نقد، بررسی و نظرات کتاب هیچکس چیزی ندید - آندریا مارا
4.4
216 رای
zahra
۱۴۰۵/۰۵/۱۳
50
اول چیزی که باعث شد این کتابو بردارم اسمش بود بعد که شروع کردم فهمیدم داستانش خیلی بیشتر از یه معمای ساده است و بیشتر درباره غم از دست دادن و قضاوت کردن آدمهاست چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که نویسنده تا آخر اجازه نمیده راحت نتیجه بگیری هر شخصیت یه چیزی میگه و هر بار که فکر میکنی حقیقتو فهمیدی یه اتفاق یا یه حرف جدید باعث میشه دوباره همه چیزو از اول کنار هم بچینی همین باعث شد دلم نخواد کتابو زمین بذارم😬 شخصیت مگی برام جالب بود چون حسش نسبت به اتفاقی که افتاده کاملا قابل درک بود و موقع خوندن چند بار با خودم فکر کردم اگه من جاش بودم شاید دقیقا همین کارا رو میکردم تنها چیزی که خیلی باهاش ارتباط نگرفتم این بود که یه جاهایی ریتم داستان کند میشد و حس میکردم بعضی صحنه ها میتونستن کوتاه تر باشن تا داستان کشش بیشتری داشته باشه در کل از خوندنش راضی بودم چون فقط دنبال این نبود که بگه آخرش چه کسی مقصره بیشتر باعث میشد به این فکر کنم که آدمها چقدر راحت از روی ظاهر یا چند تا حرف ناقص درباره هم قضاوت میکنن و گاهی حقیقت خیلی پیچیده تر از چیزیه که اولش به نظر میاد
کتاب هیچ کس چیزی ندید اثری است که با تمرکز بر راز های پنهان یک جامعه کوچک و آرام ما را درگیر بازی های ذهنی و شک و تردید می کند. داستان از جای شروع می شود که یک زوج ایرلندی با سه تا بچه کوچک برای یک گردهمایی با دوستان قدیمی شوهر برای تعطیلات چند روزه به لندن می روند و یک روز صبح وقتی مادر بچه ها می خواهد با مترو به کافه که قرار گذاشته بودند برود، دختر شش ساله اش ناپدید می شود. اینجا یکم غیر منطقی است که چرا باید یک زن تنها در یک شهر جدید با سه تا بچه کوچیک و با کالسکه بخواهد با مترو برود؟ میشد راحت تاکسی بگیرد و این همه دردسر براش پیش نمی آمد. بعد در جریان تحقیقات و روزهای قبلی که با هم بودند راز های هر کدام شان برملا می شود و معلوم می شود که همگی دروغ می گویند و پشت ظاهر شاد و بی نقص شان راز های ترسناک پنهان است و هر کدام کوشش می کنند با تظاهر به موفق بودن یا یکدیگر رقابت کنند. در قسمت پایانی هم مرگ آرون یکم عجیب بود چون گفته بود روی ریل قطار پرت شده و تو اون شلوغی هیچ کس ندیده که چطوری. در کل داستان جذاب و پرکششی بود دوستش داشتم ممنونم از کتابراه خوبم!
من به این کتاب ۴ از ۵ ستاره می دهم. آندریا مارا استادِ ایجاد کشش در داستان است که شما را تا صفحات آخر تشنه ی دانستنِ حقیقت نگه می دارد. ترجمه ی خانم فرانک سالاری کمک کرده تا متن روان باشد و مخاطب برای خواندنش خسته نشود. برای کسانی که به دنبال تحلیل های عمیقِ روان شناختیِ بسیار پیچیده هستند، ممکن است کمی جنبه «سرگرمی محور» آن غلبه داشته باشد؛ یعنی بیشتر از آنکه یک کتاب فلسفی باشد، یک «پیج تِرنِر» (کتابی که نمی توانی زمین بگذاری) است. کتاب «هیچ کس چیزی ندید» فراتر از یک معمای صرف، دعوتی است به تماشای لایه های پنهانِ حقیقت. این داستان به ما می آموزد که در پسِ چهره های آرامِ پیرامونمان، چه دنیاهای پرهیاهویی می تواند نهفته باشد و چطور قضاوت های شتاب زده، ما را از درک واقعیت دور می کند. خواندن این اثر برای کسانی که می خواهند «دقیق تر دیدن» و «صبورانه قضاوت کردن» را در پیچ وخم های زندگی تمرین کنند، تجربه ای است ارزشمند؛ چرا که به یادمان می آورد گاهی در سکوتِ آدم ها، رازی بزرگ نهفته است که تنها با نگاهی عمیق و فارغ از پیش داوری، می توان به عمق آن پی برد. این کتاب بیش از آنکه یک سرگرمی باشد، مشقی است برای هوشمندی در روابط و شناختِ درست ترِ انسان ها.
سلام و درود اولین کتابی که از این نویسنده به لطف کتابراه عزیز خواندم. البته عنوانش فریبنده و جذاب بود ولی آیا واقعا کسی چیزی ندید؟ داستان با یک مادر پر مشغله به نام سیو با سه بچه در سنین نوزادی، دوساله و شش ساله در یک متروی شلوغ در یک کشور غریب و یک شهر ناآشنا آغاز می شود، اولین موضوعی که نظرم را جلب کرد حضور این مادر بی مسئولیت در این مکان شلوغ و ناآشنا با سه بچه قد و نیم قد بود، دیگر اینکه مرتب به دو دخترش که جلوتر بودند نهیب میزد که سریع وارد واگن شوند در حالی که برعکس، باید میگفت به من بچسبید و از من دور نشوید، واقعابه همچین مادری چه باید گفت؟ و اینکه اتفاقا خیلی ها دو بچه سرگردان را دیدند اما توجه نکردند، حتی یک خانم بخیه پای فی را شناسایی کرد ولی آنقدر سرش به جزئیات دیگر گرم بود که به مسائل دیگر توجه نداشت، و آیا فی شش ساله واقعا اینقدر نمی فهمید که نباید خواهر دوساله اش را تنها بگذارد؟ داستان پر از جزئیات بی اهمیت و رازهای گیج کننده است اما موضوع مهم این نیست که آیا واقعا کسی چیزی ندید؟ بلکه موضوع صلاحیت پدر و مادر برای نگهداری فرزندان است
سلاماز نظر سبک نویسندگی و جذب خواننده و اینکه تا آخر نمی شد قطعاً حدس زد در آینده دختربچه کیست، داستان جالبی بود. اما با کمی تفکر در داستان، انسان افسوس می خورد از فرهنگ بی بندوباری و منحط کشورهای غیرمسلمان و وجود ارتباطات تودرتوی زنان و مردان در این کشورها؛ اینکه زن و مردشان هیچ تعهدی در قبال طرف مقابلشان ندارند و خیلی راحت از یکی می بُرند و به دیگری می پیوندند و باز تکرار ارتباطات ناسالم و وجود فرزندان بیشمار حرامزاده و بی سرپرست.و اینکه اصل و ریشه این روابط و طرز زندگی نکبت بار تا ۸۰ درصدش به خاطر عدم رعایت پوشش کاملی است که در اسلام به آن سفارش شده؛ چرا که اگر پوشش مناسب توسط زنان و مردان رعایت می شد، بنا به مثل معروف «چشم نبیند و دل نخواهد» این گونه روابط خیلی کمتر در جوامع اتفاق می افتاد.مردی که ناچار باشد برای برآوردن تمایلات غریزی اش به رسم قدیم پاشنه درِ خانۀ دختر موردنظرش را بکند، چون زحمت کشیده، به این راحتی او را از دست نمی دهد.و هزار افسوس که جمع زیادی از جوانان کشور ما و دیگر کشورهای اسلامی تحت تأثیر تبلیغات بیگانه و زیبا نمایی فرهنگ غرب فریب خورده اند و این موضوع را درک نمی کنند و این گونه ازدواج را نوعی عقب ماندگی می دانند.در نتیجه مقام شامخ زن در جامعه که خداوند حریم زیادی برایش قائل است، شکسته شده و امروز متأسفانه به جای اینکه پسرها دنبال همسر و همراه زندگی بدوند و درخواست کنند و التماس کنند، این دخترها هستند که دنبال پسرها می دوند و محبت گدایی می کنند و راحت شخصیت انسانیشان را به تباهی می کشند. به خاطر همین معضل، اکنون درصد ازدواج موفق در جامعۀ اسلامی کشور ما هم به شدت رو به کاهش است.و اغلب مردان می گویند وقتی نیازمان مفت و مسلم در اختیارمان هست، دیگر چه نیازی به انجام ازدواج و انجام تعهدات ازدواج.دختران و زنان بی حجاب ما به نام آزادی، خودشان تیشه به ریشۀ داشتن یک زندگی امن خانوادگی برای خودشان می زنند.
رمان جنایی و معمایی و تریلر های روانشناختی هست که داستان خانواده ای ایرلندی که برای دیدار دوستان قدیمی به لندن سفر میکنند و ماجرا از ایستگاه مترو لندن آغاز میشود جایی که مادر خانواده سیو، صبح همراه دو دختر خرد سالش و نوازدش در کالسکه وارد ایستگاه مترو میشوند. دراون ساعت صبح شلوغ روز دوشنبه دو دختر جلوتر از مادرشون وارد واگن مترو میشوند که همان لحظه گوشی سیو زنگ میخوره وقتی سیو نگاه به گوشی میکنه تا ببینه چه کسی زنگ بهش زده واگن بسته میشود و مترو حرکت میکنه اما در ایستگاه بعد فقط یکی از دخترا که به نام (بی) کنار مأمور مترو هست اما اون یکی به نام فی ناپدید شده و هیچ کسی ندیده و از همان ابتدا جستجوی کودک ناپدید شده آغاز میشود و در همین جریانات گذشتهی اعضای خانواده و رابطه های پنهان میان دوستان قدیمی آرون، پدر خانواده آشکار میشود. هرکدام از دوستانش یه بخش از رازها رو در خود پنهان کرده و همین موضوع باعث میشه داستان پیچیده بشه. رمان به صورت رفت و برگشتی بین زمان حال و گذشته و روزایی پیش از حادثه کودک ناپدید شده در مترو رو به خواننده روایت کرده که باعث میشه خواننده لایههای پنهان شخصیت ها و اتفاقات پیش از حادثه آشنا شود. خواننده در طول داستان متوجه نمیشه که چه کسی واقعیت رو پنهان کرده و چرا!؟؟ داستان طوری هست که همه یه جوری تقاص گناه که انجام داد در گذشته و حال رو پس میده، آرون با وجود این حادثه بازم میخواست از مگی درمورد این حادثه سواستفاده کند که در آخر خودش در مترو کشته میشود ولی مشخص نمیشه چه کسی باعث کشته شدن ارون شده یا خودش از شدت مستی سرگیجه گرفته و افتاده روی ریل قطار یا نه!؟ این رمان یه چیز دیگهام به خواننده یادآوری میکند اونم این هست که همیشه بدترین ضربه رو نزدیکترین آدما به خودمون به ما میزند. 🙏
پایان رمان اصلا غافلگیر کننده نبود نویسنده با معرفی تک تک شخصیت ها و دیدگاه دوستان یک گروه درباره ی دیو خودبخود مشخص کرد کسی که اقدام به دزدیدن "فی"خواهد کرد تا توانایی و هوش خودش را ثابت کند "دیو" خواهد بود هر چند پای چند باند تبهکار را وسط کشید تا خواننده را گیچ کند اما وقتی هیچ کس برای اخاذی یا برای کنار کشیدن "آرون" از پرونده تماس نگرفت معلوم بود دزدیدن بچه کار خودی است و اینکه دختر بچه در برابر رباینده هیچ واکنشی مبنی بر مقاومت یا عدم اعتماد نشان نداده است خود دلیل دیگری برای آشنا بودن رباینده است. اما اینکه در ازدحام جمعیت جلو چشم صدها نفر دست بچه ای بگیری و ببری و کسی نبینید یه دروغ شاخدار بزرگ است که نویسنده نتوانسته دلایل قانع کننده جور کند هر چقدر که مردم عجله داشته باشند یا ذهنشان مشغول باشد باز هم متوجه حضور دو بچه کوچک خواهند شد، یا " فی" حتما از " دیو "خواهد خواست که خواهرش هم تنها نگذارند. در متن کتاب از اواسط کتاب تا آخر در بعضی صفحات نام اسامی جابجا میشد مثلا اگر در فضایی که دو نفر حضور داشتند و مکالمه می کردند یا به همدیگه نگاه می کردند اینطور نوشته بود سیو به سیو نگاه کرد و جواب داد حال نمی دانم اشتباه تایپی بود یا اشتباه ذهنی نویسنده بود.
یه تریلر روانشناختی از آندریا ماراست که حول محور یک اتفاق عجیب در یک شهر کوچک میچرخه. مارا در خلق تعلیق و نگه داشتن خواننده در حالت ابهام مهارت بالایی داره. توصیف فضای بسته و رازآلود یک جامعه ی کوچک که همه همدیگه رو میشناسن، خیلی باورپذیره. کتاب به این میپردازه که چطور آدمها چیزهایی رو میبینن ولی ترجیح میدن ندیده بگیرن. اما نقدی که به این کتاب وارده این هست که شخصیتهای کلیشه ای هستند بعضی شخصیتها قابل پیشبینیان و عمق کافی ندارن. برخی منتقدان معتقدن پایان داستان کمی عجولانه و قابل حدسه. پیشنهاد می کنم به افرادی که به تریلرهای روانشناختی با فضای معمایی علاقه دارن، این کتاب انتخاب خوبیه. عنوان کتاب دقیقاً به قلب داستان اشاره داره. مارا به این سوال می پردازه که چرا آدمها وقتی شاهد اتفاقی هستن، ترجیح میدن سکوت کنن؟ این تم در جامعه ی مدرن خیلی به موقع و قابل لمسه. روایت و ساختار داستان با چند خط زمانی و از دید شخصیتهای مختلف روایت میشه. این ساختار چندلایه به کتاب عمق میده، ولی گاهی هم باعث سردرگمی خواننده میشه. قلب تپنده ی این رمان، مفهوم «ندیدن» است. مارا به زیبایی نشان می دهد که «ندیدن» همیشه به معنای واقعاً ندیدن نیست؛ گاهی آدمها می بینند اما انتخاب می کنند که ندیده بگیرند. این انتخاب، گاهی از ترس است، گاهی از بی اعتنایی و گاهی از ترس از درگیر شدن در ماجرا. نویسنده این پرسش را پیش می کشد که آیا سکوت در برابر بی عدالتی، خودش نوعی همدستی با آن نیست؟ این تم در دنیای امروز که شبکه های اجتماعی پر از شاهدانی است که فقط تماشا میکنند و هیچ اقدامی نمی کنند، بسیار به موقع و قابل لمس است. ساختار کلی داستان یادآور بسیاری از تریلرهای خانگی موفق است و نوآوری چندانی ندارد. برخی فصل ها کشدارند.
قدرت رمان در این است که حادثه ای هولناک را در فضایی کاملاً روزمره شکل می دهد؛ قطار، ایستگاه، رفت وآمد مردم و شلوغی شهر. همین عادی بودن ماجرا آن را باورپذیرتر و ترسناک تر می کند. نویسنده نشان می دهد برای وقوع یک فاجعه همیشه به صحنه ای تاریک و مرموز نیاز نیست؛ گاهی چند دقیقه غفلت در جایی عمومی کافی است. بخشی از کشش داستان بر پایه ی پنهان کاری است. بنابراین ممکن است بعضی اطلاعات عمداً دیر ارائه شوند و خواننده احساس کند نویسنده بیش از اندازه او را منتظر نگه داشته است. تغییر دیدگاه ها و رفت و برگشت های زمانی می تواند در بخش هایی کمی گیج کننده باشد، به خصوص اگر کتاب را با فاصله یا حواس پرتی بخوانید. در بعضی قسمت ها، رفتار شخصیت ها ممکن است از نگاه خواننده کمی غیرمنطقی یا بیش ازحد نمایشی به نظر برسد؛ این مسئله در بسیاری از تریلرهای معمایی برای حفظ هیجان رخ می دهد.
داستانی معمایی که با ریتم تند وپرهیجان شروع میشه وسوژه بسیار دلهره آور و هیجان انگیز ولی متاسفانه از فصل پنجم که به گذشته میره یه فصل تقریبا طولانی کسل کننده وغیر ضروری شروع میشه و همینطور که داستان به حال میاد و درباره گم شدن دختر کوچولو شش ساله فی توضیح میده جذاب و خواندنی ولی به گذشته که میره هیجان صفر میشه. یه عالم شخصیت و حرفهای کسالت بار که اصلا وجودشوت تو داستان لزومی نداره وفقط داستان رو از جذابیت انداخته. اگر نویسنده در حال داستان رو ادامه میداد و پای یه قاتل زنجیرهای یا یه بیمار روانی به میام میومد خیلی داستان عالی میشد ولی اینکه پدر فی یه وکیل مشهور که از ادمهای ناباب دفاع میکنه ونویسنده سعی میکنه خواننده رو به چالش بکشه که ممکنه کار موکلهای آرون باشه خیلی به جذابیت وکشش داستان ضربه زده.
کتاب با هیجان و گیرائیست، فصل های کتاب به دو بخش تقسیم شده است یکی فصل های مربوط به داستان اصلی کتاب و دیگری مربوط به تشریح اخلاقی و در حقیقت معرفی افرادی است که در داستان اصلی نقش دارند. این قسمت ها هم از هیجان کتاب میکاهد و هم شامل مکالمات و صحبت های طولانیست که نه تنها به اصل داستان ربطی ندارد بلکه در بسیاری موارد ملال آور می شود. چند فصل آخر کتاب هم که بعداز پایان غائله آمده است دارای انسجام کافی نیست. به طور کلی شخصیت و رفتار گروهی که از دوران جوانی با یکدیگر دوست بودند با توجه به خصوصیات هریک به خوبی تشریح گردیده که متاسفانه بار منفی آن بسیار زیاد است. ترجمه خوب به روانی کتاب کمک کرده است، در خاتمه سپاس از کتابراه که به روش های مختلف کتاب خوانی را تشویق می کنند.
کتاب هیچکس چیزی ندید رمان خوبیه با شروع قوی در مورد گم شدن دختر بچه ایی در مترو که از قسمت های جالب کتاب ابتدا سرزنش و احساس گناه مادر و به دنبال دلیل رویداد گشتن بود که اگر تلفنم زنگ نخورده بود و.... نشان دادن اینکه هر رویداد میتونه سلسله ایی از دلایل داشته باشه و با پرداختن به گذشته افراد مختلف نشون میده هر کس میتونه با ظاهری موجه نقاط ضعف و تصمیمات اشتباه و نقاط تاریک و رازهای زیادی داشته باشه و اینکه در روابطمان گاهی به جای دیدن واقعیت آدم های اطرافمون رو جوری می بینیم که دوست داریم ببینیم و خیلی چیزها رو می بینیم ولی نادیده میگیریم، اینکه تا آخر داستان ابهام وجود داشت نقطه قوت داستانه ولی پایان کتاب خیلی دلچسب مثل شروع کتاب نیست جمع بندی سریع و....
سلام، یک دلهره آور روانشناختی پرتعلیق با شروعی بسیار قدرتمند (گم شدن کودک در متروی لندن) که سریع خوان و پر از پیچش است. نقل قول های پشت جلد از جمله "احتمالاً پرتعلیق ترین کتابی که امسال می خوانم" را یدک می کشد. نقاط قوت: فضای دلهره آور واقعی، شخصیت های خاکستری و جذاب، و معمایی که تا انتها شما را حدس زنان نگه می دارد. نقاط ضعف از دید برخی منتقدان: پایان بندی اش برای عده ای غیرقابل باور و آشفته ارزیابی شده و برخی شخصیت ها را یک بعدی و کلیشه ای می دانند. خلاصه: اگر به دنبال یک مهیج پرسرعت و سرگرم کننده هستید که در یک یا دو نشست تمامش کنید، گزینه ای عالی است. اما اگر به دنبال داستانی عمیق و به یادماندنی با پایانی رضایت بخش هستید، شاید انتظاراتتان را برآورده نکند.
به عنوان یک کتاب معمایی و جنایی، داستان کشش دارد و با شخصیت های مختلف داستان نتیجه گیری راسخت می کند. داستان چند دوست است که زمان دانشجویی باهم در یک خانه زندگی می کردند و بعد سالها جدایی از هم، هرساله قراری برای دیدار می گذاشتند. جالب این جاست که همه آن ها رازهایی دارن و در مواردی به هم دروغ گفته اند، اما همسر یکی از آنها (آرون) به نام سیو در این جمع مخالف دروغ و مدافع عدالت و اخلاق مداری هست. از قضا داستان با سهل انگاری و در واقع بی مسئولیتی همین خانم شروع میشه. کسی که با سه بچه کوچک برای یک دیدار سوار مترو شلوغ لندن (که با آن آشنایی چندانی هم ندارد) میشه. چطور یک مادر دو بچه کوچک را به حال خود گذاشته و با ورود قطار میگه زود سوار قطار بشن، در حالیکه خودش عقبتر از آنهاست!!
به این کتاب از پنج امتیاز، ۴ میدم چون خانم آن دریا مارا خیلی داستان رو کش داده بود. به نظر من برای اینکه نشون بده همه چیز بخاطر اتفاقات گذشته و خصومت شخصی هست نیاز نبود که انقدر اوایل تا اواسط کتاب به زمان گذشته برگرده. میتونست خیلی مختصر اتفاقات گذشته را توصیف کنه. من بخاطر اینکه خیلی فلش بک به گذشته میزد خسته شده بودم و حتی میخواستم کتاب رو دیگه ادامه ندم. اما در کل خوب بود. بجز فلش بک های اضافه و بیخود، نقطه ضعف دیگه ای رو ندیدم. اواسط کتاب به بعد تازه ماجرا را جذاب تر نشان میداد.
داستان خوبی بود ولی دوتا مسأله بزرگ داشت. تمام ایستگاههای مترو دوربین داشتن و دیو کیف فروزن رو خارج از ایستگاه داخل سطل زباله انداخته بود. بنابراین وقتی پلیس میدونست کیف ها عوض شدن، با دنبال کردن کسی که کیف دستش بود می تونست فی و رباینده رو پیدا کنه. اگر دیو کیف رو داخل قطار جا می داشت منطقی تر میشد به قضیه نگاه کرد چون داخل قطار دوربین نبود. در مورد مرگ آرون همچون تو ایستگاه متروی همون شهر اتفاق افتاد، میشه همین ایراد رو مطرح کرد که باوجود دوربین داخل ایستگاه چطور مشخص نشد آرون چرا زیر قطار رفت؟
کتاب نوشته رمان عاشقانه یا تخیلات فرازمینی و موجودات خیالی و یا داستانی مذهبی قومیتی و درباره شیاطین و اجنه نیست، بلکه نویسنده قلم به نوشتن داستان های جنایی با معماهای پیچیده دارد که شما را وادار به حدس هایی کند و مجبور هستید برای نتیجه گیری کلی تا پایان کتاب منتظر بمانید و اینکه معماهای تان چقدر درست تشخیص داده می شود، پس اگر به معما و جنایی علاقه دارید این کتاب بهترین انتخاب برای شماست و هر کتابی ارزش یک بازخواندن را دارد به نظرم درست نیست عمر و لحظات بدون تکرار هستند ولی این کتاب ارزش یک بازخواندن را دارد.
رمان خیلی قشنگیه. واقعا از خوندنش لذت بردم. نه خسته کننده بود و نه کسالت بار. ریتم داستان خوب پیش میرفت و بهتون زمان میداد مسائل رو برای خودتون حلاجی کنید. گاهی اوقات بعضی کتابها حالتون رو خوب میکنه و اینم از اون کتاب هاست. توصیف دورهمیهای دوستانه رو خیلی دوست داشتم چون دقیقا همین مسائل تو اکثر دورهمیها وجود دارد. فقط از دوستانی که نظراتشون رو میذارن خواهش میکنم اصل داستان رو لو ندن چون از جذابیت کار کم میکنه. ممنون از کتابراه و تیم خوبشون با انتخاب کتابهای عالی و حال خوب کن.
من نپسندیدمش واقعا اسمش جذابیت زیادی داره و اون تایتل روی جلد هم خیلی هیجان انگیزه و واقعا ترغیبت می کنه که بخونیش ولی این اولین کتابیه که قصد ندارم تموم کنم، من فقط پنجاه صفحه ازش رو خوندم و به نظرم اصلا جالب نبود تا اینجا که من خوندم اصلا مشخص نیست که کتاب از دید سوم شخصه یا اول شخص داستان. بعد یه جاهایی حس می کردم که اسامی جابجا گفته میشن که فک کنم بخاطر ترجمه بود ولی در کل کتاب های جنایی خیلی خیلی بهتری وجود دارن که می تونید بخونید وقتتون رو روی این یکی هدر ندید
به نظرم کتاب جالبی بود... من دوست داشتم، درمورد فلش بک به گذشته هم، آخر داستان متوجه میشی ک نیاز بوده و همه چیز به هم ربط داشته... در کل کتاب خوبی بود و داستان جذابی داشت فقط آخرش رو خیلی سریع تمام کردن، میتونست پایان کاملتری داشته باشه ولی هیجان و قصه رو دوست داشتم... پیشنهاد میکنم خواندش رو، به نظرم اینکه ادم راحت به کسی اعتماد نکنه و مراقب اطرافیانش باشه یکی از نکات داستان بود.... شخصیت واقعی آدم ها مشخص نیست... شاید این حتی ترسناک هم باشه.... ممنونم از کتابراه
کتاب در مورد گم شدن یک دختر بچه 6 ساله هست دختر حدود ساعت 7 صبح در مترو لندن گم میشود و داستان موازات اتفاقات چند روز قبل هم روایت میشه در کل کتاب خسته کننده ای نبود دروغ ها و قضاوت ها و حسادت ها جزء جدایی ناپذیر زندگی هستن که هر آدمی بسته به شخصیت و نوع زندگیش با خودش این خصلت هارو داره و فکر کردن به اینکه هر کدوم از این خصلت ها چه تاثیرراتی روی زندگی خودمون و آدم های اطراف مون میتونن داشته باشن بهمون شاید کمک کنه زندگی بهتری داشته باشیم
شروع داستان و تعلیق هایی که در داستان آمده خوب هستند و نویسنده بلد است کنجکاوی خواننده را تحریک کند اما وقتی به پایان کتاب می رسی احساس میکنی نتیجه عمیقی از داستان نصیبت نمیشه یعنی فقط سرگرم شدی در واقع تعلیق های داستان به معنای عمق داستان نیستند. ممکن است کتاب بارها غافلگیرت کند ولی بعد از تمام شدن چیز زیادی برای فکر کردن باقی نگذارد. در مجموع کتاب سرگرم کننده ای هست اما پشت این همه تعلیق محتوای عمیق یا حرف تازه ای پیدا نکردم با تشکر از کتابراه
قلم آندریا مارا بسیار جذاب و عالی است. تغییر زمان و مکان در طول کتاب نه تنها خسته کننده نیست بلکه به هیچ شکل دیگری نمی توانست جذابیت و رازآلودی داستان را افزایش دهد. در کنار قلم این نویسنده ی پر فروش، ترجمه ی فرانک سالاری؛ جذابیت کتاب را دوچندان کرده است. جمله ی تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! توانایی بالا و خلاقیت بسیار عالی مترجم را نشان می دهد. خواندن این کتاب، با کشش بسیار زیاد، را سخت می توان رها کرد.
در ابتدای داستان کودکی در مترو از مادرش جدا میماند و گم میشود، همه به دنبال یافتن کودک هستند، داستان ارجاع به گذشته (چند روز پیش یا چند سال پیش) زیاد دارد، علت گم شدن بچه یا دزدینش به گذشته ارتباط دارد؟ پدرش وکیل است، آیا به موکلهایش مربوط است؟ در برخی جهات بخصوص در اوایل و اواسط داستان پر گویی و تکرار زیاد است که کسل کننده می نماید اما در اواخر بهتر است، کمی غافلگیر میشوید، هیجان داستان خوب است.
یه رمان جنایی و روان شناسی پرکشش بود، خداییش نمی شد حدس زد چی شده یا کار کی بوده، همینم جذابش کرده بود، همه ی شخصیت ها رازهایی تلخ و خصوصی داشتن، به قول " مگی": همه دروغ می گن، جنبه های تاریک و روشن هر شخصیت به خوبی بیان شده بود. تو واقعیت هم همینه؛ همه ی ادما شاید رازهایی تلخ دارن. از روی رفتار و ظواهر یه آدم درونشو نمی شه دید 💎دوس داشتم کتابو، باعث شد بیشتر حال یه مادر رو درک کنم.
بد نبود، ولی واسه من زیاد کشش نداشت داستان. بخش هایی که به روزهای قبل برمی گشت برای من جالبتر بود چون باعث میشد بیشتر با روحیه و اخلاق شخصیت ها آشنا بشم . نقشه فرد رباینده خام و آبکی بود، اینم که کسی واقعا چیزی ندیده بود قابل باور نیست. و آخر داستان به نظرم قابل پیش بینی بود. معمایی های جالب تری هم میشه پیدا کرد. اولین کتابی بود که از این نویسنده میخوندم، شاید بقیه کتاباش بهتر باشه.
با سلام کتاب هیچکس چیزی ندید از آندریا مارا، یک تریلر روان شناختیِ پرکشش و خوش خوان است؛ نقاط قوتش تعلیق خوب، ریتم سریع و ایدهٔ جذاب است. نقطه ضعفش این است که برای بعضی خواننده ها پایان بندی اش کمی قابل پیش بینی یا فرمول وار به نظر می رسد. جمع بندی: اگر رمان معماییِ سریع و سرگرم کننده می خواهی، ارزش خواندن دارد.
به عنوان یک کتاب جنایی کتاب بسیار خوبی بود و من از خواندنش لذت بردم هرچند کل داستان براساس یه اشتباه واقعا احمقانه که هیچ مادری در دنیای واقعی مرتکب نمیشه شکل گرفته بود ولی روند کلی داستان خوب پیش رفته بود و از صحنه های کش دار و احمقانه دیگه که خواننده رو اذیت و بی حوصله می کنه یا شعورشو زیر سوال میبره خیلی خبری نبود
با سلام کتابی زیبا و جذاب. تا آخر کتاب را مطالعه کردم و بسیار لذت بردم، ماجرا جالب بود و قدم به قدم با آن همراه شدم، به کتاب های جنایی علاقمندم. معمای گم شدن دختر داستان و چند شخصیت که، از نگاه هر کدام ماجرا بررسی شد و در نهایت حق به حق دار رسید. از همه جالب تر شخصیت مادر خانواده و دوستان آن ها بود.
در معرفی کتاب احساس کردم داستان جذابی رو قراره مطالعه کنم. شروع داستان پر جاذبه بود ولی پیگیری برای کشف مفقود شدن دختر بچه، وقتی به گذشته و اطرافیان پدر و مادر کودکان پرداخت، تمایل من به مطالعه تا انتهای کتاب از بین رفت ناگزیر برای بستن و نیمه کاره گذاشتن کتاب از توضیحات دوستان کتابخوان کمک گرفتم.
به نظرم ** «هیچکس چیزی ندید» ** از اون کتابهاییه که از همون اول کنجکاوت میکنه ببینی آخرش چی میشه. فضای پرتعلیق و رازآلودی داره و داستانش روون پیش میره، هرچند شاید برای بعضیا پایانش خیلی غافلگیرکننده نباشه. اگه دنبال یه کتاب سرگرمکننده و پرهیجان برای چند شب مطالعه باشی، انتخاب خوبیه.
یک رمان جنایی و روان شناختی بسیار پرتعلیق و نفس گیر که از همان صفحات نخست، خواننده را میخکوب می کند. پیرنگ داستان و گره افکنی های آن به قدری هوشمندانه است که تا انتهای کتاب نمی توانید حدس بزنید چه اتفاقی رخ داده است. به شدت به علاقه مندان به داستان های معمایی پیشنهاد می کنم.
