کتاب یخ کف دست بخار میشود نوشتهی ابراهیم پشت کوهی یک نمایشنامهی اجتماعی ایرانی دربارهی زندگی گروهی از هنرمندان تئاتر است که تراژدیهای ادیپ و آنتیگونه را اجرا میکنند و همزمان سرنوشتشان نیز به این اجراها گره خورده است. نویسنده با بهرهگیری از اسطورههای یونان، روایتی معاصر از عشق، هویت، آزادی و سرنوشت انسان را پیش روی مخاطب قرار میدهد و از خلال آن به مسائل اجتماعی، عاطفی و اخلاقی میپردازد.
دربارهی کتاب یخ کف دست بخار میشود
پرهام، ایاز، گندم و سوگند اعضای یک گروه تئاتر هستند؛ شخصیتهایی که هر یک درگیر عشق، حسادت، مهاجرت، آرزوهای هنری و انتخابهای دشوار زندگیاند. در این میان، تمرین و آمادهسازی نمایش آنتیگونه به بستری برای بازتاب بحرانهای درونی و اجتماعی شخصیتها تبدیل میشود. نمایشنامهی یخ کف دست بخار میشود اثری از ابراهیم پشت کوهی درامی اجتماعی روانشناختی است که با فضایی شاعرانه و نمادین، تصویری از جامعه و دغدغههای انسان امروز ارائه میدهد.
این نمایشنامهی درام ایرانی با محوریت عشق گندم و پرهام و حسادت سوگند به گندم، سرنوشت تراژیک اعضای یک گروه تئاتر را به تصویر میکشد. اما هستهی اصلی این نمایشنامه بر نقد مسائل اجتماعی، وضعیت هنرمندان، محدودیتهای زنان، هویت فردی و تقابل انسان با سرنوشت استوار است.
بازخوانی ادیپ و آنتیگونه در درامی ایرانی
این نمایشنامه با اجرای پایانی ادیپ آغاز میشود و سپس تمرین نمایش آنتیگونه در مرکز روایت قرار میگیرد. بهرهگیری ابراهیم پشتکوهی از ساختار نمایش در نمایش و ارجاعات مداوم به تراژدیهای کلاسیکی چون ادیپ و آنتیگونه، لایهای فلسفی و نمادین به نمایشنامهی یخ کف دست بخار میشود بخشیده است.

ابراهیم پشتکوهی در کتاب یخ کف دست بخار میشود از اسطورههای ادیپ و آنتیگونه صرفاً بهعنوان ارجاعات ادبی استفاده نمیکند، بلکه آنها را به بخشی از ساختار و معنای نمایشنامه تبدیل میکند. بهطوریکه مرز میان زندگی شخصیتها و نقشهایی که بر صحنه اجرا میکنند بهتدریج از میان میرود و شخصیتها باید همانند آنتیگونه و ادیپ میان خواستههای فردی، فشارهای اجتماعی و پیامد انتخابهای خود تصمیم بگیرند.
این نمایشنامه یکی از کارهای ابراهیم پشت کوهی است که نشر قطره در مجموعهی نمایشنامههای ایرانی منتشر کرده است. زبان شاعرانه، شخصیتپردازی چندلایه و فضایی نمادین، میان اسطوره و واقعیت امروز پلی میزند و مفاهیمی چون عشق، هویت، آزادی، سرنوشت و رنج انسان معاصر را در قالبی تأثیرگذار و تأملبرانگیز روایت میکند.
با خرید کتاب یخ کف دست بخار میشود نشر قطره یک نمایشنامهی ایرانی تأملبرانگیز بخوانید که اسطوره، عشق و واقعیت اجتماعی را در هم میآمیزد.
کتاب یخ کف دست بخار میشود برای شما مناسب است اگر
- به مطالعهی نمایشنامهی اجتماعی با مضامین انسانی و معاصر علاقه دارید.
- از نمایشنامههای درام، نمادین و اسطورهمحور که مفاهیم عشق، آزادی و هویت را روایت میکنند، لذت میبرید.
- دانشجو، پژوهشگر یا علاقهمند به تئاتر و ادبیات نمایشی ایران هستید و میخواهید با یکی از نمایشنامههای ابراهیم پشت کوهی آشنا شوید.
در بخشی از کتاب یخ کف دست بخار میشود میخوانیم
زولی: (ناگهان حاضر است.) داری هملت تمرین میکنی ایاز؟ مگه نمیدونی کار بعدی گروه چیه؟ فکر کنم پرهام پلنگصورتی رو بخواد کار کنهها. (میخندد.)
ایاز: ها! (میپرد.) چیه؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ چی شده زولی؟
زولی: (از جا خوردن ایاز خندهاش میگیرد. میخندد و پشت به ایاز روی لاستیک مینشیند.) خیلی باحالی ایاز! خلوچلی، منگی، ملنگی! (از خنده ریسه میرود.)
ایاز: (تمرین بیان میکند.) پنجره که بسته نباشد، باز است که توی پنجره تخم گذاشته... کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد، ناله کنم، بگویدم دم مزن و بیان مکن، ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو.
ایاز میایستد و زولی از پشت، روی جای خالی ایاز میافتد. کانتور با شش لاستیک رنگشده در دو دستش و یکی در گردن وارد میشود. زولی را میبیند که میخندد. عصبی میشود. لاستیکها را میاندازد.
کانتور: این چه مسخرهبازیه؟ من باید مثل خر...
ایاز: بلانسبت خر!
کانتور: بلانسبت خر، سگدو بزنم (زولی دوباره میخندد.) اونوقت، آخه منشی صحنه... منشی (از خندهی زولی، عصبیتر میشود و لاستیک دور گردنش را بهطرفش پرت میکند. زولی ساکت میشود.) زلیخا بوسه شکسته.
زولی: ببخشید، ببخشید به خدا...
کانتور: آخه یه نفر نیست شرح وظایف منو... یکی بیاد بگه، شفته تو فوقلیسانس کارگردانی یا خرحمالی، من بازیگرم، دستیار فنیام، اونوقت کار تدارکات و مدیر صحنه و منشی و یه مشت بازیگر فراخ...
: (ایاز به او نگاه میکند. تغییر موضع میدهد.) فراخسینه... پیتر اشتاین که اومده بود ایران به من میگفت این ایدههایی که میدی، خیلی خلاقه پسر؛ مثل اصلیایی تو! معلومه که خون آریایی تو رگاته... بهجان علیدایی، بهروح بروس لی، این پرهامم خیلی دیگه دور برداشته، بذار کار خودمو ببرم رو صحنه، پوزهی همهتون... این کارگردانای دوزاری...
زولی ایستاده و به کانتور اشاره میکند که پرهام نزدیک میشود، بقیهی گروه نیز از اطراف وارد میشوند.
کانتور: به من میگن داداش کانتور؛ این، کم لقبی نیست، قطبالدین صادقی وقتی به آدم بگه کانتور یعنی چی؟ تازه افتخار میکنم. (پرهام پشت سر کانتور میایستد.) افتخار میکنم که دستیار نابغهای مثل پرهام بارانیام، اصلاً! بچهها (صمیمانهتر) بچهها توجه کردین همهی بزرگان تئاتر همهی اصلیا اسمشون پرهامه!
بله
















