ممکن است شما هم از آن دسته افراد باشید که خیال میکنید این خودتان هستید که راه را بر خود بسته و نیاز به تغییرات بنیادی در مسیر زندگیتان دارید. بایرون موریسون در کتاب شاید بهتر باشد تسلیم شوید، توضیح میدهد که دلیل بسیاری از ناکامی و شکستهای فردی و حرفهای در زندگی شخصیتان چیست و چگونه با تغییر خود در راستای هموارکردن مسیر پیشرفت و شادی، گام بردارید.
دربارهی کتاب شاید بهتر باشد تسلیم شوید
تابهامروز کتابهای خودیاری و توسعهی فردی متفاوتی به چاپ رسیده و خوانده شدهاند؛ اکثر این کتابها ماهیت یکسانی داشته و حول محور مشابهی نگارش شدهاند. حتی ممکن است خود شما از افرادی باشید که هماکنون در کتابخانهی خود، تعداد قابلتوجهی از این کتابها را دارید و آنها را مطالعه کردهاید. سوالی که شاید ذهن شما را نیز به خود مشغول کرده باشد این است که چهطور و چگونه است که خیل عظیم توصیههای روانشناسی و راهکارهای متعدد کتابهای توسعهی فردی به کار نیامده و تغییر و تحولی در زندگیمان ایجاد نکردهاند؟ یا اینکه تاثیر آنها مقطعی و کوتاهمدت بوده و فقط احساس عذابوجدان را به ما منتقل کردهاند؟
بایرون موریسون (Byron Morrison) نویسندهی کتابِ ارزشمند و واقعنگرانهی شاید بهتر باشد تسلیم شوید (Maybe you should give up)، به این پرسشها پاسخ داده و به ما کمک میکند تا خود را از چرخهی خستهکننده و تمامنشدنیِ هیجان و ناامیدی خارج کنیم و کنترل زندگیمان را نه براساس توصیهها، پیشنهادات و دستورهای فراوان، مشابه و تحکمی جهانِ امروزه، بلکه بر پایهی شادی، آسایش و آرامش حقیقی بهدست بگیریم. او به ما نشان میدهد چطور بدون آنکه متوجه شده باشیم با خود دشمنی کرده و بر سر راه زندگی سالم و موفقیت خودمان قرار گرفتهایم.

تابهحال کتابهای متعدد و بیشماری ادعا کردهاند که در دستیابی به مطلوبمان به ما کمک میکنند؛ حال آنکه مشخص کردن واضح و شفاف خواسته و هدفمان در زندگی، خود داستان دیگری است. چنین کتابهایی در ابتدا انگیزه و هیجان زیادی را به خواننده تزریق میکنند؛ بهگونهای که او از شنبه یک اقدام طوفانی را برای رسیدن به وزن مطلوب، کسب نمرهی عالی در آزمون، یادگیری حرفه و مهارت جدید و پولساز و تاثیرگذاری بیشتر بر محیط اطراف را آغاز میکند؛ اما فقط انگیزه و شور و شوق کافی نیست.
عوامل بیشماری در زندگیهای شخصی، خانوادگی و حرفهای و اجتماعی فرد وجود دارند که میزان تاثیر هرکدام بر فرد قابل توجه است و لحاظ نکردن آنها در مسیری که با خواندن این کتابها برای خود ترسیم میکند، شکست و ناکامیهای زنجیرهواری را بهدنبال دارد.
سرخوردگیهایی که انسانها در این عصر برای خود ایجاد میکنند، دشمن شمارهی یک آنهاست و چرخهای را میسازد که دویدن و درجا زدن در آن نهتنها متوقف نمیشود، بلکه اضطراب، افسردگی، استرس و ترسِ درون آن هربار بیشتر و سنگینتر از قبل میشود؛ تاجاییکه آنها را از پا میاندازد.
کتابِ شاید بهتر باشد تسلیم شوید، راهنمای کنارگذاردن اهداف و بیخیالِ پیشرفتکردن نیست، بلکه زندگی واقعیِ فراموششده را به مخاطب نشان میدهد و در 7 گام او را راهنمایی میکند تا با پذیرشِ خود، شناختِ محدودیتها و درکِ دشواریها، راههای همواری را برای رسیدن به اهدافش بسازد.
بایرون موریسون، الگوهای معیوب و ناسالم رفتاری و هیجانهای کاذبی را که نتیجهی قوانین نوشته و نانوشتهی موفقیتِ در دنیای امروزی است، شناسایی، معرفی و واکاوی کرده و به مخاطب کمک میکند تا خود را از کنترلشدن توسط ترسهای متعددش رها کند.
او از تجارب شخصی، مطالعات مختلفی که داشته و تجربههای مراجعانش استفاده کرده و آنها را در کتاب شاید بهتر باشد تسلیم شوید، گردِ هم آورده است.
در این کتاب 7 مانع و سنگ بزرگ در مسیر زندگیتان شناسایی، معرفی و برای برداشتن، شکستن یا دورزدن آنها، طی مراحلی، راهنماییهای ارزشمندی، ارائه شده است. راهنماییهایی که با مطالعهی آنها توانمندیهای لازم را برای کنترل زندگی خود بهدست میآورید.
کتاب شاید بهتر باشد تسلیم شوید را با ترجمهی روان الهه علوی و بهکوشش انتشارات داهی میخوانید
کتاب شاید بهتر باشد تسلیم شوید برای چه کسانی مناسب است؟
تمامی افرادی که قصد دارند آموزههای زردِ توسعهی فردی را دور ریخته و بدانند چهطور و با چه تکنیکهایی میتوانند در زندگی خود تحولآفرینی کنند، از این کتاب لذت خواهند برد.
در بخشی از کتاب شاید بهتر باشد تسلیم شوید میخوانیم
شاید فکر کنید که نگاهکردن به افراد واقعاً ثروتمند، مشهور یا موفق برای الهامگرفتن یا ترغیبشدن ایدهای عالی است. گاهی همینطور است...؛ اما نه همیشه. من مکالمات زیادی با مراجعانی داشتهام که قهرمانان خود را الگو قرار میدهند و واقعاً معتقدند که برای موفقیت باید دقیقاً مانند آنها عمل و رفتار کنند.
بهشخصه این مورد را با یکی از مراجعانی دیدم که ایلان ماسک را معبود خود قرار داده بود. گرت بهطور مرتب سخنرانیها و ویدیوهای انگیزشی ایلان را تماشا میکرد، که به او انگیزهی زیادی برای ادامهی کار به سمت اهدافش میداد و مطمئناً از نظر انگیزشی عالی بود، اما بعد از مدتی سمی شد. ببینید، گرت در ذهنش این تصویر را ایجاد کرده بود که وقتی ایلان میتواند چهار ساعت بخوابد و بیست ساعت در روز و هفت روز در هفته کار کند، او نیز باید این کار را انجام دهد. در نتیجه، خودش را به یک سطح شدید فرسودگی سوق داد؛ جایی که کمبود خواب تقریباً زندگی او را نابود کرد. حتی نمیتوانست آخرین باری را که یک روز مرخصی گرفته بود به یاد بیاورد و پزشکانش نگران بودند که نکند حملهی قلبی به او دست دهد. با وجود اینکه گرت همهی اینها را میدانست، همچنان معتقد بود باید به تلاش خود ادامه دهد؛ زیرا احساس میکرد که نمیتواند طبق برنامهای که ایلان ماسک داشت پیشرفت کند. ناتوانی در تطابق با این استاندارد ذهنی، این داستان را در ذهن او ایجاد کرده بود که باور کند ناکام است و نمیتواند با شکست مقابله کند.
این مشکل زمانی پیش میآید که خودتان را با دیگران مقایسه میکنید. شما بر اساس فرضیاتتان در مورد زندگی دوستانتان، بتها، قهرمانان، راهنمایان یا صرفاً افرادی که در تبلیغات میبینید، داستانهای ذهنی ایجاد میکنید (چقدر آنها خوب هستند. چقدر زندگیشان آسان است. چقدر موفق هستند.) سپس تصمیماتی بر اساس آن احساس نادرست در واقعیت میگیرید تصمیماتی که بهندرت به شما کمک میکنند و اغلب به شما و پیشرفتتان به سمت یک زندگی بهتر آسیب میزنند. به عبارت دیگر، با تلاش برای تطابق با چیزی که اغلب حتی واقعی نیست (یا حداقل برای شما واقعی نیست) به خودتان آسیب میزنید.
بله
























