کتاب کافه پولونیا به قلم منصور ضابطیان، کتابی است دربارهی لهستانیها؛ لهستانیهای آوارهای که در جریان جنگ جهانی دوم با زخمهای عمیق به ایران پناه آوردند و از مرگی حتمی جان سالم به در بردند. منصور ضابطیان در این اثر به لهستان و همچنین شهرهایی در ایران سفر میکند و با لهستانیها و ایرانیهایی که آن روزگار را تجربهکردهاند گفتوگو میکند.
دربارهی کتاب کافه پولونیا
باید برگردیم به 1939؛ لحظهی حملهی آلمان نازی به لهستان... آغاز جنگ جهانی دوم. منصور ضابطیان کتاب کافه پولونیا را از همین لحظه آغاز میکند. لهستانیهایی که در این کتاب داستانشان را میخوانیم و دنبالشان میکنیم در پی همین جنگ روایتشان به روایت ایران گره میخورد. لهستان از سویی به دست آلمان نازی افتاده و از سویی توسط شوروی مورد حمله واقع شده و در خون غوطه میخورد.
در شرایط غیر انسانی جنگ جهانی دوم نجات جان لهستانیها در گرو گریختن بود؛ اگر نمیگریختی محکوم به مردن بودی. در این وضعیت دهشتناک، لهستانیهایی که کمی خوششناس بودند موفق شدند از مهلکه بگریزند و در این فرارها بود که گذر بسیاری از آنها به ایران خورد. روایت آوارگی لهستانیها در جنگ جهانی دوم و ماجرای پناه آوردن آنها به ایران موضوع کتاب کافه پولونیا از منصور ضابطیان است.

کافه پولونیا؛ روایت پناهندگان لهستانی در ایران
منصور ضابطیان در این کتاب روایت لهستانیهای پناهآورده به ایران و خاطرات آن روزگارشان را مینویسد. در دانشگاه ورشو با پیرزنی به نام ماریا گفتوگو میکند. همچنین در طبقهی نهم آپارتمانی در ورشو با مردی به نام آنژه به صحبت مینشیند. گوش به خاطرهگویی پیرمردی انزلیچی از آن روزها میسپارد. سوال میپرسد و جواب میگیرد. در نهایت در کتاب کافه پولونیا تصویری کامل از ایران آن روزگار میسازد که از زبان لهستانیهای جنگزده روایت میشود. ایرانی که قادر است ما ایرانیها را نیز حیرتزده کند.
ایرانیان قحطیزده و اشغالشده توسط متفقین در آن روزها مهماننوازان خوبی بودند. با وجود فقر و شرایط بدی که داشتند دست لهستانیهای آواره را گرفتند و به آنها در سرزمین کهن خود جایی برای زیستن دادند. این کتاب با لحنی ساده و نثری روان روایتگر بخشی از تاریخ است که ایران و لهستان در آن همداستان میشوند. در این سفرنامهی خواندنی همسفر میشویم با لهستانیهایی که در انزلی، تهران، همدان، مشهد و اصفهان زندگی کردند و تجربهها و خاطرات آن روزها را روایت میکنند.
خرید کتاب کافه پولونیا نشر مون خواننده را به تماشای مردمانی میبرد که از جهنم لهستان به بهشت ایران پا گذاشتند؛ جایی که در آن مهر و دوستی حاکم بود و انسانیت هنوز نمرده بود.
کتاب کافه پولونیا برای شما مناسب است اگر
- به تاریخ معاصر ایران علاقهمندید، اما از روایتهای خشک و مرسوم تاریخ خسته شدهاید و میخواهید تاریخ را صمیمانهتر بخوانید.
- سفرنامهها و ناداستانهای خلاقانه برایتان جذابیت دارند و به دنبال روایتهای خواندنی میگردید.
- آثار دیگر منصور ضابطیان را مطالعه کردهاید و از خواندن آنها لذت بردهاید.
در بخشی از کتاب کافه پولونیا: در جستجوی یک واقعه از ورشو تا تهران میخوانیم
نمیدانم مثل زنان دیگر در این سنوسال دردی هم دارد یا نه که لابد دارد، مگر میشود نداشت، اما درد او هرچه باشد در مقابل دردی که در سالهای خردسالیاش تجربه کرده هیچ نیست. حتماً نیست... و من اینجا هستم تا راوی این درد باشم؛ دردی که از سرزمین مادری او شروع میشود و در سرزمین مادری من التیام مییابد.
در محوطۀ بیرونی دانشکدۀ شرقشناسی دانشگاه ورشو منتظر ایستادهام. بهار آمده و درخت پرشکوفه وسط باغچه انگار اینجا ایستاده تا بهترین خوشامدگویی ممکن را نثارمان کند. او را که آن سوی نردهها میبینم، بهسرعت بیرون میروم تا کیسهای را که در دست دارد بگیرم و کمکش کنم. با لبخندی از سر مهربانی درخواستم را رد میکند و میگوید: «میتوانم بیاورمش، هنوز پیر نشدهام»! این چند کلمه و سلاموعلیک و چند جملۀ دیگر را به انگلیسی میگوید و بقیۀ حرفهایی که در آن روز بین ما ردوبدل میشوند به لهستانی است که به لطف ایوانا به فارسی ترجمه میشود!
یک کت گلدار پوشیده بهرنگ سورمهای با دامنی تیره. شبیه کتودامنهایی که خانم هاشمی خیاط محلۀ دوران کودکیام برای مادرم میدوخت. زیر کت یک پیراهن سفید به تن دارد که روی یقه و جلوی سینهاش پر است از گلهای دستدوزی که جزو هنرهای اصیل لهستان بوده و حالا هم از مد افتاده و هم آرامآرام خالقانش دارند جهان را ترک میکنند و جوانترها هم به فکر ادامهاش نیستند؛ درست مثل ایران.
سرش را که میچرخاند دو گوشوارۀ فیروزه، آویخته از زنجیری نقرهای حرکتی آرام را شروع میکنند. شک ندارم که آنها را بهخاطر گفتوگوی امروز انداخته؛ یادگارهایی از ایران.
بله
























