کتاب ثروت درون به قلم علی اصغر رزم جو، به شما کمک میکند تا از طریق خودشناسی به اعماق وجودتان سفر کرده و به این وسیله برایتان روشن میکند که چه کسی هستید و چه باید انجام دهید.
شما در روزگاری زندگی میکنید که با پیشرفتهای علمی به امکانات خوب و زیادی برای راحتتر زندگیکردن دست یافتهاید و چیزهایی دیدهاید که شاید اگر صدها سال پیش عنوان میشد، امری کاملاً محال و غیر ممکن به نظر میرسید. علم هر روز و هر لحظه شگفتی تازهای برایتان دارد، شما را به ریزترین ذرات و از آن جا به اوج کهکشانها میبرد و غولآساترین سیارات را به شما نشان میدهد.
در واقع در زمانی زندگی میکنید که یک فرد معمولی با چند ساعت زمان میتواند از یک کشور به کشور دیگر سفر کند، میتوانید در رختخواب دراز بکشید و با گرفتن چند شماره با افرادی که در آن سوی کرۀ زمین هستند صحبت کنید یا با فشردن یک دکمه، محیط اطرافتان را آن طوری که دوست دارید سرد یا گرم کنید، کاری که حتی شاهان قدرتمند گذشته هم نمیتوانستند انجام دهند.
اما در این میان یک چیز فراموش شده است. گوهر گمشدهای که جای خالی آن بسیار آزار دهنده است. انسان امروز نیاز دارد یک بار دیگر این گوهر گمشده را پیدا کند. این گوهر گمشده خود شما هستید. باید از خود بپرسید: اینکه من کیستم؟ رسالت من در این دنیا چیست؟ چرا با وجود اینکه خیلی چیزها دارم، اما رضایت درونی ندارم؟ چرا از شغلم لذت نمیبرم، اما هر روز در حال انجام آن هستم؟ چه شغلی مناسب من است و چطور باید آن را پیدا کنم؟
در بخشی از کتاب ثروت درون میخوانیم:
چندین سال پیش یک ماشین خریده بودم و میبایست آن را از نمایندگی تحویل میگرفتم. با وجود داشتن گواهینامه، زیاد رانندگی نکرده بودم. برگۀ تحویل خودرو را امضا کردم و با هیجان خاصی پشت فرمان نشستم و حرکت کردم. در راه که میخواستم به خانه برسم، احساس میکردم با وجود اینکه بهاندازۀ کافی گاز میدهم، اما سرعت ماشین آنچنان خوب نیست. بههرحال گفتم که شاید بهخاطر نو بودن ماشین است و کمکم درست خواهد شد.
کمکم احساس خوب تبدیل به یک حس بد شد. مدام از خودم میپرسیدم: «چرا باید یه ماشین صفر اینقدر ضعیف باشه؟ نکنه موتورش خرابه؟» البته گاهی بوی سوختگی هم به مشام میرسید، ولی زیاد توجهی نداشتم و فکر میکردم طبیعی باشد و بعد درست خواهد شد.
از آینه نگاه کردم که دیدم موتورسواری دنبالم است و با چراغزدن و تکاندادن دست میخواهد چیزی به من بگوید. کمی کنار کشیدم و ایستادم. موتورسوار کنارم ایستاد، شیشه را پایین کشیدم و بوی سوختگی شدیدی احساس کردم. موتورسوار با هیجان خاصی گفت: «آقا از چرخ ماشینت داره دود بیرون میاد.» نگاه کردم دیدم یک خط دود پشت مسیر حرکتم در حال محوشدن است. آمپر دمای ماشین را نگاه کردم، دیدم جوش آمده و موتور بهشدت گرم شده. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا باید ماشین از روز اول اینقدر مشکل داشته باشد؟
احساس خشم، نگرانی و اضطراب داشتم و در کل حالم خوب نبود. تصمیم گرفتم هر طوری شده در بقیۀ مسیر هم آرامآرام حرکت کنم و خودم را به تعمیرگاه برسانم. دوباره استارت زدم و خواستم حرکت کنم. چشمم به چراغ قرمزرنگی کوچکی که نزدیک کیلومتر شمار روشن بود افتاد. انگار یک سطل آب یخ یکدفعه روی سرم ریخته شد.
بله

















