کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری اثر گئورگ گرسن ایگرس روند تغییر و تحول تاریخنگاری از سنتی - کلاسیک به دورهی نوین را برای ما شرح میدهد. در دوران گذشته، مورخان در پی شرح وقایع شاهان، درباریان و پهلوانان بودهاند اما در تاریخنگاری مدرن که به علمی دانشگاهی و میانرشتهای تبدیل شده است، مورخان با هدف و رویکردهای گوناگون تاریخ را مطالعه میکنند تا از دل آن وضعیت را تشریح کرده و به راهنمایی برای آیندگان دست یابند.
دربارهی کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری
هویتی که اکنون آن را بهعنوان هویت ملی، تاریخی و فرهنگی خود پذیرفتهایم، برآمده از گذشته و تاریخ ماست؛ تاریخی که بسیاری از آن در دربار پادشاهان و توسط حاکمان ابرقدرت نگاشته شده و نقش تودههای مردم و زندگی ایشان به کلی فراموش شده است. تاریخنگاری سنتی که بخش اعظمی از ادبیات جوامع کهن را تشکیل داده، تنها بخش و وجههای خاص از گذشته را بر ما نمایان کرده و از نشان دادن تمام حقیقت خودداری میکند.
کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری (Historiography in the Twentieth Century) اثر گئورگ گرسن ایگرس (Georg Gerson Iggers) ما را با تاریخچهی تاریخنگاری آشنا میکند و روندی را که این علم از دیرباز تاکنون طی کرده است، شرح میدهد.

سیر تحول تاریخنگاری در اندیشهی گئورگ گرسن ایگرس
گئورگ گرسن ایگرس خود یک مورخ است و از تفاوتهای تاریخنگاری در عهد باستان و زمان سلطنت پادشاهان با تاریخنگاری معاصر سخن میگوید. کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری، نحوهی نگارش تاریخ در قرون پیشین را توضیح میدهد؛ دورانی که حالا به سختی میتوانیم متوجه شویم آنچه شرح داده شده، تاریخ است یا اسطوره؛ به طور مثال، تاریخ یونان و وقایعی مانند جنگ تروا و اودیسه و... چیزی مابین تاریخ و افسانه هستند.
کتاب مکتبها و شیوههای تاریخ نگاری نحوهی شکلگیری تاریخنگاری بهصورت یک علم را به ما نشان میدهد؛ زمانی که تاریخنگاران در مطالعهی گذشته، چیزی فراتر از گزارش سادهی وقایع را جستوجو کردند. تاریخنگاران کوشیدند تا در میان تحقیقات تاریخی خود، به تحلیلهای جامعهشناختی نیز دست یابند و بتوانند روند تغییرات فرهنگی و اجتماعی گذشته را که مقدمهای بر تغییرات آینده است، کشف و مطالعه کنند.
مکتبهای تاریخنگاری؛ از تاریخ سلطنتی تا تاریخ مدرن
در این شرایط، تاریخنگاری از حالت وقایعنویسی به علمی میانرشتهای تبدیل شد که در توسعه و رشد سایر شاخههای علوم اجتماعی نیز اثر گذاشت. گئورگ گرسن ایگرس در کتاب مکتبها و شیوههای تاریخ نگاری انتشارات مروارید به ما نشان میدهد که چطور میتوانیم از طریق تاریخنگاری، برای آینده برنامهریزی کنیم.
تاریخ همچون یک دریای پر از ماهی، چاه نفت و موجودات رنگارنگ است. در اقیانوس تاریخ، به دنبال هر آنچه بگردید، آن را خواهید یافت و میتوانید سایر وقایع تاریخی را نیز از آن منظر مشاهده کنید. تاریخنگاران نیز همچون صیادان باید گمشدهی خود را در این اقیانوس پهناور بیابند. در گذشته، تاریخنویسان سلطنتی به دنبال شیوهی زندگی پادشاهان بودهاند.
تاریخنگاری فمینیستی، مارکسیستی و میانرشتهای
در دورهی معاصر، هر کسی میکوشد تا با عینک پژوهشی خود وقایع را نظاره کند. کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری ترجمهی عبدالحسین آذرنگ ما را با چند زاویه دید و مکتب تاریخپژوهی آشنا میکند؛ دیدگاههایی همچون تاریخنگاری فمینیستی، تاریخنگاری مارکسیستی، تاریخپژوهی زبانشناسی و میانرشتهای. هر کدام از این مکاتب با تمرکز و توجه بر گروهی از اجتماع، وقایع تاریخی را با قرار دادن آن گروه در مرکز روایت میکنند.
با خرید کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری اثر گئورگ گرسن ایگرس، با علم کمتر شناخته شدهی تاریخنگاری آشنا خواهید شد و متوجه میشوید که چگونه تاریخنگاری سنتی که فقط زندگی پادشاهان را شرح میداد به تاریخنگاری معاصر که زندگی مردم را نمایش میدهد، تغییر وضعیت داده است.
کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری برای شما مناسب است اگر
- به دنبال کتابهای تاریخنگاری و آثاری هستید که شیوههای گوناگون تاریخنویسی و سیر تحول این هنر - علم را شرح میدهند.
- میخواهید با مقالات مرتبط با تاریخ فرهنگی و تاریخ اجتماعی آشنا شوید و پی ببرید که مورخان چگونه این موضوع را مکتوب کردهاند.
- در جستوجوی اثری هستید که تفاوت تاریخنگاری سنتی و نوین را شرح دهد و دلایلی که موجب شده تا تاریخنگاری باستانی به تاریخنگاری مردمی تبدیل شود را بخوانید.
در بخشی از کتاب مکتبها و شیوههای تاریخنگاری: از باور به عینیت علمی تا گرایشهای پسامدرن میخوانیم
سهم مارکسیسم را در علم تاریخ جدید نباید دستکم گرفت. بخش درخور توجهی از مجموعۀ نظریۀ علم اجتماعی جدید، که خود را در تقابل با مارکس و همراه با کار ماکس وبر تعریف کرد، بدون مارکس قابل تصور نخواهد بود. البته نمیتوانیم مارکسیسم را بهسان جنبشی یگانه ببینیم. تعالیم مارکس و انگلس همراه با یک قرنونیم تفسیرهای گوناگون آثارشان موجود است. و همانگونه که خواهیم دید، آموزۀ خود مارکس پر از چندگانگیها و ابهامهاست. مارکس بسیار جزماندیش بود و به هیچ روی اندیشمندی بسیار سامانمند یا همساز نبود.
از اینرو، با دو برداشت کاملاً متفاوت از علم کارکرد که نه او و نه پیروانش توانستند آشتی دهند. یک دیدگاه دربارۀ علم، اساساً پوزیتیویستی (تحصلگرایانه) بود و بسیاری از مفروضهای علمی دورۀ میان حدوداً 1850 و 1890 را در خود داشت؛ مفروضهایی که برداشت آنها از واقعیت مکانیستی بود. برای این دیدگاه، دو برداشت اساسی است: 1) اینکه شناخت علمی عینی امکانپذیر است و 2) شناخت علمی، خود را با احکام کلی در باب رفتار قانونمند پدیدهها بیان میکند.
از دیدگاه تاریخ، این بدان معنا بود که تاریخ برای اینکه به مرتبۀ علم برسد، باید قانونهای تکامل تاریخی را کشف و تدوین کند. مارکس در اینجا با پوزیتیویستهای دیگری مانند تامس هنری باکل و ایپولیت تن، در توجه به موتور تکامل تاریخی قانونمند، در تعارض اجتماعی ریشهدار در نابرابری اقتصادی، تفاوت داشت.
بله






















