میرایی، آخرین کتاب گونتر گراس است که حدود شش ماه پس از مرگ نویسندهی نامدار آلمانی (در آوریل 2015) انتشار یافت و برنده جایزه نوبل ادبیات شد. این اثر نود و شش شعر را شامل میشود که شماری از آنها با لهجهی پروسیای شرقی سروده شدهاند. برخی نیز از قالب شعر بیرون رفته و در واقع بیشتر حالت قطعهی ادبی، یادداشت و گاهی داستانک پیدا کردهاند.
شگفتآور نیست که آخرین کتاب گراس، برندهی جایزهی نوبل ادبیات، یک مجموعه شعر باشد. هرچند گونتر گراس (Gunter Grass) بیتردید بیشتر برای رمانهایش، و بیش از همه، برای نخستین رمانش، یعنی طبل حلبی، معروف است، اما گویا او خود را همیشه بیشتر شاعر پنداشته تا نویسنده. چند سال پیش بود که اعلام کرد بهدلیل بالا بودن سن دیگر روی هیچ رمانی کار نخواهد کرد، زیرا نوشتن رمان دستکم سه تا چهار سال زمان میبرد. او که کار نوشتن را با شعر شروع کرده بود حالا فعالیت ادبی خود را هم با شعر به اتمام میرساند، آن هم به گویش زادگاهش. اما این تنها بهمعنی یک بازگشت نیست، و اگر هم باشد بیشتر بازگشتی است به آینده، به مرگی که چشمبهراه است. گراس در کتاب میرایی (Vonne Endlichkait) وضعیت دردناک بدن مردی پیرسال را با چاشنی طنز به تصویر میکشد. بهگونهای که خواننده در مییابد او هرچند از میرایی انسانی خود بسی آگاهست، اما در عین حال با نوشتن دربارهی همان میرایی، تا حدودی بر آن است تا بر مهمان ناخوانده، یعنی مرگ، غلبه یابد.
این موضوع در شعرِ «جایی و چیزی که در آن خواهیم آرمید» بهخوبی بیان میشود. گراس و همسرش از نجارشان میخواهند تا تابوتی برای هر یک بسازد. پس از گزینش چوب و شکل تابوت، آنها در گورستان نیز مکان آرامگاه خود و حتی گیاهانی که مایلند بر روی قبرشان کاشته شود را انتخاب میکنند. وقتی نجار تابوتها را تحویل میدهد و به زیرزمین خانه برده میشوند، آنها برای آزمایش درون تابوتها دراز میکشند. چنانکه از این کردار بر میآید، گراس نه فقط از مرگش بلکه حتی از امور مربوط به پس از آن نیز هیچ چشمپوشی نکرده است.
در شعرهای دیگر، که بسیاری از آنها همراه با طرحهای مدادی گراس است، میراییِ نویسنده همچنان مطرح میشود. گراس راجع به نوشتن نامههایی به دوستان درگذشتهاش حرف میزند، دربارهی توان بدنیِ رو به افولش، و همچنین واپسین دندانِ واقعیِ برجای ماندهاش.
با این همه، نویسندهی «میرایی» به هیچ روی نمیکوشد تا دلسوزی خواننده را نسبت به خود برانگیزد. شعرهای گراس مثل همیشه طیفی از احساسات، نظرات و تجربیات او را منعکس میکنند. گراس هم به آنجلا مرکل (شعر «مامان») و رفتار آلمان در قبال یونان نقد دارد، هم به عقبماندگانِ خارجیستیزِ کشورش و یا هواپیماهای بیسرنشین آمریکا و همزمان از زیبایی طبیعت پیرامونش لذت میبرد. از طرفی نوعی خودانتقادیِ طنزآلودِ بهکار رفته در شعرها گویا باعث شده که منتقدینش با او، هرچند پس از مرگ، دوباره از در آشتی درآیند و دیگر از آن نقدهای تند در مقالههای مروری خبری نباشد. اما آیا کسی هست که بعد از گراس جای خالی این نویسندهی متعهد را پر کند؟ گراس خود نیز این سئوال را در یکی از اشعار کتاب حاضر (شعر «سنگِ من») میپرسد، پرسشی که بیپاسخ میماند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
آه، چهقدر دلتنگِ رفیقانِ درگذشتهام
و محبوبی که اسمش
در گاوصندوقی نهان برایم تازه مانده
و تا به ابد بازگفتنیست
میخواهم چشمبهراهِ پاسخی باشم
تا نسیم هر سپیدهدم
برگانِ رنگ و وارنگِ مملو از نوشته را
به پیشِ درگاهم رانَد.
بله





















