میخواهید پیوسته در تاریخ فلسفهی غرب پیش بروید و عمیقتر شوید؟ کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم (جلد هشتم تاریخ فلسفه راتلج) راهنمای خوبی برای شما خواهد بود. گروهی از نویسندگان به ویراستاری ریچارد کرنی توانستهاند مجموعهی مبسوط و راهگشایی را برای فلسفهی قارهای تدوین کنند؛ این دستهبندی به بخش بزرگی از سنت فلسفی اروپا در فلسفهی غرب اطلاق میشود که میتوان ریشههایش را در آرا فیلسوفانی چون هایدگر، سارتر، آدورنو و مارکس دید.
دربارهی کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم
این کتاب نمیخواهد بین دوگانهی فلسفهی تحلیلی و فلسفهی قارهای یکی را برتر از دیگری بداند، بلکه تلاش میکند باتوجهبه دو متغیر اساسی «تاریخ» و «فلسفه» پیش برود و نظریات و فیلسوفان تأثیرگذار این سنت فلسفی را معرفی کند. نکتهی مثبت مهمی که شاید این اثر را از کتابهای دیگر تاریخ فلسفه متمایز کند، واژهنامهی تخصصی است که در انتهای آن آمده.
فلسفهی قارهای؛ تکهپارههایی منسجم
برای تسلط بر فلسفهی قارهای نباید با یک مفهوم گسترده دستوپنجه نرم کنیم. در جلد هشتم مجموعه تاریخ فلسفه راتلج به این موضوع اشاره شده که این عنوان نه در اروپا بلکه در جامعهی دانشگاهی آمریکا و برای تشخیص نظریات پراکندهای که در آلمان، فرانسه و چند کشور اروپایی دیگر مطرح میشدند انتخاب شده است. در کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم به انتقاداتی علیه بیثباتی سنت فلسفی قارهای پرداخته میشود که روشنگر تفاوت دیدگاه روشن آن با فلسفهی تحلیلی است.

بعد از مقدمه، ریچارد کرنی به سراغ نظریات برجستهای میرود و با شرح مفصلی آنها را به مخاطب ارائه میدهد. نویسندگان با پدیدارشناسی آغاز کرده و به هوسرل ارجاع میدهند. در بررسی فلسفهی وجودی به آرا سارتر، موریس مرلوپونتی و هایدگر میپردازند و جلوتر، فلسفههای مارکسیستی، فلسفهی دین و فمینیستی فرانسوی را از نقطه نظر دوبووا، ایریگاره و... بررسی میکنند. کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم (جلد هشتم تاریخ فلسفه راتلج) در پی نتیجهگیری خاصی نیست و نمیخواهد با نظریه یا فیلسوفی به موافقت و مخالفت بپردازد. بیشترین تمرکز گروه نویسندگان ارائهی متنی روشن، قابلتأمل و تاریخمند است.
حجم زیاد مطالب کتاب و تنوع لحن و زبان مقالات نوشته شده ممکن است در ابتدا کمی سردرگمی بههمراه داشته باشد، اما میتوان به این نکته اشاره کرد که بینش منحصربهفرد مدرسان و پژوهشگران تاریخ فلسفه، تاثیر زیادی در یکنواخت نشدن این مجموعه داشته. با خرید کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم نشر چشمه، که با ترجمهی دقیق حسن مرتضوی منتشر شده، میتوانید شکل مهمی از سنت فلسفی غرب و مخصوصاً اروپا را بیاموزید.
کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم برای شما مناسب است اگر
- مجلدات پیشین مجموعه فلسفهی راتلج را خواندهاید و به دنبال مجلد جدیدی هستید.
- به تاریخ فلسفهی اروپا علاقه دارید.
- دانشجو، استاد و یا پژوهشگر حوزهی فلسفه هستید.
- به خواندن کتاب فلسفی علاقه دارید.
در بخشی از کتاب فلسفه قارهای در سده بیستم: کتاب هشتم مجموعه تاریخ فلسفه راتلج میخوانیم
اگر پدیدارشناسیْ سارتر را قادر ساخت تا به فلسفهپردازی دربارهی واقعیت مشخص و فردی بپردازد، مفهوم مرکزی پدیدارشناسی یعنی قصدیت به او اجازه داد تا از «اصل درونماندگاری»، که فیلسوفان ایدهآلیست را در چنبرهی جهان ارجاعدهنده به ذهن گرفتار کرده بود، اجتناب کند. ایدهآلیسم فلسفی مدعی است که واقعیتْ اساساً ذهنی یا ارجاعدهنده به ذهن است. اصل راهنمای معروف برکلی، «بودن یعنی درک کردن یا درک شدن»، این نظر را نشان میدهد. سارتر در 1939 مقالهای نوشت که در آن این ادعای ایدهآلیستی را در مقابل اصل قصدیت قرار داد، یعنی اینکه آگاهی اساساً ارجاعدهنده به دگر است: «تمامی آگاهی آگاهی دگر است.» وی این اصل هوسرلی را با جدیت و دقتی منحصربهفرد به کار برد و حتی آن را علیه خود هوسرل معطوف کرد، هوسرلی که سارتر متهمش میکرد که با توسل به من «استعلایی» به ایدهآلیسم غلتیده است.
رئالیسم استوار و قاطع سارتر دعاوی معرفتشناختیاش را در خلال سالها شکل داد. وی همیشه تأکید میکرد که ما جهان واقعی را فینفسه میشناسیم، میدانیم که رویدادههای تاریخی نتیجهی آفرینش فردی و جمعی ما نیست و باید به رویدادگی زمخت و خشن هر موقعیت پرداخت و خودداری از چنین کاری فقط نشانهی «سوءنیت» است. این امر او را مستعد آن ساخت که به ماتریالیسم فلسفی در دههی 1950 بگرود، هر چند در ابتدا اکراه داشت. البته، ماتریالیسم مکانیکی هرگز وسوسهانگیز نبود. سارتر پیگیرانه از همان آغاز با ادعاهای آن مخالفت میکرد. اما هنگامی که توانست ویژگیهای نوظهور ماتریالیسم دیالکتیکی را از کاربرد شبهمکانیکی آن توسط «اکونومیسم» مارکسیستی جدا سازد، به «شرایط مادی تاریخ» متوسل شد که مارکسیستها از هر نوعوقسمی به آن احترام میگذاشتند و تلاش کرد تا این ملاحظات اجتماعی تاریخی را در فلسفهاش، یعنی مسئولیت آزادی فردی، بگنجاند.
جنگ جهانی دوم نقطهی انقسام بین سارتر اگزیستانسیالیست پدیدارشناختی و تجسم اگزیستانسیالیستی مارکسیستیاش بود.
بله





























