کتاب درویش و بیگانه، برگزیدهاى از هجده اثر گوناگون مارک تواین است که مابین سالهاى 1863 تا 1910 نگارش یافته است.
کتاب درویش و بیگانه (Collected Tales، Sketches، Speeches & Essays) شامل نه داستان کوتاه فکاهی، دو داستان کوتاه و سه حکایت کوتاه پندآموز و حکیمانه است. هدفِ این مجموعه، معرفى و شناسایى بیشتر جنبههاى مختلفى از شخصیت مارک تواین است که احتمالاً تاکنون کمتر مورد توجه قرار گرفتهاند: تواین نه تنها منتقدى آگاه و حساس و طنزپردازى کمنظیر در زمینه مسائل اجتماعى و سیاسى بود، بلکه اندیشمند و تحلیلگرى ژرفاندیش در خصوص ویژگىهاى اخلاقى و شخصیتى بشر نیز بود.
نخستین قلمرو ادبى که مارک تواین (Mark Twain) در سنین نوجوانى فعالیت نویسندگى خود را در آن آغاز کرد و قبل از نگارش رمانهایى مانند: «تام سایر» (1876)، «شاهزاده و گدا» (1881)، «زندگى بر روى رودخانه میسى سیپى» (1883)، «ماجراهاى هکلبرى فین» (1884) و «یک یانکى در دربار آرتور شاه» (1889)، جلب توجه کرد و به معروفیت رسید، زمینه داستانهاى فکاهى کوتاه (Sketch) بود. شمار داستانهاى کوتاه و مقالات منتشر شده تواین بیش از دویست عدد است. ضمناً تعدادى داستان و مقاله ناتمام از او باقى مانده است که تاکنون منتشر نشدهاند.
در نحوه پردازش داستانهاى فکاهى کوتاه تواین دو ویژگى را آنچنان در هم مىآمیزد و ارائه مىدهد که طنز او به طور بىبدیل و غیر قابل تقلیدى خود را نمایان و از طنز سایر فکاهىنویسها مجزا و منحصربهفرد مىکند. یکى از این ویژگىها نحوه نگرش انتقادى و افراط و مبالغه و در عین حال جدیت خاصى است که او با آن موضوع مورد بحث را توصیف و تشریح مىکند. ویژگى دیگر زبان و سبکى است که او براى ارائه توصیفات طنزآمیز به کار مىبرد: زبان و سبکى بسیار موجز و مختصر، بدون حاشیهپردازى و بسیار مستقیم و آمیخته به اصطلاحات عامیانه. سبک نگارش و شیوه توصیف تواین اگر چه غالباً موجز و مختصر و بدون حاشیهپردازى و مستقیم و گاهى عامیانه است، معهذا در جایى که جهت توصیف احساس و یا حالتى خاص نیاز به بکارگیرى سبک نگارش رمانتیک، شاعرانه و یا ادیبانه باشد، او با چنان مهارتى آن را به کار مىبندد و مطلب خود را بیان مىکند که تاثیرى لذتبخش و تحسین برانگیز دارد و خواننده را مجذوب تسلط و تقابل بین سبک عامیانه و ادبى خود مىکند.
در بخشی از کتاب درویش و بیگانه میخوانیم:
بله، این جناب اسمایلى موش، خروس جنگى، گربه نر و انواع و اقسام از اینطور چیزها داشت و با جنون شرط بندىاش آرامش همه را سلب کرده بود. چیزى هم وجود نداشت که بتوان براى او آورد و او سر آن شرطبندى نکند و با انسان وارد رقابت نشود. روزى او یک قورباغه گرفت، آن را به خانه برد و گفت که مىخواهد او را دستآموز کند. و واقعا در مدت این سه ماه او کارى به غیر از در حیاط خلوت نشستن و آموزش جهیدن به قورباغه انجام نداد. از حق هم نباید گذشت که او درست و حسابى به قورباغه تعلیم پریدن داده بود. اسمایلى یک ضربه کوچک به پشت قورباغه مىزد و او بلافاصله مثل یک دونات در هوا معلق مىزد و اگر پرش خوبى انجام داده بود، یکى دو تا پشتک هم مىزد و مثل یک گربه بر روى پاهایش فرود مىآمد.
بله






















