کودک که شاید نباید هیچوقت پیدا میشدند.
این دو کودک نه حرف میزنند، نه به زبان آدمیزاد پاسخ میدهند؛ آنها فقط نفسنفسزنان به اطرافشان خیره ماندهاند، طوری که گویی هوای قرن هفدهم برای ریههایشان سمی است. دیویسون، که دوست و همفکر رنه دکارت است، به لهستان آمده تا با تیغ جراحی و منطق دکارتیاش، جهان را دستهبندی کند. اما مواجهه با این دو موجود سبز، تمام جهانبینی او را به لرزه میاندازد. در این داستان تاریخ و متافیزیک در فضایی افسانهای و رازآلود به هم میرسند.
آیا آنها هیولا هستند؟ یا شاید بازتابی از ترس عمیق ما از هر چیزی که در قاب واقعیت ساختهی ذهنمان جای نمیگیرد؟ اولگا توکارچوک ما را به قلب یک کابوس شبهتاریخی میبرد؛ جایی که سیاستهای جنگی لهستان و سوئد در پسزمینهی این رویداد غریب، به حاشیه میروند.

بچههای سبز و قدم به دنیای ناشناختهها
کتاب بچههای سبز ترجمهی کاوه میرعباسی روایت یک شکست بزرگ برای عقلانیت غربی است. دیویسون در تمام طول داستان سعی میکند با مشاهدات دقیق، این کودکان را رمزگشایی کند، اما هرچه پیش میرود، بیشتر در ابهام جنگل غرق میشود. او که برای درمان پادشاه آمده، حالا خودش بیمار این پرسش میشود که چه چیزی ما را انسان میکند؟ رنگ پوست؟ زبان؟ یا نحوهی زندگی کردن و مرگمان؟
این کتاب برای خوانندهای است که میخواهد در نیمهشب، وقتی چراغها را خاموش میکند، همچنان به پوست سبز آن بچهها و چشمانی که از دنیایی دیگر به ما خیره شدهاند، فکر کند. این رمان کوتاه آینهای است رو به تاریکترین و پرسشگرترین بخش وجود ما.
اگر میخواهید بدانید چرا اولگا توکارچوک برندهی نوبل شد، این کتاب کوچک، پاسخی بزرگ است. خرید کتاب بچههای سبز نشر چشمه میتواند شروع یک تجربهی متفاوت و بهیادماندنی باشد. داستانی کوتاه اما پر از فضاهای وهمآلود، کنجکاویبرانگیز و اسراری که تا مدتها در ذهنتان باقی میمانند.
کتاب بچههای سبز برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای کوتاه و داستانهای رازآلود و وهمانگیز علاقه دارید.
- از داستانهای تاریخی و ماجراجویانه با فضای اروپای قرن هفدهم لذت میبرید.
- به داستانهایی دربارهی موجودات عجیب، ناشناختهها و مرز میان واقعیت و خیال علاقهمندید.
- به ادبیات اولگا توکارچوک و آثار نویسندگان برندهی نوبل ادبیات علاقه دارید.
در بخشی از کتاب بچههای سبز میخوانیم
در مدتی که اعلیحضرت ناشتاییشان را نوشجان میکردند و منتظر بودند جوشاندههایشان را بنوشند، که امید داشتم خُلقشان را خوش کند، از محضرشان غایب شدم و رفتم کودکان کذایی را ببینم. ابتدا دستور دادم صورتشان را بشورند، آنگاه توانستم از نزدیک جزئیاتشان را بررسی کنم؛ البته با رعایت احتیاط برای آنکه غفلتاً گازم نگیرند. با توجه به قدشان، قاعدتاً بین چهار تا شش سال داشتند، اما با مشاهدهی دندانهایشان نتیجه گرفتم که، علیرغم جثهی شکننده و نحیفشان، سنشان بیش از اینهاست. دخترک بلندقامتتر و خوشبنیهتر از پسرک ریزنقش و مریض بود، که با وجود ظاهرش زبروزرنگ به نظر میآمد. اما آنچه بیش از همه مایهی تعجبم شد پوستشان بود. رنگی داشت که تا آن هنگام هرگز نظیرش را ندیده بودم بینِ سبزِ مغزپستهای و سبز زیتونی. هر چند طرهی موی ژولیدهای که روی صورتشان میافتاد به رنگ روشن بود، انگار لایهای سبزفام، شبیه خزهای که بر سنگها و کلوخها جا خوش میکند، رویشان را میپوشاند. به عقیدهی اُپالینسکی جوان، بچههای سبز اسمی که برایشان گذاشته بودیم بیتردید قربانیان جنگ بودند و در جنگل به لطف طبیعت بزرگ شده بودند، آنطور که گاهی پیش میآید و شاهدِ مثالش داستان رُمولوس و رِموس، بنیانگذاران رُم است. عرصهی عمل طبیعت بیکران است، بهمراتب فراختر از حیطهی حقیرِ تواناییِ بشر.
روزی، هنگامی که از ماجیلف راه افتاده بودیم و جلگهی پوشیده از علفزار را میپیمودیم و دودِ برخاسته از روستاهای سوخته و از آتش برافروخته در اردوگاه قشون با تنهی درختانی که تارکشان آسمان را نشانه میگرفت هنوز بر افق حجاب میکشید، پادشاه از من پرسید «خب، بگو ببینم طبیعت چیست؟» از دلوجان و با بصیرتِ خِرد پاسخ دادم تمام چیزهایی است که ما را احاطه کردهاند، غیر از آنچه انسانی است یعنی خودمان و مصنوعاتمان. پادشاه پلک زد، پنداری بخواهد به نقطهای در دوردست خیره شود. نمیدانم چه دید، اما اظهار داشت:
«پس پوچی سترگی است.»
بله



























