کتاب اول تو من را کشتی تازهترین اثر جان مارس، نویسندهی پرفروش رمانهای جنایی و معمایی است. در این کتاب با روایتی چندلایه طرفیم که از زاویهی دید سه زن بیان میشود. زنانی که هر کدام رازهایی سوزاننده را پنهان کردهاند و باید دید درنهایت کدامشان از دل این آتش زنده بیرون خواهد آمد و کدام گرفتار شعلهها میشود. داستان از همین جا شروع میشود. زنی دست و پا بسته لابهلای هیزمها گیر افتاده و در آستانهی آتش گرفتن است. این زن کیست؟
دربارهی کتاب اول تو من را کشتی
ماجرای این رمان جنایی در پنجم نوامبر، شب آتشبازی، شروع میشود؛ اما درواقع ماجرا در این شب تمام میشود. یازده ماه به عقب میرویم و با سه زن آشنا میشویم. خانوادهی لیو به محلهای نقل مکان میکنند که مارگو و دوستش آنا سالهاست در آن زندگی میکنند. مارگو قبلاً ستارهی تلویزیون بوده و حالا از روزهای اوجش فاصله گرفته است. او و آنا دوستان قدیمیاند و حالا زنی وارد زندگیهایشان میشود که ظاهراً عیب و ایرادی در کارش نیست و اتفاقاً خیلی هم جذاب است.
نویسندهی کتاب در نوشتن رمان معمایی و جنایی تبحر زیادی دارد و در این کتاب نشان میدهد در ایجاد تعلیق هم فوقالعاده است. کتاب اول تو من را کشتی جان مارس با شخصیتپردازیهای دقیق هر فصل از کتاب را از نظرگاه یکی از شخصیتها پیش میبرد و به همین واسطه پیچشهای غافلگیرکنندهای در پلات داستان اتفاق میافتد که پیشبینیشان ممکن نیست. آماده باشید که تا آخرین صفحات کتاب هم تعلیق ادامه دارد.
ماجرای دوستی مارگو، آنا و لیو، از آنجایی که هر کدام جایگاه اجتماعی و شخصیتهای متفاوتی دارند جذابیت خاصی دارد و البته به همین شکل پیچیدگیهایش هم بیشتر است. رابطهی آنها کمکم به بازی خطرناکی تبدیل میشود که دروغها و رازهای پنهانش بیاعتمادی را بهجای صمیمیت پررنگ میکند و مهمتر از همه، قرار نیست همه از آن جان سالم به در ببرند. چه کسی در روز آتشبازی گرفتار میشود؟

تعلیق نفسگیر در سبک داستانگویی جان مارس
هرچه در گذشته عمیقتر شویم، ماجرای رمان اول تو من را کشتی هم پیچیدهتر میشود. مارگو گذشتهای پرحاشیه داشته که شهرتش را هم تحتتاثیر قرار داده است، اما همچنان نیاز به توجه در او جدی است. حالا ثروت و جذابیت لیو تازهوارد انگار تهدیدی است برای او؛ اگرچه زندگی لیو هم آنچنان که بهنظر میرسد کامل و بینقص نیست. او هم رازهایی دارد که اگر برملا شوند، هرچه دارد و ندارد به خطر میافتد. شخصیت دیگر کتاب، آنا، هم همینطور است. او آرام و کمحرف است، اما گذشتهاش آنقدرها هم آرام نبوده. او احساساتی را در خود سرکوب کرده که روح دوستانش هم از آنها خبر ندارد.
یکی از نکات جذاب کتاب حاضر این است که اطلاعات را بهتدریج به خواننده تزریق میکند. با رفتوبرگشتهایی که میان گذشته و زمان حال وجود دارد، چهرهی شخصیتها کاملتر میشود و مخاطب این داستان مجبور میشود مدام قضاوتش را تغییر دهد. در میان کتابهای جان مارس، رمان اول تو من را کشتی نمونهای عالی از سبک نویسندگی اوست که داستانی پرکشش و نفسگیر را روایت میکند.
نشر گویا این کتاب معمایی را با ترجمهی سارا حبیبیتبار منتشر کرده است. اگر به داستانهایی در سبک جنایی علاقهمندید و تعلیق در ماجرا ذهنتان را به تکاپو میاندازد، خرید کتاب اول تو من را کشتی پیشنهاد خوبی برای شماست.
جوایز و افتخارات کتاب اول تو من را کشتی
- نامزد منتخب خوانندگان گودریدز در بخش کتابهای معمایی و دلهرهآور
- کتاب برتر آمازون
نکوداشتهای کتاب اول تو من را کشتی
- دلهرهآورترین شروعی که خواندهام؛ شروعی درخشان برای یک تریلر فوقالعاده! این کتاب نمونهای تمامعیار از سبک خاص جان مارس است، با چیزی فراتر از آنچه از او انتظار داریم! هوشمندانه، پرپیچوخم، تاریک، غافلگیرکننده و پرشتاب؛ تریلری در سطحی بالاتر که خوانندگان آن را با ولع خواهند خواند. عاشقش شدم. (Andrea Mara)
- سه زن بهشدت حیلهگر و فضایی در حومهی شهر که از رازهای سمی شعلهور شده است رمانی فوقالعاده نفسگیر میسازند. داستانی پرتنش، هوشمندانه و سرشار از پیچشهای غافلگیرکننده؛ موفقیتی تضمینشده! (Ellery Lloyd)
- داستان با ضرباهنگی برقآسا پیش میرود و شخصیتهایی دارد که همزمان هم عاشقشان میشوید و هم از آنها نفرت پیدا میکنید. (Darren O’Sullivan)
کتاب اول تو من را کشتی برای شما مناسب است اگر
- آثار دیگر جان مارس را خواندهاید و لذت بردهاید.
- به کتابهای جنایی و معمایی علاقهمندید.
- داستانهایی را که پیچش داستانی دارند دوست دارید.
در بخشی از کتاب اول تو من را کشتی میخوانیم
با آرنجم آهسته به دندههای برندون میزنم، فقط در حدی که وادارش کنم به پهلو بچرخد و خر و پفش بند بیاید. شکستگی بینیاش ‒ یادگاری از یک آسیبدیدگی در بازی راگبی ‒ باعث شده وقتی به پشت میخوابد، نتواند از بینی نفس بکشد.
امشب بهسختی میتوانم صدایش را نادیده بگیرم. البته فقط تقصیر او و خر و پف شبیه صدای قطار بخارش نیست که خواب به چشمم نمیآید. ذهنم آنقدر درگیر فکر و خیال است که نمیتوانم خاموشش کنم.
تسلیم میشوم و آرام از اتاقخواب بیرون میآیم. پایین، در آشپزخانه، چراغهای زیر کابینت را روشن میکنم و برای خودم یک لیوان شکلات داغ درست میکنم.
همانطور که لیوان را در دست گرفتهام، به اطراف نگاه میکنم و این خانه را با آپارتمان کوچکمان در لندن مقایسه میکنم. اگر حاضر نمیشدم تقریباً تمام اصولم را زیر پا بگذارم، هیچوقت نمیتوانستیم چنین جایی را بخریم.
تا جایی که به یاد دارم، همیشه به دنبال زندگی بهتری برای خودم بودهام. شهری که در آن به دنیا آمدم و بزرگ شدم، سه سال پیاپی عنوان «محرومترین شهر بریتانیا» را گرفت. بیکاری بالا و بیتوجهی دولت، سندلهوپ را فلج کرده بود؛ شهری که مردم محلی اسمش را به طنز «هر- امیدی را - رهاکن» گذاشته بودند.
دوران کودکی، مدام از یک اتاق نمور به اتاق دیگری نقلمکان میکردیم، تا بالاخره جای ثابتتری پیدا شد. همان موقع با خودم عهد کردم که بچههایم هرگز چنین چیزی را تجربه نکنند.
خیابانهای لندن همانجایی بود که باید به آن میرسیدم؛ انگار واقعاً با طلا فرش شده بودند. اما سالها در شغلهای بینتیجه مثل صندوقداری و نظافت گیر کرده بودم و در یکی از بدترین دورههای زندگیام، حتی کفهای خونآلود یک کشتارگاه را شسته بودم..»
بله
























