کتاب مطرود و دو داستان دیگر به قلم ساموئل بکت، مجموعهای شامل سه داستان کوتاه به نامهای مطرود، مُسکّن و پایان است. هر سه داستان بر پایهی تکگویی شخصیتها پیش میرود؛ شخصیتهایی سرگردان که به حاشیه رانده شدهاند و در جهانی بیرحم به دنبال یافتن جایی برای ماندن هستند.
دربارهی کتاب مطرود و دو داستان دیگر
این کتاب روایتگر زندگی شخصیتهایی جداشده از جامعه است که با احساس عمیق انزوا دستوپنجه نرم میکنند. آدمهایی که نه میتوانند با دیگران زندگی کنند و نه قادرند با انزوای خود کنار بیایند. نویسنده در کتاب مطرود و دو داستان دیگر دست به کاوشی عمیق در وضعیت درونی شخصیتهای قصه زده است و در این مسیر مخاطب را نیز با خود همراه میکند.
این مجموعه شامل سه داستان کوتاه به نامهای مطرود، مُسکّن و پایان است. در هر سهی این داستانها مضامینی چون بیگانگی، پوچی، بحران هویت و جدا ماندگی از اجتماع مطرح میشود. ساموئل بکت با انتخاب راوی اول شخص، خواننده را با قهرمان داستان همراه میکند تا از درونیات و احساسات متناقض او آگاه شود.
جغرافیای رنج در کتاب مطرود بکت
داستان مطرود با اخراج فردی از جایی آغاز میشود که نه نامی دارد و نه مشخص است از کجا بیرون رانده شده است. این ابهام عامدانه در جهان داستانی ساموئل بکت محلی از اعراب ندارد و نویسنده در پی گرهگشایی از هویت فردی یا مکان رخداد نیست. بینامونشان بودن راوی و نامشخص بودن جغرافیا، نقشی نمادین دارد که بیخانمانی بنیادین انسان را تشدید و خلأ درونی او را هویدا میکند. گویی در جهان مدرن، آدمها دقیقاً همینگونه دیده شوند؛ موجوداتی معلق و بیریشه که به هیچ جایی تعلق ندارند.

کتاب مطرود و دو داستان دیگر وضعیت تنهایی مفرط انسان را بیهیچ پردهپوشی و ترحمی به تصویر میکشد. در هر سه داستان، شخصیتهای اصلی افرادی طردشده از اجتماع هستند که نه توان زیستن در کنار دیگران را دارند و نه میتوانند انزوای مطلق را تاب بیاورند. همین تناقض، نوعی طنز سیاه و تلخ در متن ایجاد میکند که از شاخصههای بارز سبک بکت در مواجهه با مفهوم رنج و بیپناهی بشر به شمار میآید.
جهانبینی ساموئل بکت
سبک ساموئل بکت بر پایهی مینیمالیسم، طنز سیاه و پرداختن به مفهوم پوچی استوار است. او در آثار خود نسبت به وضعیت انسان بدبین است، با این حال نوعی قریحهی طنزپردازانه در متنهایش وجود دارد. این ویژگیهای سبکی که از امضاهای نویسندگی این نویسنده محسوب میشود، در این مجموعه داستان نیز به وضوح دیده میشود.
با اینکه این مجموعه داستان کوتاه جزو کارهای آغازین نویسنده به شمار میرود، اما بکت از همان ابتدا سبک و فرم خاص خود را پیدا کرده بود و همین مؤلفهها را در روایتهای خود به کار میگرفت. او در این داستانهای کوتاه با تکیه بر فرمی مینیمال و زبانی موجز و گزیدهگو، توانست بستری فراهم کند تا دغدغههای وجودی انسان در عصر مدرن را به شکلی عریان نمایان کند.
خرید کتاب داستان مطرود و دو داستان دیگر، برای آن دسته از مخاطبین ساموئل بکت که به جهان پوچ و آمیخته با طنز سیاهِ داستانهای او علاقهمندند، یک انتخاب ویژه میتواند باشد. این مجموعه داستان را نشر چشمه روانهی بازار کتاب کرده و مهدی نوید کار برگردان آن به فارسی را بر عهده داشته است.
کتاب مطرود و دو داستان دیگر برای شما مناسب است اگر
- به خواندن داستانهای کوتاه، بهویژه داستانهای کوتاه اروپایی علاقهمندید.
- به دنبال خواندن کتابهایی با درونمایهی بیگانگی، انزوا و احساس پوچی انسانها در جامعه هستید.
- به داستانهای فلسفی ساموئل بکت و ادبیات ابزوردیسم علاقه دارید.
در بخشی از کتاب مطرود و دو داستان دیگر میخوانیم
در خیابان گم شدم. مدتها بود که پایم به این طرف شهر نرسیده بود و به نظر خیلی عوض شده بود. بعضی ساختمانها بهکلی ناپدید شده بود، جای نردهها عوض شده بود، و از هر طرف نام مغازهداران را میدیدم، با حروف درشت، که تا آن زمان هرگز ندیده بودم و عاجز بودم از خواندنشان. خیابانهایی آنجا بود که به یاد ندارم، چندتایی که یادم بود نیستونابود شده بود و باقی نامشان کاملاً عوض شده بود.به طور کلی همان حالوهوای سابق را داشت. حقیقت این است که شهر را خیلی خوب نمیشناختم. شاید بهکلی شهر دیگری بود. نمیدانستم قرار است به کجا بروم. خیلی خوششانس بودم، بیش از یکبار، که زیر ماشین نرفتم. ظاهرم همچنان اسباب خندهی مردم بود، از همان خندههای پُرنشاط و جانانه که برای سلامتی بسیار مفید است. تا آنجا که ممکن بود طرف سرخ آسمان را در سمت راستم دنبال کردم و دست آخر به رودخانه رسیدم. در نگاه اول به نظر میرسید همهچیز کمابیش همچون وقتی است که ترکش کرده بودم. اما اگر دقیقتر نگاه میکردم بیتردید متوجه تغییرات زیادی میشدم. و البته بعدها چنین کردم. اما نمای کلی رودخانه، که میان باراندازها و زیر پلهایش جاری بود، عوض نشده بود. بله، رودخانه همچنان انگار در مسیری نادرست در جریان بود. تمامش مشتی دروغ است به نظرم. نیمکتم هنوز آنجا بود. آن را متناسب با انحنای تنِ نشسته فرم داده بودند. نیمکت در کنار آخوری قرار داشت، پیشکشی خانم مَکسوِلنامی به اسبهای شهر، بر طبق کتیبه. در مدت کوتاهی که آنجا خستگی درکردم چندین اسب از این بنای یادبود استفاده کردند. نعلهای آهنین پیش میآمدند با جرینگجرینگ زینوبرگها. بعد سکوت. اسب بود که نگاهم میکرد. بعد سروصدای سنگریزهها و گلولای که اسبها موقع آب خوردن به پا میکنند. بعد باز سکوت. اسب بود که نگاهم میکرد. بعد باز سنگریزهها. بعد باز سکوت. تا وقتی اسب دیگر آب نمیخورد یا گاریچی فکر میکرد که اسب به قدر کافی آب خورده است.
بله






























