کتاب چاقوی جیبی از جو هیل را بخوانید و خواهش میکنم اگر در خیابان چاقویی را در تنهی یک درخت دیدید فرار کنید! این نویسندهی پرفروش نیویورک تایمز با این داستان کوتاه ترسناک، توانسته رضایت علاقهمندان ژانر وحشت را مجددا جلب کند. شخصیت اصلی این داستان استاد دانشگاهی است که بهتازگی رسوایی رابطهی نامتعارفش با یکی از دانشجویانش مطرح شده و هنگام پیادهروی در محلهی جدیدش به یک درخت قدیمی برمیخورد و میبیند که یک چاقو در آن فرو رفته!
دربارهی کتاب چاقوی جیبی
اگر کسی نداند فکر میکند جو هیل خواسته با نوشتن داستان چاقوی جیبی، خواب را از خوانندهها بگیرد! بهتر است برای سفر به دنیای مرموز و وحشتزدهی این نویسندهی معاصر آمریکایی خودتان را آماده کنید. دنیس لانگ استاد دانشگاهی است که با یک اشتباه خود را پایین میکشد. نه، نه، منظور فقط نابودی اعتبار و روابطش نیست، بلکه او واقعاً وارد چرخهی ترسناکی میشود که ریشههایش در اعماق زمین است. همه چیز از یک اشتباه شروع میشود.
همسر دنیس لانگ، متوجه خیانت او و رابطهی مجازی و مخفیانهی شوهرش با یکی از دانشجویان میشود و از او میخواهد تا ترکش کند. همین باعث میشود دنیس علاوه بر شغل، آبرو، اعتبار و محلهاش را هم از دست بدهد و در محلهی دیگری خانهای پیدا کند. در گشتوگذارهای ناشی از بیکاری به درخت چنار عجیب و غریبی برمیخورد که روی آن نوشتههایی است. آخرین نوشته در کنار چاقوی فرو رفته در درخت این است: «دست نزنید»!
انتقام طبیعت؛ شکلی از ژانر وحشت
درخت نفرینشدهی این داستان قرار است حسابی دنیس را شوکه کند. او متوجه میشود که این چنار بلندی که ریشههای عجیب و غریبی از پایش بیرون زده است، در گذشته شاهد اتفاقات خونینی بوده است. نوشتههای اطراف چاقویی که در تنهی درخت فرو رفته بود از ذهن دنیس بیرون نمیرفت، بلکه او را به کشف حقیقت پشت این درخت و چاقوی جیبی هل میداد. حقایقی که بوی مرگ و انتقام میدهند و بهتر است کسی سراغ آنها نرود!

هرچه دنیس لانگ راجع برای این موضوع کنجکاوتر شده و تحقیقات بیشتری میکند، رمز و رازهای این درخت قاتل بیشتر و مبهمتر میشوند. جو هیل تلاش کرده تا با بهکارگیری عناصر ژانر وحشت و ژانر فانتزی، خشونت و ترس را در جمله به جملهی کتاب جاری کند. مرگ انسانها و حیوانات، تهدیدهای فراطبیعی و نتایج تحقیقات ترسناک به ساخت این فضای دلهرهآور کمک کرده.
با خرید کتاب چاقوی جیبی که توسط محمدرضا احمدی و ذیل مجموعهی ترس و لرز انتشارات ماهونیا چاپ شده است، هر خوانندهای میتواند حسابی بترسد و خودش را در فضای معماگونه و ترسناک این کتاب حس کند.
نکوداشتهای کتاب چاقوی جیبی
- خب، از این داستان خوشم آمد. داستان چند صحنهی ترسناک خوب دارد و شخصیت اصلی هم چندان دوستداشتنی نیست. ایدهی وجود یک درخت شیطانی در ابتدا کمی خندهدار به نظر میرسد، اما راستش را بخواهید، شاید داستان آنطور که فکر میکردم بامزه نبود و حتی کمی بیشتر از انتظارم ترسناک بود. برای شروع این مجموعه، انتخاب خوبی است. (کاربر گودریدز)
- قطعاً این داستان برایم جذاب و کنجکاوکننده بود، اما وای که شخصیت مرد اصلی چقدر روی اعصابم رفت! بخش ترسناک داستان واقعاً خوب از کار درآمده بود و من از راز و ابهام پیرامون این احتمال که یک عامل طبیعیِ مرگآفرین پشت ماجرا باشد، خوشم آمد؛ همچنین ایدهی نابودی و ویرانی کاملی که جنگل و تمام کسانی را که تصمیم میگرفتند وارد آن شوند، در برمیگرفت، برایم جذاب بود. (کاربر گودریدز)
کتاب چاقوی جیبی برای شما مناسبی است اگر
- به دنبال داستانی در ژانر وحشت و ماوراءالطبیعه میگردید.
- به ادبیات ترسناک آمریکا علاقه دارید و از خواندن آثار نویسندگان معاصر آمریکایی لذت میبرید.
در بخشی از کتاب چاقوی جیبی میخوانیم
دنیس خم شد و چشمانش را تنگ کرد. دستهی چاقو از پلاستیک براق و شیریرنگ ساخته شده بود و طرحی از عیسی رویش بود. مسیح با ردایی بیعیبونقص ایستاده بود و یک دستش را روی شانهی یک پسر پیشاهنگ با گونههای صورتی و چالدار گذاشته بود. دیگر پیشاهنگان مؤدبانه جلوی آنها نشسته بودند و احتمالاً درحال شنیدن مژده بودند. با خط تحریری نوشته شده بود: گروه پیشاهنگی کلیسای مسیح 1953. کسی که بر نفس خود غلبه کند، پیروز است. دنیس با دیدن آن و فکر کردن به زمانی که کلیساها با خوشحالی چاقوهای جیبی را بین پسران دهساله توزیع میکردند، لبخند زد.
خودش وقتی دهساله بود، بیشتر از هرچیز دیگری یک چاقوی جیبی میخواست. آرزو داشت با چاقو و چاقوکشی از موقعیتهای بحرانی خلاص شود. جلوی قلدرها،یا گرگها یا شاید یک شیر کوهی را بگیرد. از دختری با بلوز پاره، لبهای کبود و چشمان اشکآلود و قدردان دفاع کند. جالب است که این خیالپردازیها چقدر زود شروع شدند. مادرش گفته بود مطلقاً و هرگز، چون قرار نبود به چند والد عصبانی توضیح بدهد چرا فرزندشان با چاقویی در چشمش در اورژانس است. حالا و بیست سال بعد، ازدواج دنیس به هم خورده بود و شغل موقتاً امیدوارکنندهاش تقریباً تمامشده به نظر میرسید. همهاش بهخاطر دختری بود که واقعاً هرگز نصیبش نشد. درست همانطور که هرگز چاقو نصیبش نشد. او از خواستن و به دست نیاوردن خسته شده بود. این داستان زندگیاش بود. به همین دلیل دستهی چاقو را گرفت و آن را به عقب و جلو تکان داد تا آزاد شود. فکر میکرد تیغهاش زنگ زده باشد، اما آنقدر تمیز و براق بود که انگار تازه ساخته شده بود.
از طرف دیگر، پیچش زنگ زده بود و برای اینکه تیغه دوباره داخل دسته قرار بگیرد، به کمی نیرو نیاز بود. چیزی نبود که با کمی روغن و برس سیمی درست نشود. بار دوم که مچ دستش را تکان داد، چاقو با صدایی رضایتبخش از هم باز شد!
بله













