لئو تولستوی، از نویسندگان خوشآوازهی روسیه، در کتاب زندگانی من سرگذشت خودش را بازگو میکند. او در این شرححال با قلم شگفتانگیز خود ما را به دوران کودکی و نوجوانی و جوانی خود میبرد و رفتهرفته با اندیشههایش آشنا میکند. تولستوی خاطراتش را باظرافت و دقت، کاری که در آن تبحر دارد، به تصویر میکشد و از بازیگوشیهایش گرفته تا دغدغههایش در دوران جوانی که در پی معنای وجودی بوده است، تعریف میکند.
دربارهی کتاب زندگانی من
لئو تولستوی (Leo Tolstoy) کتاب زندگانی من را در سه بخش به رشتهی تحریر درآورده است. کتاب نخست این خودزندگینامهی رمانگونه، با دوران کودکی نویسنده آغاز میشود و تولستوی بهتفصیل از آن زمان مینویسد. سپس در کتاب دوم به دوران نوجوانی و بعد در کتاب سوم به جوانی میرسد و سرگذشت خود را بازگو میکند. تولستوی کتاب زندگانی من، با نام کامل کودکی، نوباوگی، جوانی (Childhood, boyhood and youth) را در دههی بیستسالگیاش نوشت. گرچه خود تولستوی در سنین بالاتر از این کتاب احساس نارضایتی میکند و میگوید که «ترکیب بدی است از داستان و حقیقت»، چندین نسل متفاوت از خوانندگان آثار تولستوی با او همنظر نیستند و کتابش را اثری جذاب و خردمندانه میدانند که رشد درونی را در محیطی که مملو از نور و شفافیت و زیبایی است نشان میدهد. ما در این شرححال شگفتانگیز تولستوی با آگاهشدن او از جهان پیرامون و اینکه چطور جایگاهش را در آن مییابد، مواجه میشویم و رفتهرفته میبینیم که رشد و نمو تولستوی در طول زندگیاش چگونه باعث شد تا بتواند آثار جاودانهای مثل «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» را بیافریند.

کتاب زندگانی من: کودکی، نوباوگی، نوجوانی خیلی سریع پس از انتشار توانست تحسین ایوان تورگنیف، یکی دیگر از غولهای ادبیات روسیه، را برانگیزد و باعث شد تا نام تولستوی در مقام یک نویسندهی بزرگ سر زبانهای بیفتد. خلاقیتی که تولستوی در کتاب زندگانی من خرج کرده، باعث شده است تا اثرش اعجابانگیز شود. چراکه کوشیده تا با زبانی بیآلایش، شاعرانهی و کودکانه با خواننده ارتباط برقرار کند. او این کار را بهواسطهی نیکولای و احساسات قوی، سردرگمیها و ترسهایی که در وجودش قرار داده انجام میدهد. نیکولای به نحوی خودِ لئو تولستوی است که از این طریق خواسته شخصیت خودش را نشان بدهد. تولستوی در ادامهی کتاب زندگانی من، به دوران نوجوانی و جوانی میرسد و به مسائل روانشناختی و فلسفی میپردازد که پیش از او در ادبیات روسیه موضوعی ناشناخته و نامتداول بود.
آنچه تولستوی در کتاب زندگانی من سعی دارد با خلق شخصیت نیکولای نشان دهد، این است که گرچه ما خودمان تصمیمگیرنده هستیم، این تصمیمات نتیجهی مستقیم شرایط و اوضاع است. ازآنجاییکه انسان امروزی مانند انسان قرن نوزدهمی دارد با همین موضوع دستوپنجه نرم میکند، باعث شده تا این کتاب تولستوی همچنان خواندنی و برجسته باشد. لئو تولستوی آنچنان تبحر و مهارتی در نویسندگی دارد که بهجرئت میتوان این کتاب را در زمرهی بهترین خودزندگینامهها دانست. خواننده در هنگام خواندن این شاهکار، همانند دیگر آثار بلند و کوتاه تولستوی غرق توصیفات دقیق و عناصر رئالیستی متن میشود. مخاطب همچنان که در سفری به دل اندیشههای تولستوی قدم میگذارد، از قلم توانمند و لحن شاعرانهی او نیز لذت میبرد. چنانکه پیشتر گفته شد، کتاب زندگانی من را میتوان اثری روانشناختی و فلسفی دانست چراکه با بینش ژرفی که به بشر و ذات او دارد، به توصیف و تشریح آن میپردازد.
گرچه لئو تولستوی هرگز نتوانست به دریافت جایزهی نوبل ادبی دست پیدا کند، در دوران حیات و پس از آن مورد تحسین منتقدان و عوام بود و ویرجینیا وولف، بانوی نویسندهی شهیر، او را بزرگترین رماننویس خواند. لئو تولستوی با انتشار این کتاب توانست به شهرت برسد و جایگاه خودش را در ادبیات روسیه مستحکم کند و ویژگیهای نوشتاری جدیدی را به جهان ادبیات معرفی کرد. کتاب حاضر به چندین زبان دنیا ترجمه شده که اکنون ترجمهی فارسی آن توسط کریم کشاورز به همت نشر جامی چاپ و منتشر شده و در اختیار شما دوستداران لئو تولستوی قرار گرفته است.
کتاب زندگانی من برای چه کسانی مناسب است؟
اگر از علاقهمندان به لئو تولستوی، این نویسندهی برجستهی روس، هستید و دوست دارید به داستان زندگی او سفر کنید، میتوانید نهایت لذت را از این خودزندگینامه ببرید.
در بخشی از کتاب زندگانی من: کودکی، نوباوگی، جوانی میخوانیم
هنگام صرف چاى، خواندن کتاب موقوف شد و خانمها با یکدیگر در باره اشخاص و اوضاعى، که بر من مجهول بود، به صحبت پرداختند. به نظرم رسید پس از آن پذیرایى گرم و پر نوازش، آنها مىخواستند به من بفهمانند که در بین من و آنها از نظر سن و وضع اجتماعى تفاوت بسیار است. در طى صحبتهاى عمومى و کلى، که پیش آمد، سکوت قبلى خویش را جبران کردم و کوشیدم تا عقل و ابداع فوقالعاده خویش را ظاهر سازم، مىپنداشتم که لباس دانشگاهى مرا به ابراز خرد و درایت موظف مىسازد. چون صحبت از خانههاى ییلاقى به میان آمد، ناگاه گفتم که شاهزاده ایوان ایوانویچ در نزدیک مسکو یک خانه ییلاقى دارد که کسانى از لندن و پاریس به تماشاى آن مىآمدهاند، و در آن خانه معجرى است که سیصد و هشتاد هزار منات ارزش دارد. شاهزاده ایوان ایوانویچ از اقوام بسیار نزدیک من است و امروز هم ناهار را در خانه او خوردم. از من دعوت کرده که حتما به خانه ییلاقیش بروم و سراسر تابستان را با او زندگى کنم، ولى من امتناع ورزیدهام. زیرا که با آن خانه نیک آشنایم و چندین بار به آن جا رفتهام و این معجرها و پلها به هیچ روى نمىتواند مرا مشغول دارند، زیرا تجمل را، آن هم در دهکده، نمىتوانم تحمل کنم و دوست مىدارم که در روستا همه چیز روستایى باشد. چون این دروغ پیچدرپیچ و وحشتناک را گفتم، خجالت کشیدم و سرخ شدم، و گمان کردم همه متوجه شدهاند که دروغ مىگویم. وارنکا، که در همان آن فنجان چاى به من مىداد، و سوفیا ایوانونا، که هنگام سخن گفتنم به من مىنگریست، هر دو روى از من برگرداندند و صحبتى دیگر به میان کشیدند و حالتى به خود گرفتند که بعدها هم آن را غالبا در مردم نیک اندیش مشاهده کردم. اینگونه کسان، هربار که جوانکى آشکارا دروغ مىگفت، آن حالت را به خود مىگرفتند و به زبان حال مىگفتند: «مىدانیم که دروغ مىگوید. واقعا چرا بیچاره چنین مىکند!»
بله





























