ژان کلود کریر در کتاب کارگاهها، شصتوپنج سال فعالیت هنری و همکاریاش با چند تن از مهمترین هنرمندان قرن بیستم و بیستویکم را مرور میکند و از شاخصترین آثارش میگوید. کریر در این کتاب، تجربهها و مشکلاتی که بر سر راه داشته را بازگو میکند، از دوستی و کار با کارگردانهای بزرگی مثل بونوئل، گدار، بروک، لوئی مال، اوشیما و کیارستمی صحبت به میان میآورد و نحوهی خلق بهترین فیلمنامههایش را توضیح میدهد.
دربارهی کتاب کارگاهها
ژان کلود کریر (Jean-Claude Carrière) از شاخصترین فیلمنامهنویسان قرن بیستم است که سناریوی چند تا از مهمترین فیلمهای این قرن را نوشته. او دوستی بلندمدتی با کارگردان افسانهای سینما، لوئیس بونوئل داشت و تا سالها مستمراً در نوشتن آثار او با او همکاری میکرد. در دوران پر تبوتاب و پرالتهاب نیمهی دوم قرن بیستم، فرانسه یکی از قطبهای هنری دنیا و از امنترین و الهامبخشترین مکانها برای هنرمندان و خلق اثر بود. همین دوران مصادف بود با جوانی کریر و او به بهترین شکل از این فرصت استفاده کرد. او با بزرگانی همچون ژاک تاتی، لوئی مال، پیتر بروک، ناگاسی اوشیما، ژان لوک گدار، میلوش فورمان، فولکر شلوندورف، میشائیل هانهکه و عباس کیارستمی آشنا شد و به نحوی با آنها همکاری کرد؛ یا برایشان فیلمنامه و نمایشنامه نوشت، یا در آثارشان بازی کرد و یا به آنها مشاور داد. حاصل بیش از شش دهه کار حرفهای او، خلق دهها اثر درخشان است. کریر نهفقط نویسنده، که معلم هم بود و در تمام این سالها سعی میکرد آموختهها و تجربههایش را در اختیار نسل جوانتر هم بگذارد. با همین ایده بود که او در سرتاسر دنیا کارگاه برگزار کرد؛ از فرانسه تا ایران، از آمریکا تا چین. او البته سعی میکرد تجربیاتش را در قالب کتاب هم منتشر کند. یکی از همین آثار، کتاب کارگاهها (Ateliers) است؛ از واپسین نوشتههای کریر و حاصل شصتوپنج سال کار و تجربهی او. او در این کتاب آنچه از کار با بزرگان آموخته را بازگو میکند و شیوهی نوشتن و خلق آثارش را توضیح میدهد.
ژان کلود کریر نویسندهای بود که از چالشها استقبال میکرد و ابایی از کارهای سخت نداشت. گواه این مسأله همکاری دائمی با بونوئل سوررئالیست بود. بونوئل در دورهی دوم کارش، از مکزیک به فرانسه مهاجرت کرد و تصمیم گرفت در این کشورش فیلمهایش را بسازد. کریر از فیلم «خاطرات یک مستخدمه» بهعنوان فیلمنامهنویس در کنار بونوئل قرار گرفت و تا پایان عمر همراه او ماند. دلیل این تداوم، درک درست و کامل کریر از ایدهها و افکار عجیب و غریب بونوئل بود. او بهخوبی این کارگردان پیچیده و خیالباف را درک کرده بود و میدانست چه میخواهد و چطور باید بیانش کند، اما این دوران باعث نشد کریر صرفاً سوررئالیست بماند. او در همکاری با کارگردانهای دیگر، به ژانرها و مدیومهای دیگر هم وارد شد و از پس بیشتر آنها برآمد. کریر در بخشی از کتاب کارگاهها، به همین چالشهایی که در هنگام نوشتن پیش رو داشت اشاره میکند. او گاهی این مشکلات را پشت سر میگذارد و گاهی هم موفق نمیشود حلشان کند. کریر در این کتاب شیوه و راه و رسم خود در مواجهه با این موانع را در اختیار مخاطب میگذارد و کمکش میکند بدون واهمه، مثل خود او به سراغ آنها برود.
ژان کلود کریر در کتاب کارگاهها، بیشتر از اینکه از تئوری صحبت کند، از کارهایی که انجام داده میگوید. او به همان اندازه که از آثار موفقش حرف میزند، در مورد شکستهایش هم توضیح میدهد. او در این کتاب لحنی صمیمی، فروتنانه و صادقانه دارد و دوران پربار کاریاش را مثل خاطره برای خواننده تعریف کند. گفتههای او از طلاییترین دوران سینما و همنشینیاش با بزرگان این هنر، برای هر خوانندهای میتواند جذاب باشد.
کتاب کارگاهها را محمدرضا شیخی ترجمه و نشر چشمه منتشر کرده است.
کتاب کارگاهها برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب به دوستداران سینما و مطالعهی خاطرات توصیه میشود.
با ژان کلود کریر بیشتر آشنا شویم
ژان کلود کریر (2021-1931) نویسنده، نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس فرانسوی بود که عموماً به خاطر همکاری طولانیمدتش با لوئیس بونوئل شناخته میشود. او نویسندهی چند تا از مهمترین آثار بونوئل مثل «این میل مبهم هوس»، «جذابیت پنهان بورژوازی» و «بل دو ژور» بود. کریر فعالیتش را با داستاننویسی آغاز کرد و خیلی زود استعداد و مهارتش را نشان داد. موفقیت این آثار باعث شد خیلی زود به سینما وارد شود و با چهرههای مهمی همکاری کند و سناریوی فیلمهای آنان را بنویسد. او چندین نمایشنامهی موفق هم نوشت که یکی از معروفترین آنها مهاباراتا بود که پیتر بروک آن را به روی صحنه برد. ژان کلود کریر چندین بار به خاطر فیلمنامههایش نامزد اسکار شد. او برندهی جوایز معتبری مثل سزار و کن شده بود.
در بخشی از کتاب کارگاهها میخوانیم
یکی از شبهای نوامبر 2015 تکوتنها در لابی هتلی در لندن نشسته بودم. منتظر کسی بودم. دیر کرده بود. در یکی از سالنهای هتل داشتند مقدمات برگزاری مجلس باشکوه و مجللی را، که البته من دعوت نبودم، فراهم میکردند و مهمانهای رسمیپوش داشتند کمکم از اتاقهایشان پایین میآمدند و از جلوِ چشم من رد میشدند. هیچ کاری نداشتم جز نگاه کردن. انگار کل جامعه داشت جلوِ من و برای من رژه میرفت. دیوارنگارهای بود نامنتظره که میتوانستم روی آن هر کجا را که میخواستم انتخاب کنم و هر ریزهکاریاش چشمهایم را محو خودش میکرد. هوس کرده بودم از همهچیز طرح بزنم، از همهچیز فیلمبرداری کنم. زنی دیدم لباسکوتاه (بههرحال البته لباسِ شب رسمی بود، چون ساتن هم داشت) که چشم دوخته بود به پاهای دیگری که از پاهای خودش قشنگتر بود. مردی دیدم حدوداً شصتساله، شکمگنده، با کمربند ابریشمی سبزِ پهنی که البته باز شده بود و پشتسرش روی زمین کشیده میشد. همسرش با احتیاط و بدون جلبنظر مهمانهای دیگر سعی میکرد پایش را روی کمربند بگذارد و به او بفهماند که کمربند باز شده. واقعاً کار سختی بود.
در لابی هتل آینهای هم بود. نگاه میکردم که چهطور هر زنی موقع عبور از جلوِ آینه نگاهی هم به خودش میاندازد، بدون اینکه بقیه متوجه شوند او دارد خودش را ورانداز میکند. بعضیها لبشان را گاز میگرفتند، بعضیها لبشان آویزان میشد، بعضیها هم نگاهشان میافتاد پایین. و لبخندهای شتابزده، و دستی به موها و جواهرات و دیگر زیورآلات…
هم میشد آثار گرانویل را دید هم اشتاینبرگ را. انگار آن شب در لندن به ملاقات هم آمده بودند.
بله

























