کتاب با ذهن زیبا دنیا حتما جای قشنگیه! نوشته موسی زمانزاده دربان و محمد جولایی تهرانی، راه و رسم زندگی را با بهرهگیری از منابع مختلف به شما میآموزد و کمک میکند تا در ذهن و درون خود آرامش ایجاد کنید و از زندگی لذت ببرید.
درباره کتاب با ذهن زیبا دنیا حتما جای قشنگیه:
بشر ترکیبی از تجربهها، علایق، خواستنها و دوستداشتنیهاست و همواره اینها را پی میگیرد. داشتن ویژگی «بخشش» از جمله مواردی است که ارتباط میان انسانها را قویتر میسازد.
این نکته را به یاد داشته باشید که یاری رساندن به دیگران در حقیقت کمک به خودتان است و به عبارت دیگر چاشنی و نمک زندگی آدمی همان ویژگیهای خوب اوست؛ چنان که گفته میشود: «سعادت و خوشبختی شما وابسته به سعادت و خوشبختی دیگران است و صریحاً باید گفت قدرت هر فردی در گروی قدرتی است که دیگران به او بخشیدهاند.» در یک رابطه مطلوب باید علاوه بر انعطاف عاطفی، عقلانیت را نیز به کار گرفت تا بدیها و خوبیها را به طور واضح رؤیت کرد.
کتاب با ذهن زیبا دنیا حتما جای قشنگیه به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
با این کتاب دیدگاه شما به دنیای پیرامون و روش زندگیتان تغییر میکند، پس اگر به دنبال آرامش ذهنی و درونیتان هستید این کتاب را بخوانید.
جملات برگزیده کتاب با ذهن زیبا دنیا حتما جای قشنگیه:
- هیچکس از قلبتان به شما نزدیکتر و راستگوتر نیست، بنابراین از کسانی که قلب پاک شما آنها را به خود نمیپذیرد اجتناب نمایید.
- بهخاطر داشته باشید که با دعا کردن، نه تنها راه صمیمانهتری با عالم معنا برقرار میکنید؛ بلکه به تمرین اراده نیز کمر میبندید.
- قلم و کاغذ معجزه میکنند؛ آلام را تخفیف میدهند؛ به رویاها جامه عمل میپوشانند و امیدهای از دست رفته را احیا میکنند.
- آنانی که میبخشند و در عطای خود معنایی برای درد و شکنجه نمییابند؛ در جستجوی هیچ نوع نشاطی نیستند و حتی بهفکر نشر هنرها و فضایل خود نیز نمیافتند.
- کسی که بتواند بر چیزی که خوبی را از بدی جدا میکند انگشت بگذارد، همان کسی است که میتواند درست به حاشیه ردای الهی دست بکشد.
در بخشی از کتاب با ذهن زیبا دنیا حتما جای قشنگیه میخوانیم:
«چند تا از جوانان سرحال گروه هم آماده باشند تا بهمحض طلوع خورشید این بانوی بیمار فداکار را به درمانگاه برسانیم.» دوباره دختربچهای که کنار بانوی بیمار بود گفت: «لازم نیست زحمت بکشید. عموهای من مشهورترین پزشکان این شهرند. آنها خودشان را میرسانند!» هیچکس حرف دختربچه را جدی نگرفت. دو ساعت از نیمهشب گذشت. باران با همان شدت میبارید. همه روی زمین کنار آتش دراز کشیده بودند و به صاعقههای پشت سرهمی که آسمان شب را روشن کرده بود و از ورودی غار بخشی از روشنایی آنها دیده میشد، نگاه میکردند.
سکوتی کامل بر فضا حاکم شده بود و هیچ صدایی جز ناله ضعیف بانوی بیمار شنیده نمیشد. در این حین ناگهان صدای چند نفر که با صدای بلند خدامراد را صدا میزدند از بیرون غار به گوش رسید. خدامراد به سرعت به سمت در غار رفت و بعد از چند دقیقه با چند مرد و زن جوان که با خود چمدانهای سنگین دارو و امکانات پزشکی آورده بودند، بازگشت. دختربچه راست گفته بود. عموهایش جزو مشهورترین پزشکان کشور بودند که از راههای دور خودشان را به غار رسانده بودند تا مادر یتیمخانهشان را درمان کنند. آنها نوجوانان یتیمی بودند که به کمک بانوی پیر به مدارج عالی تحصیلی رسیده بودند. درحقیقت آنان موج قدرت بانوی بیمار بودند. صبح وقتی خورشید طلوع کرد، کار درمان تمام شده و حال بانوی بیمار بهبود یافته بود و داشت بچههایش را نوازش میکرد و بقیه موج قدرت او در کنارش خسته و کوفته بهخواب رفته بودند. خدامراد درست گفته بود. موج قدرت هرکس، آنهایی هستند که به کمک وی به قدرت رسیدهاند.
بله






















