پنه لوپ قدرتهایی دارد که خود از آنها بیخبر است؛ تا اینکه روزی از خواب بیدار میشود و موهای خاکستری خود را قرمز همچون بارقههای آتش میبیند. والیا زینک در کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان یک داستان علمی - تخیلی برای کودکان و نوجوانان خلق کرده که با زبانی شاعرانه مفاهیمی چون هویت، خانواده و پذیرش تفاوتها را به خوانندگان خود میآموزد.
دربارهی کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان
پنه لوپ گویندر دختری 10 ساله با موهای خاکستری و بوی آتش است که توانایی شنیدن افکار دیگران را دارد و در روز تولدش، 13 آگوست، بارانی عجیب میبارد که هیچکس را خیس نمیکند. یک روز صبح، پنه لوپ با موهای سرخ درخشان از خواب بیدار و متوجه میشود که قدرتهای جادویی دارد. او درمییابد که پدرش، که تصور میکرده مرده، در واقع یک جادوگر زنده است. پنه لوپ تصمیم میگیرد بهتنهایی به دنبال پدرش برود و در این مسیر با ماجراهای شگفتانگیزی روبهرو میشود. والیا زینک (Valija Zinck) در کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان (Penelop und der funkenrote Zauber) رمانی فانتزی با ترکیب واقعیت خلق کرده که داستانی جذاب و پرماجرا برای مخاطبان نوجوان خواهد بود.

سفری جادویی به سوی هویت و کشف قدرتهای درونی
والیا زینک در کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان، دختری با قدرتهای ناشناخته و ویژگیهای منحصربهفرد را موضوع قرار داده که تواناییهای پنهان او، تلاشش برای کشف آنها و رشد شخصیتیاش میتواند برای کودکان و نوجوانان الهامبخش باشد. والیا زینک در قالب این شخصیت به موضوعاتی مانند هویت، خانواده، دوستی و پذیرش تفاوتها میپردازد و مفاهیم مهم روانشناختی را در قالب داستانی جذاب و قابل فهم به نوجوانان منتقل میکند.
ادبیات آلمان در بستری از فانتزی
والیا زینک که یک نویسندهی آلمانی است، برای فضاسازی در داستان از مناظر طبیعی و روستاهای منطقه اوکرمارک آلمان که یکی از مناطق گردشگری محبوب در نزدیکی برلین است، الهام گرفته و با زبانی شاعرانه و تصویری آنها را در دنیایی جادویی و درعینحال آشنا خلق کرده است. این توصیفات سبب میشود تا در داستان عناصر جغرافیایی و فرهنگی آلمان کاملاً احساس شود.
کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان داستانی فانتزی همراه با مفاهیم روانشناختی از ادبیات آلمان و کتاب اول دوگانهای با نام پنه لوپ (Penelop) است که انتشارات ایرانبان با ترجمهی الهام مقدس منتشر کرده است.
جوایز و افتخارات کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان
- برندهی جایزهی اولمر اونکه (Ulmer Unke) (جایزهی ادبی آلمان در ادبیات کودک و نوجوان)
- برندهی جایزهی دزد دریایی طلایی کتابها (Goldener Bücherpirat) (جایزهی ادبی آلمانی برای نویسندگان نوظهور حوزهی کودک و نوجوان)
- کتاب توصیهشدهی بنیاد مطالعه آلمان
نکوداشتهای کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان
- زبانی بهشدت افسانهای و دلانگیز. (مجلهی آلمانی بازارکتاب)
- این رمان مهیج با مهارت، توازنی شگفتآور میان داستانی ماجراجویانه، فانتزی و خانوادگی برقرار میکند! (بنیاد آلمانی مطالعه)
- داستانی بهزیبایی ترانهای که انسان دوست دارد بارها و بارها آن را بشنود. (مجلهی تاپیک)
کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان برای شما مناسب است اگر
- نوجوان یا در گروه سنی 9 تا 12 هستید و به داستانهای فانتزی و جادویی با قهرمانی یک دختر علاقهمندید.
- برای فرزندان یا دانشآموزان خود به دنبال کتابی با محتوای غنی، آموزنده و درعینحال جذاب و سرگرمکننده میگردید.
در بخشی از کتاب پنه لوپ و جادوی سرخ درخشان: کتاب اول مجموعه پنه لوپ میخوانیم
پر از انرژی شانه را از جلوی آینه برداشت و میان موهای بههمریختهی سرخش فروکرد، صورتش را با آب سرد شست و از پلهها پایین رفت. غذای گربه را در کاسه ریخت و چای را در قوری. دیگر چه؟ خوشبختانه امروز شنبه بود، بنابراین خبری از مدرسه نبود. با این حال دلش میخواست بیرون برود. باید هر طور شده به جنگل و یا گرداسنگ میرفت. همان محوطهی دایرهشکلی که دورتادورش تختهسنگهای عمودی بزرگ در زمین فرو رفته بود. یا اینکه فقط میرفت و در مزرعهها میدوید. هر کاری، فقط اینکه در خانه ننشیند و فکر و خیال نکند. ناگهان در خانه را کوبیدند.
تا پنهلوپ گفت: «بفرمایین!» لحظهای بعد پستچی در خانهی اژدها ایستاده بود.
«برای سرکارخانم ارلیندا ارک یه بسته آوردم.» یک بستهی بزرگ را کنار گذاشت و دستی به پیشانیاش کشید: «و نامههای همیشگی.» و دو تا نامه را روی بسته گذاشت. وقتی گفت: «خب، من باید برم. راستی رنگ موی خیلی قشنگیه، جسورانهست.» دیگر پایش را از در بیرون گذاشته بود.
پنهلوپ پشت سرش صدا زد: «چیزی رو فراموش نکردین؟ یه نامه، منظورم همون نامهایه که پاکت تیره داره.»
«چی؟» پستچی به طرف او چرخید: «چیزی نیست که خبر داشته باشم.» اما با این حال کیف نامهها را گشت و یک پاکت نامهی خاکستری تیره را پیدا کرد.
پستچی اخم کرد: «عجب! عجب! تو از کجا میدونستی؟» اما پنهلوپ فقط شانهای بالا انداخت و اینطوری شد که پستچی نامه را سریع به او داد و به طرف ماشینش رفت.
پنهلوپ فکر کرد: «این نامه از طرف یکی مثل منه.» و زبانش به سق دهانش خورد. اینکه دقیقاً منظورش از یکی مثل خودش چه بود را، اصلاً خودش هم نمیدانست. اما اینکه این نامه حاوی شر بود را از پیش میدانست.
بله






















