کتاب تلسکوپ شوپنهاور به قلم جرارد داناوان، رمانی فلسفی و خواندنی در فضای قرن بیستم اروپاست که در خلال گفتگوی دو مرد در حال حفاری قبر، روایتی از جنگ داخلی قاره سبز را ارائه میدهد و به نکات ژرفی درباره تاریخ تمدن بشر اشاره میکند.
درباره کتاب تلسکوپ شوپنهاور:
در یک دهکدۀ اروپایی که در آستانه جنگ داخلی است، دو مرد درحال حفاری یک گورستان هستند. آنها به طرزی محتاطانه شروع به گفتگو میکنند. جرارد داناوان (Gerard Donovan) طرح کلی داستان را بر اساس گفتگوی این دو مرد که یکی معلم و دیگری نانواست، پیش میبرد. آنها در حین حفر گورها درباره مسائل کلان فکری و فلسفی همچون تاریخ تمدن و تاریخ جنگ و خشونتهای بشری صحبت میکنند. اوضاع اجتماعی و سیاسی اروپا اشفته است و آنها در دیالوگهای متفکرانهشان در پی ارتباط معنادار تمدن و خشونت هستند.
فضای رمان تلسکوپ شوپنهاور (Schopenhauer's Telescope) در قرن 20 میلادی روایت میشود و تمامی وقایع رمان در یک ظهر تا عصر رخ میدهد. این داستان دلهرهآور و هولناک، سرشار از مضامین استعاریست که ضمن روایت مکالمه فلسفی معلم و نانوا به شما مجالی برای تفکر آزاد درباره آنچه که میخوانید، میدهد. به راستی چرا حفر قبر؟ چه اِلمانی مناسبتر از این میتوانست بستر گفتگوی این دو مرد باشد؟
افتخارات کتاب تلسکوپ شوپنهاور:
- برنده جایزه داستان ایرلندی در سال 2004
- نامزد دریافت جایزه بوکر سال 2003
- نامزد نهایی جایزه روایتگران سال 2005
خواندن کتاب تلسکوپ شوپنهاور به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
تمامی علاقمندان داستانهای فلسفی را به خواندن این داستان جذاب دعوت میکنیم.
با جرارد داناوان بیشتر آشنا شویم:
نویسندۀ توانمند و خوشاستداد و خالق کتاب داستان جولیوس وینسام، جرارد داناوان، سال 1959 در ایرلند متولد شد. او اکنون مدرس دانشگاهی در انگلستان است و دو اثر داستانی بسیار تأثیرگذار به نام «دکتر سالت» و «جولیوس وینسام» خلق کرده که مجلۀ آیریش تایمز آنها را داستانهایی جاویدان دربارۀ فقدان، تنهایی و خشونت توصیف کرد. جرارد داناوان در سال 2008 مجموعه داستان سرزمین بزرگان را به چاپ رساند که بسیار مورد تحسین قرار گرفت.
در بخشی از کتاب تلسکوپ شوپنهاور میخوانیم:
برف میبارد، آرام و شبیه آهنربای نرم سفیدی که کمکم از راه میرسد و ذرهذره توانمند میشود. برف آهنرباست و نخستین چیزی که جذب خودش میکند همهمههای ییلاقات است. این آهنربا همه را به داخل خود میکشد و فضا را تا شعاع کیلومترها از سکوت پر میکند. سپس به سراغ گامهای شما میآید. گامهایتان آنقدر سنگین میشوند که در نهایت بهزحمت میتوانید راه بروید و برای پیش رفتن مجبور میشوید پایتان را کامل از زمین بردارید و این یعنی چشمهایتان هم اسیر قدرت آهنربا شدهاند. سپس آهنربا به سراغ اجزای خودش میرود که روی درختها فرود آمدهاند. شاخهها خراب میشوند و میافتند. کمی بعد، نوبت سقوط ابرها میشود، ابرهایی خاکستری که پایین میآیند و میترکند، بر فراز مزارع و حصارها و جادهها و صندوقهای پستی. واپسین چیزی که آهنربا جذب میکند جهت است. میتوانید ردپای هرکسی و هر چیزی را ببینید. بهراحتی میتوانید بفهمید کجا بودهاند و کجا رفتهاند. حتی اگر بخواهید میتوانید دنبالشان کنید.
برف هرگز نتوانست چیزی از من بگیرد. و من همیشه جا پای دیگران میگذارم تا ردی از خودم به جا نگذارم. این نظریۀ من دربارۀ برف است.
بله























