کتاب قصهی عشق اثر جبران خلیل جبران، داستان عشق عمیق خلیل جبران به دختری به نام «سَلما» است. قصهی عشق، در حوصلهی کلمات نمیگنجد اما هر دلی قابلیت عاشق شدن را دارد.
خلیل جبران میگوید: قصهی عشق من و سَلما، برای سبکباران ساحلها نوشته نشده است؛ کسانی که دردِ عشقی نچشیدهاند.
جبران خلیل جبران (Kahlil Gibran)، شاعرى است که ساحتِ قدسىِ کلام را درک کرده است. کمتر کسى همچون او توانسته به کلمه عشق بورزد و حقِ کلمه را به خوبىِ ادا کند. خلیل جبران کلمه را، نه ابزارِ کشفِ معنا، بلکه وسیلهاى براى خلقِ معنا مىکند. اگر جبران خلیل جبران نبود، دنیاى ما چیزى کم داشت؛ چیزى که جاى خالىِ آن را نمىشد با چیزهایى دیگر پُر کرد. او در لبنان به دنیا آمد؛ سرزمینِ پیامبران و سپیدارهاى بلند. گرچه بیشترِ عمرِ خود را در غرب زیست، اما روحِ شرقىاَش همچنان دستنخورده باقى ماند. او شاعرانه مىدید و پیامبرانه سخن مىگفت. دلِ همچو آفتابِ او، بر همه چیز تابیده است. شهودِ عارفانه زندگىِ او، شاهدى بر این مدعاست.
در بخشی از قصهی عشق میخوانیم:
عشق آمد و شولای سبزش را روی دلم کشید.
دلم بیدار شد،
جوانه زد،
شکوفه داد
و خندید.
بیآنکه حدس زده باشم،
مبتلا شدم به عشق،
مبتلا شدم به سَلْما.
آری، هجدهساله بودم که عاشق شدم.
عشق،
با بالهای جادویی خیال،
چشمهای مرا به تماشای زندگی برد
و با سرانگشتانِ سوزانش،
روحم را نوازش کرد.
او مرا به باغِ احساسهای بلند و زیبا بُرد؛
جایی که روزهایش به رؤیا میمانند
و شبهایش به ضیافتی باشکوه.
بله


























