کتاب وصیت پروفسور هللر، نمایشنامهای در ژانر جنایی معمایی است که هاسمیک چارنتس، نویسندهی ارمنی در سال 2005 منتشر کرده است. این اثر با فضایی پرکشمکش و شخصیتهایی متنوع و متفاوت، چند موضوع بحثبرانگیز را در لایههای متفاوت بیان میکند. نقطهی شروع داستان، خواندن بخش دوم یک وصیتنامه است. متوفی تاکید کرده هنگام خواندن آن بهجز پسرش، ده نفر دیگر هم حضور داشته باشند. جمع شدن این افراد غریبه دور هم و مرور گذشتههایشان رازهای عجیبی را برملا میکند.
دربارهی کتاب وصیت پروفسور هللر
یک وصیتنامهی مرموز از یک دانشمند مشهور در شروع یک داستان معمایی ممکن است کلیشهای به نظر برسد. اما هاسمیک چارنتس یازده شخصیت کاملا متفاوت را به صحنه فرا میخواند و با ترکیب رازهای زندگی گذشته و تقابل شخصیتها، موضوعاتی مدرن و جنجالی را پیش میکشد.
او با بالا بردن تنش روانی میان شخصیتها فضا را برای پرسشهایی بحثبرانگیز آماده میکند: توطئهای جهانی به نام «لیسو اینترنشنال» یا پروژهی هموارسازی که هدفش نابودی نوابغ و کنترل جهان است. نمایشنامهی وصیت پروفسور هللر مخاطب را وارد جهانی پر از شک و ابهام میکند.
پروفسور هارولد هللر، پس از مرگش وصیتنامهای دوبخشی بهجا گذاشته و برای خواندن بخش دوم، حضور ده نفر بهعلاوهی پسرش، جاناتان، را ضروری کرده است. این افراد در ابتدا کاملا بیربط به هم به نظر میرسند: تاجر سنگهای قیمتی، خوانندهی دزد، فالگیر، آشپز مشهور، وکیل، بازپرس پلیس، مدل عکاسی، کشیش، خبرنگار و پیانیست. این آدمها هرکدام استعدادی ویژه و رازهایی در گذشته دارند. نامهی پروفسور دربارهی رابطهای پیچیده و ناشناخته میان این یازده خبر میدهد و به گنجی پنهان اشاره میکند؛ کشمکش آغاز میشود!

یک نمایشنامهی معمایی بر پایهی فرضیهی توطئهی جهانی
سوءاستفاده از استعداد نوابغ برای کنترل و دستکاری دیگر انسانها، ایدهی اولیهی نمایشنامهی وصیت پروفسور هللر است. تصویر گروهی از نخبگان که پشت پردهی تاریخ بشر نشستهاند و جهان را کنترل میکنند، یک فرضیهی قدیمی و ریشهدار در فرهنگ انسانی است. در دنیای امروزی این تصورات با علم و تکنولوژی آمیخته شده و نگرانی دربارهی زندگی در دنیایی که اختیار در آن یک توهم است، این تصورات را پیچیدهتر کرده است. هاسمیک چارنتس، نویسندهی ارمنی با این درونمایهی مرموز یک درام روانشناختی بر پایهی مفاهیمی چون هویت، فردیت، اختیار و انگیزههای درونی ساخته است.
مفاهیمی مانند «ایلومیناتی» یا «فراماسونری» که بسیاری به آنها باور دارند یا صرفا به وجودشان مشکوکاند، قرنهاست که در ادبیات و فرهنگ عامیانه حضور دارند. خرید کتاب وصیت پروفسور هللر شما را با اقتباس هاسمیک چارنتس از این ایدهها روبهرو میکند که در قالب نمایشنامهای پرتنش نوشته شده است. اگر هم به ادبیات نمایشی و هم به فرضیههای توطئهی جهانی علاقه دارید این اثر را با ترجمهی آندرانیک خچومیان از مجموعه نمایشنامههای خارجی نشر قطره بخوانید.
کتاب وصیت پروفسور هللر برای شما مناسب است اگر
- کارگردان تئاتر هستید و بهدنبال نمایشی کوتاه اما پرکشش و مدرن میگردید که در ژانر معمایی نوشته شده باشد.
- به داستانهای معمایی - جنایی و رازآلود علاقهمندید و میخواهید این ژانر را در قالب نمایشنامه تجربه کنید.
- فرضیات توطئهی جهانی و ادارهی جهان توسط افراد نابغه برایتان جذاب است.
- دانشجوی ادبیات نمایشی هستید و دربارهی تئاتر ارمنستان و دغدغههای نویسندههای ارمنی کنجکاوید.
در بخشی از کتاب وصیت پروفسور هللر میخوانیم
لویجی: اسمم لویجی آنتونیونیه. اصلونسبم ایتالیاییه. خودم توی نیویورک به دنیا اومدم، درست سی سال پیش، توی محلهی ایتالیاییها که بهش میگن «ایتالیای کوچیک». مادرم، آنجلینا آنتونیونی، توی یکی از هتلهای خیابون ۴۳، هتل برِدفورد رویال پلازا، کار میکرد. حالا دیگه اون نیست، منظورم هتله. یادمه روی همهی حولهها، ملافهها و حتی لیوانهای خونهمون نوشته شده بود «ب. ر. پ»، یه تاج هم روشون نقاشی شده بود. دوستهام فکر میکردن من ولیعهد یه کشور اسرارآمیزم. من هم انکار نمیکردم. چیکار میکردم خب؟ نمیشد بگم که مادرم لوازم ازردهخارجشدهی هتل رو برای صرفهجویی توی مخارج از هتل میآره خونه. اما من... من ولیعهد مرموزی بودم، چون نمیدونستم پدرم کیه. مادرم فقط گفته بود با پدرم توی همون هتل آشنا شده، دیگه هیچی نمیگفت. وقتی میپرسیدم، خیلی عصبانی میشد. دادوفریاد میکرد و اسم معشوقههای بیشمار ناپلئون رو میگفت که من نمیشناختم. فکر میکنم این ربطی به موضوع ما نداشته باشه... اما من یه بار اون رو دیدم، پدرم رو میگم. فکر میکنم پنج سالم بود. پدرم من رو به خونهی خودش برده بود. فکر کنم چند روزی هم موندم. دیگه دعوتم نکرد. شاید از من خوشش نیومده بود. دیگه هیچوقت اون رو ندیدم. مادرم چیزی نگفت، اما میدونم که اون پدرم بود... همه فکر میکردن خواننده میشم. من صدای خیلی خوب و قدرت شنوایی محشری دارم. از پنجسالگی میتونستم هر نُتی رو بخونم، میفهمین یعنی چی؟ واقعا استعداد داشتم. امیدوارم یه فرصتی پیش بیاد تا بشنوین. اما من هیچوقت خواننده نشدم. پول نداشتم که بشم. شما که میدونین پول چه ارزشی داره.
آدریان: پس چیکاره شدین؟
لویجی: مطمئنم از اینیکی خوشتون نمیآد.
بله























