کتاب روند عشق مجموعه داستان کوتاهی از نویسندهی برندهی جایزهی نوبل، آلیس مونرو است. قصههای این کتابِ برندهی جایزه گاورنر جنرال، موقعیتها و دستمایههای عجیب و غیرعادی ندارد و اتفاقا روایتگر لحظاتی آشنایند؛ از ازدواج و طلاق گرفته تا رابطهی والدین و فرزندان، مرگ عزیزان و... با این حال، آنچه داستانهای این مجموعه را خواندنی میکند، نگاه خاص و ظریف نویسنده به لایههایی از زندگی است که معمولا در درگیریهای روزمره، از دید پنهان میمانند.
دربارهی کتاب روند عشق
آلیس مونرو در کتاب روند عشق بیش از اینکه شکلگیری نخستین جرقهها و شعلههای عشق را تصویر کند، به روند و سرنوشت آن در گذر زمان میپردازد. عشق در داستان کوتاههای این اثر با ازدواج و طلاق، مسئولیتپذیری، دلخوریهای روزمره و خاطره درهم میآمیزد. گاهی رابطهای سالهاست تمام شده، اما تاثیر آن هنوز در رفتار شخصیتها دیده میشود.
به موضوع ازدواج و طلاق در این مجموعه به تقابل سادهی عشق و جدایی محدود نمیشود. آلیس مونرو نشان میدهد که پایان یک رابطه لزوما به معنای پایان عاطفی آن نیست. آدمها بخشی از گذشتهی یکدیگر را با خود حمل میکنند و خاطرهی رابطه میتواند سالها بعد، در شرایطی کاملا متفاوت، دوباره زنده و احضار شود و فرد را از یک موقعیت بکند و به روزها و سالهایی در گذشتههای دور و نزدیک ببرد.
خاطره، گذشته و تاثیر زمان بر زندگی انسانها
خاطرات یکی از دستمایههای تکرارشوندهی کتاب است. شخصیتها مرتب به کودکی، عشقهای قدیمی و اتفاقهایی بازمیگردند که سالها از وقوعشان گذشته است. اما گذشته در نگاه آلیس مونرو حقیقتی ثابت و دستنخورده نیست، خاطرات در گذشت زمان معنا و احساس متفاوتی مییابند و افراد در دورههای مختلف زندگی، با فکر کردن به رخدادهای مختلف زندگیشان، معنی و حسی کاملا متفاوت را تجربه میکنند.
در داستان روند عشق مرگ مادر راوی، نقطهی شروعی میشود برای بازگشت به گذشته و مرور رابطهی پدر و مادر و خاطرات خانوادگی. آلیس مونرو از خلال همین بازگشتها و یادآوریها نشان میدهد که آنچه سالها بعد به یاد میآوریم، با تجربهها و احساسات بعدی ما درهم میآمیزد و معنایی تازه پیدا میکند. عشق نیز در این داستان نه احساسی ساده و یکدست، بلکه آمیزهای از وابستگی، غرور، استقلال، دلخوری و دلبستگی است.
در داستان گل سنگ، شاهد رابطهی استلا و دیوید هستیم؛ این دو با وجود طلاق و جدایی از یکدیگر، رابطهشان همچنان حامل صمیمیت، شناخت عمیق و درعینحال رنجشهای انباشت شدهای است که نتیجهی سالها زندگی کنار یکدیگر است. خاطرات و گذشتهی مشترکی که با وجود فاصله و جدایی، هنوز به طور کامل از میان نرفته است.

آلیس مونرو؛ روایتگر عشق، خانواده و فقدان
آنچه برای آلیس مونرو در این مجموعه داستان کوتاه روانشناختی اهمیت دارد، نه خود حادثه، بلکه اثری است که حوادث و رخدادها بر ذهن و روان آدمی از خود برجای میگذارند. مرگ و فقدان بارها در داستانهای کتاب حاضر ردی پررنگ از خود بر جای میگذارد، در قصهای مادری فوت میکند و در قصهای دیگر کودکی غرق میشود، ولی نویسنده با ظرافتی مثالزدنی، ما را به درون ذهن و رابطهی میان افراد درگیر حوادث میبرد و تاثیر این رخدادها را بر روند زندگی نشان میدهد.
خرید کتاب روند عشق شما را با چند داستان کوتاه اجتماعی و روانشناختی روبهرو میکند که آلیس مونرو در آنها با تکیه بر جزئیات عادی زندگی روزمره، از اتفاقاتی ظاهرا ساده، به لایههایی عمیق از احساسات انسانی میرسد و نشان میدهد که عشق، فقدان و خاطره به چه شکل برای سالیان دراز در ذهن و زیست آدمی تاثیر میگذارند و نگاه آنها را به گذشته و حال تغییر میدهند. این اثر توسط نیایش عبدالکریمی به فارسی ترجمه شده و انتشارات نقد فرهنگ آن را منتشر کرده است.
نکوداشتهای کتاب روند عشق
- مونرو یکی از برجستهترین نویسندگان معاصر در حوزهی داستان کوتاه است. (میچیکو کاکوتانی، نیویورک تایمز)
- آلیس مونرو ذاتا قصهگویی زبردست است. (واشنگتن پست)
- در سراسر این مجموعهی چشمگیر، لحظههای کشف و بینش همچون نور از میان صفحات میدرخشند؛ لحظههایی که لزوما پاسخی ارائه نمیکنند، بلکه بیشتر راه را برای رسیدن به پرسشهای تازه نشان میدهند. (فیلادلفیا اینکوایرر)
کتاب روند عشق برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات معاصر کانادا و کتابهای آلیس مونرو علاقه دارید.
- به داستانهای کوتاه دربارهی عشق، خانواده و روابط انسانی علاقهمندید.
- دوست دارید دربارهی تاثیر خاطرات و روزهای گذشته بر زندگی امروز افراد بخوانید.
- روایتهای شخصیتمحور و روانشناسانه را به داستانهای حادثه محور و پرهیجان ترجیح میدهید.
در بخشی از کتاب روند عشق میخوانیم
سر کار بودم که تلفن زنگ زد؛ پدرم بود. هنوز خیلی از طلاقم نگذشته بود که در یک دفتر املاک مشغول به کار شده بودم. هر دو پسرم مدرسه بودند. یک روزِ داغ در ماه سپتامبر.
پدرم خیلی مبادیآداب بود. سر صبر احوالم را جویا شد. عادتهای روستایی. در روستا حتی اگر کسی با شما تماس بگیرد که خبر دهد خانهخراب شدهاید، قبل از هر چیز احوالپرسی میکند.
گفتم: "خوبم. شما چطوری؟ "
پدرم با همان لحن همیشگیاش گفت: "گمون نکنم خیلی خوب باشم. " نالان ولی با عزت نفس "فکر کنم مادرت از بینمون رفت. "
میدانستم که "از بینمون رفت" یعنی "مُرده". این را میدانستم. ولی یک آن مادرم با کلاه حصیری مشکیاش را دیدم که داشت از تپه بالا میرفت. عبارت "از بینمون رفته" به نظر پر از راحتی و حتی هیجان میآمد؛ هیجانِ وقتی که دری بسته میشود و خانهات پر از آرامش میشود و تو در آن فضا غرق میشوی. این را در صدای پدرم هم حس کردم؛ پشت ناراحتی، صدایی عجیب و غریب مثل نفسی فروخورده بود. ولی مادرم سربار کسی نبود هیچوقت بیمار نشد و با مرگش کسی راحت نشد؛ ولی پدرم نمیتوانست با موضوع کنار بیاید. پدرم میگفت به تنها زندگی کردن عادت ندارد. به همین خاطر به ویلایمان در نِتِرفیلد رفت.
پدرم برایم تعریف کرد که چطور ظهر که به خانه آمده مادرم را روی مبل راحتی آشپزخانه پیدا کرده. مادرم چند تا گوجه فرنگی چیده بوده و آنها را گذاشته بوده روی هِرهی پنجره که رسیده شوند.
بله

























