کتاب فراتر از نقاب، اثری کوتاه و کاربردی در حوزهی خودشناسی و توسعهی فردی است. مارک منسون، نویسندهی پرفروش نیویورکتایمز، در این اثر روشی جدید و متفاوت از خودسازی را آموزش میدهد و مسیری تازه برای رسیدن به موفقیت را در اختیار مخاطبان خود قرار داده است.
دربارهی کتاب فراتر از نقاب
اصلا چرا باید موفق شویم؟ در روزگاری که موفقیت، همچون کالایی لوکس و دستنیافتنی در جهان مجازی و واقعی تبلیغ میشود، کتاب فراتر از نقاب پرسشی بنیادین از «چرایی موفقیت» مطرح میکند. مارک منسون در این اثر نقاب ظاهرسازی را از چهرهی مخاطب برمیدارد و او را با این سؤال روبهرو میکند که اصلا چرا باید موفق بود؟
این سؤال مرکزی قرار نیست دریایی از پرسشهای فلسفی را در ذهن خواننده ترسیم کند. مارک منسون تنها قصد دارد ابتدا به مخاطب یادآوری کند که چرا میخواهیم موفق شویم و سپس از دل همین سؤال، پاسخهایی را کشف کند که به نتایج دلخواه منتهی شوند. برایناساس، نسخهی موفقیتی که نویسنده در این کتاب خودسازی ارائه میدهد شخصیسازیشده و مبتنی بر درونیات هر خواننده است؛ رویکردی که موفقیت فردی را با شناخت بهتر ارزشهای فردی پیوند میدهد.

خودسازی و توسعه فردی به سبک هیتلر!
مارک منسون در ابتدای کتاب فراتر از نقاب از مقالهای نام میبرد که هرگز ننوشته است. در این مقاله، سبک زندگی آدولف هیتلر بررسی شده و نشان میدهد که او چگونه توانست از جایی نزدیک به صفر به مقام صدراعظم آلمان برسد. توضیح او برای ننوشتن آن مقاله، موضوع اصلی کتاب است؛ آیا هر هدفی میتواند موفقیت باشد؟
توضیح نویسنده در بخش اول کتاب بر این ایده استوار است که پیش از تعیین هدف، لازم است کموکیف آن را بررسی کنیم. برایناساس، دوگانههایی از نظام ارزشی توصیف میشود که مخاطب میتواند اهداف خود را در آن نظام موقعیتسنجی کند؛ مانند ارزشهای مبتنی بر احساس یا شواهد، ارزشهای سازنده یا مخرب و ارزشهای کنترلپذیر یا خارج از کنترل.
در این بخش از کتاب فراتر از نقاب قادر خواهیم بود تقریبا تمام اهدافمان را ارزشگذاری کنیم و متوجه شویم که آن مقصد، برآمده از القائات محیطی و تبلیغاتی است یا بر اساس درونیات خودمان انتخاب شده و ارزشی سازنده دارد. در همین مرحله مشخص میشود چرا گاهی هرچه تلاش کردهایم به برخی اهدافمان نزدیک نشدهایم. نویسنده در این بخش راهنمایی کاربردی برای تغییر ارزشهای درونی ارائه میکند.
نقطهی اوج کتاب فراتر از نقاب مارک منسون
مارک منسن تنها به این دلیل کتاب فراتر از نقاب را ننوشته که ما بتوانیم اهدافمان را ارزشگذاری کنیم. او در بخش دوم کتاب، هدیهی طلایی خود را در اختیار مخاطب گذاشته و عنوان این بخش را «انتخاب ارزشهای بهتر» انتخاب کرده است. او پس از اینکه چرایی اهداف را زیر سؤال برد، روشی را تعریف میکند تا ارزشهای جدیدمان را بازآفرینی کنیم.
او در این بخش از کتاب فراتر از نقاب، مداوم از کلمات بزرگسالی و بلوغ استفاده میکند. گویا فرایند انتخاب هدف وقتی آگاهانه و مبتنی بر ارزش نباشد، رفتاری کودکانه است و تنها وقتی بر اساس ارزشهای فردی انجام شود، بالغانه و بزرگسالانه خواهد بود و نتایج مثبت برای فرد و جامعه به همراه خواهد داشت.
این کتاب خودسازی کوتاه و کاربردی، با قلم شیوای شهرام رنجبر به فارسی برگردانده شده و توسط انتشارات کلیک روانهی بازار شده است. با خرید کتاب فراتر از نقاب، روشی نو برای رسیدن به موفقیت فردی را تجربه خواهید کرد.
کتاب فراتر از نقاب برای شما مناسب است اگر
- به حوزهی توسعه فردی و خودسازی علاقه دارید و قصد دارید یکی از بهترین نمونههای کتاب خودیاری را مطالعه کنید.
- به کتابهای هنر ظریف بیخیالی و راهنمای خودشناسی مارک منسون علاقه داشتهاید و آثار وی را مطالعه کردهاید.
- آوازهی کتابهای مارک منسون به گوشتان خورده و میخواهید از نزدیک با آموزههای او روبهرو شوید.
- جملات مارک منسون درباره موفقیت و ارزشهای فردی برایتان جذاب است و قصد دارید مجموعهای از آن را در یک اثر منسجم داشته باشد.
در بخشی از کتاب فراتر از نقاب: چه کسی هستیم و پای چه چیزی میایستیم؟ میخوانیم
وقتی چهارساله بودم، با اینکه مادرم گفته بود این کار را نکنم، انگشتم را روی اجاقگاز داغ گذاشتم. صفحۀ اجاق سرخ، براق بود و به طرز عجیبی آدم را به سمت خودش میکشید. من هم خوب میدانستم هر چیز خوشمزهای که در این خانه پیدا میشود، از همانجا بیرون میآید. برای همین، وسوسهاش برای یک کودک چهارساله تقریباً مقاومتناپذیر بود. آن روز یک درس مهم گرفتم: چیزهای خیلی داغ افتضاحاند، میسوزانند، درد دارند و اگر کمی عقل در سرتان باشد، دیگر طرفشان نمیروید.
در همان روزها، کشف مهمِ دیگری هم کردم. بستنی که پدر و مادرم گاهی برایم میخریدند، در فریزر بود، روی طبقهای که اگر کمی روی پنجه پا بلند میشدم، بهراحتی به آن میرسیدم. برای یک کودک چهارساله، این دیگر یک جزئیات ساده نبود، اطلاعاتی حیاتی بود، در حد نقشۀ رسیدن به گنج.
یک روز، وقتی مادرم در اتاقِ دیگری بود (خدا خیرش بدهد که آن لحظه خبر نداشت) بستنی را برداشتم، روی زمین نشستم و با دودست به جانش افتادم. تا ده سال بعد، هیچ لذتی شبیه به آن لحظه نشد. اگر در ذهن کوچک چهارسالۀ من چیزی به اسم بهشت وجود داشت، همانجا بود: روی کف آشپزخانه، با دستهای چسبناک، صورتی آغشته به وانیل و حالتی که کمکم از یک کودک معمولی به موجودی رسیده بود که انگار رازهای هستی را در خامه و شکر کشف کرده است. آن لحظه کمال محض بود. سهم کوچک و شخصی من از این بستنی، کاسهای لبریز از بهشت یخزده.
بله

























