کتاب سقاها اثر عتیق رحیمی، نویسندهی نامآشنای افغانستانی-فرانسوی است؛ در این رمان اجتماعی یک روز از زندگی دو مرد افغانستانی به شکل موازی روایت میشود. نویسنده در این رمان نیز مانند دیگر آثارش به بازنمایی واقعیتهای جاری در کشور افغانستان میپردازد و زیستن هراسناک در زیر سایهی وحشت طالبان را توصیف میکند. در این داستان عشق یک نیروی پیشبرنده است که در دل تاریکترین شبها حیاتی دوباره میبخشد.
دربارهی کتاب سقاها
دو مرد افغانستانی، یکی در تبعید و دیگری در افغانستان، زیر سایهی سنگین طالبان، خط اصلی کتاب سقاها به قلم عتیق رحیمی را شکل میدهند. این رمان به شکل موازی دو خط داستانی را روایت میکند، فصلهای فرد داستان مربوط به شخصیت تمیم است، مردی که به ناچار از وطن گریخته و طعمِ گسِ مهاجرت و زیستن در غربت را تجربه میکند و فصلهای زوج روایتگر داستان یوسف است، مردی که در سایهی حکومت وحشت طالبان زندگی میکند.
این داستان بین کابل، پاریس و آمستردام جابهجا میشود. کل داستان در یک روز اتفاق میافتد؛ روز تاریخی 11 مارس 2001 که نیروهای طالبان دو مجسمهی بودا را در شهر بامیان تخریب کردند. در این میان، همزمانی نابودی میراث کهن فرهنگی با تباهی زندگی روزمرهی آدمها، پیوندی عمیق میان تاریخ و سرنوشت فردی ایجاد میکند.
عاشقانهای ممنوع از عتیق رحیمی
عتیق رحیمی، با نثری شاعرانه، سنگین و پیچیده برههای مهم از تاریخ معاصر افغانستان را روایت میکند. او با تعریف دو خط داستانی موازی و بهظاهر بیارتباط با هم، مشابهتهایی پیدا میکند و مخاطب را درگیر هر دو داستان نگه میدارد. زیر این پوستهی خشن رمان، آنچه حضوری واقعی و ملموس دارد عشق است. هر دو شخصیت داستان در حال تجربهی عشقی پیچیده هستند.

در دل این فضای آکنده از خفقان و تعصب در این رمان، عشق به تنها پناهگاه و انگیزهی شخصیتها برای تاب آوردن واقعیت بدل میشود. یوسف در کابل گرفتار عشقی دستنیافتنی به همسرِ برادرِ تبعیدیاش است و تمیم نیز در غربت در کشاکش یک رابطهی پرتنش به سر میبرد. این تجربههای عاطفی، با وجود ممنوعیتها و خطراتشان، همچون بارقهای از نور در دل تاریکی عمل میکنند.
سقاها؛ رنج زیستن در وطن و غربت
عتیق رحیمی مانند دیگر آثارش در کتاب سقاها نشر چشمه نیز تلاش میکند تصویری عریان و بیپرده از جامعهی بحرانزدهی افغانستان ارائه دهد. مسئلهی اصلی او بررسی پیامدهای حضور طالبان، اختناق حاکم بر فضای عمومی، وضعیت دردناک زیست زنان و ردپای عمیق جنگ و خشونت بر روان جمعی مردم است. نویسنده نشان میدهد که تعصبات کور و خشونت ساختاری چگونه روان انسان را فرسوده میکنند و شادابی و آزادی جامعه را از بین میبرند.
از سوی دیگر، این نویسنده مفهوم تبعید و مهاجرت را نیز با نگاهی واقعبینانه بررسی میکند. او با خلق دو خط داستانی موازی ثابت میکند که دوری از جغرافیای جنگزده لزوماً به معنای آرامش روانی نیست. شخصیت دورافتاده از وطن نیز هرگز طعم رهایی واقعی را نمیچشد. خرید کتاب سقاها برای آن دسته از افرادی که نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی کشوری مانند افغانستان کنجکاوند و علاقهمندند آن را در قالب یک اثر داستانی دریافت کنند، یک گزینهی مناسب است. این رمان را نشر چشمه با ترجمهی بنفشه فریس آبادی به بازار کتاب روانه کرده است.
کتاب سقاها برای شما مناسب است اگر
- به خواندن روایتهای موازی در یک داستان علاقهمندید.
- از رمانهای سیاسی و اجتماعی بهویژه از ادبیات افغانستان استقبال میکنید.
- از نثری شاعرانه که خشونت و تلخی واقعیت را با لطافتی تأثیرگذار در هم میآمیزد، لذت میبرید.
- ادبیات مهاجرت را دنبال میکنید.
در بخشی از کتاب سقاها میخوانیم
خدا لعنت کند سلیمان را! چرا زنش را به او سپرد؟ یوسف بسیار جستوجو کرده اما هیچ سرنخ یا دلیلی برای دور شدنِ برادرش از خانه و ناپدید شدنش نیافته است. پس چه اتفاقی افتاده؟ سوالاتی که همیشه عذابش میدهند و از درون ویرانش میکنند. آه اگر میتوانست تنها ردی از برادرش پیدا کند! چرا برنمیگردد به کشورشان؟ ظرف یک شب تصمیمش را گرفت و روز بعد از آنجا رفت. این در حالی بود که درآمدش از رانندگی اتوبوس برای زندگیاش کافی بود و هرگز از هیچچیز و هیچکس گلایه نداشت. او رفت بیآنکه بگوید چرا میرود. نه به شیرین، نه به مادرش و نه به برادرش یوسف. حتی به نجیب که معلم و راهنمایش بود هم چیزی نگفت. چند وقت پیش بود؟ نمیداند. دیگر نمیداند. پیش از مرگ مادرش رفت. تنها چیزی که به یاد میآورد همین است. چند ماه قبل. دقیقاً اواخر بهار بود. مادرشان هم اوایل زمستان مُرده بود. از فرط غمواندوه و غیاب پسرِ محبوبش که مادر در خانهاش زندگی میکرد. خانهی سلیمان راحتتر از خانهی یوسف بود که دلش میخواست تنها در یک اتاق زندگی کند. از سوی دیگر، مادرش پسر بزرگترش را بیشتر از سقا دوست داشت؛ سقای بهدردنخورِ بیعرضهای که قادر نبود برایش عروس و نوه بیاورد.
فردای روزی که سلیمان رفت، مادرش به همراه شیرین آمد به خانهی یوسف و به او امر کرد که «از حالا به بعد وظیفهی نگهداری از ما به عهدهی توست!» و بعد در بستر مرگ به یوسف گفت «از شیرین مثل خواهرت مراقبت کن!»
شیرین، مثل خواهرش؟ او که هرگز خواهری نداشته، چهطور میتواند مثل خواهرش از او نگهداری کند؟ میگویند دختر هرگز به خانوادهاش تعلق ندارد و باید یک روز خانه و برادرانش را ترک کند. یک خواهر، همیشه متعلق به دیگری است. مثل شیرین که هیچکدام از اعضای خانوادهاش او را نمیخواهند. یوسف چند وقتی است که این را خوب میداند؛ از روزی که شیرین دست نرم و لطیفش را گذاشت روی پیشانی تبآلود یوسف و در ذهن و روحش آشوب به پا کرد. همان روز یوسف تصمیم گرفت شیرین را ببرد به خانهی خودشان، پیش پدرومادرش. اما آنها شیرین را نپذیرفتند.
بله


























