کتاب آنچه تو میخواهی باشم نوشتهی مایندی مجیا، داستان معماگونهی زندگی دختر نوجوانی به نام هتی را حکایت میکند که شیفتهی معلم جذاب مدرسه شده است اما کمی نمیگذرد که هتی به قتل میرسد. این کتاب یکی از پرفروشترین آثار نیویورک تایمز محسوب میشود.
رمان آنچه تو میخواهی باشم (Everything you want me to be) یک اثر معمایی و روانشناسانه است و مایندی مجیا (Mindy Mejia) شما را میهمان یک داستان هیجانانگیز میکند و به ماجرای قتل دختری نوجوان در منطقهی مینهسوتا میپردازد. در این رمان با شخصیتی به نام هتی هوفمن آشنا میشوید که به بازیگری علاقهمند است، او همواره نقشهای گوناگونی را بازی کرده است؛ دانشآموز خوب، دختر خوب و دوست خوب نقشهای هستند که او آنها را ایفا میکرد، اکنون یک معلم جذاب به مدرسهی او آمده و هتی به دنبال ایفای نقش بزرگتری است.
نکوداشتهای کتاب آنچه تو میخواهی باشم:
- خواننده ناخودآگاه غرق هیجان و حیرت میشود... گرچه روند داستان، یادآور رمان دختر گمشده است اما مایندی مجیا با قدرت داستانسراییاش، شخصیتها را در مسیر مکاشفهای متفاوت و جذاب قرار میدهد. (بوکلیست ریویو)
- نویسنده در این رمان، توانایی و جسارتی رشکبرانگیز از خود به نمایش میگذارد. (وال استریت ژورنال)
- داستانی پرفراز و نشیب که ذره ذره تنش و هیجان را به زیر پوست و عمق وجودتان تزریق میکند... پس از مطالعه کتاب، از اینکه داستانی چنین متفاوت را خواندهاید. به هیجان خواهید آمد. (ساسپنس مگزین)
میندی مجیا را بیشتر بشناسیم:
میندی مجیا در شهرک کوچکی در منطقۀ تویین سیتی متولد شد. وی دارای مدرک کارشناسی ارشد رشتۀ هنرهای زیبا از دانشگاه مینهسوتا است و هماکنون در مینهسوتا زندگی میکند. اولین رمان او، محافظ اژدها، در سال 2012 و دومین رمانش، آنچه تو میخواهی باشم، در سال 2017 منتشر شد.
در بخشی از کتاب آنچه تو میخواهی باشم میخوانیم:
دخترکِ بیجان گوشهای از انبار متروکۀ اریکسون و نیمهشناور در دریاچۀ آبی که در پایینترین بخش زمینِ نشست کرده جاری شده بود رو به بالا افتاده بود. دستانش روی نیمتنۀ بالایی بدنش و روی لباس چیندار و خونآلودی که پیراهن کوتاهی به نظر میرسید رها بود. زیر لبۀ پایینیِ لباسش، پاهای عریانش در آب موج میخورد و هرکدام از آنها به اندازۀ دور کمرش ورم کرده بود. او مثل نهنگی کوچک در مردابی کثیف شناور بود. بخش بالایی بدنش هیچ تناسبی با آن پاها نداشت. قبلاً اجسادی با ضربههای زیاد چاقو و اجساد شناور در آب دیده بودم؛ اما تا به حال، این دو کابوس را همزمان در یک جسد ندیده بودم. گرچه شناساییاش بهعلت خراشهای روی صورتش امکانپذیر نبود، در کلِ منطقه فقط یک گزارش درمورد دختری گمشده داشتیم.
«باید خود هتی باشه.» این حرف را جِیک، معاون اولم، گفت.
مرکز این گزارش را از تماسِ کوچکترین پسر ساندرز دریافت کرده بود. او وقتی پنهانی با دختری به آنجا رفته بود جسد را پیدا کرده بود. آثار استفراغِ تازۀ یکی از آنها که پیشاز فرارشان به جا مانده بود داخل انبار متروکه دیده میشد. نفهمیدم بوی استفراغ بود یا بوی تعفن آن جسد که باعث عق زدن جیک هنگام ورود به آنجا شد.
بله























در قیاس با کتابهایی که خواندم کششی نداشت برام.