کتاب برای موفقیت: ماهی را به ماهیتابه نه به مغز بچسبانیم نوشته محمدحسین مهریزدان، نقشه راهی است که طی هشت سال تحقیق، تمرین و آموزش آن به دانشجویان به دست آمده است و در طی آن به تکنیکهایی برای موفقیت، دست یافتهایم که شما را در دستیابی به اهداف زندگیتان و ترسیم آنها کمک مینماید.
در واقع در بطن عالم هستی، به همه چیز میتوان شک کرد، به طور مثال میتوان دلایلی آورد که با مشاهده یک سیب، به وجود سیب شک کرد، آیا این واقعا سیب است، ولی به تنها چیزی که نمیتوانیم شک کنیم خودمان هستیم!! در واقع در داستان زندگی هر کدام از ما نقشی داریم که به مانند بازی تئاتر، نقشی است که در جلوی چشم تماشاگران بازی میکنیم، مثلا کسی که در نمایشنامه نقش شاه را دارد به واقع در پشت صحنه تئاتر هم نقش شاه را خواهد داشت؟ نه این طور نیست هر کدام از ما در پشت صحنه تئاتر نقش خودمان را در زندگی بازی میکنیم، دقیقا مانند بازی ما در داستان زندگی که نقش ما به جز نقش اعضای بدنمان است. این موضوع که خداوند از روح خودش در ما دمیده است را اگر به درستی درک کنیم به کمال خواهیم رسید، قسمتی که خداوند از روح خودش آن را تزیین کرده است و نقش تعیین کنندهای دارد، ذهن ماست که در طول این سالها و به دلیل عدم آگاهی نه تنها آن را از دست دادهایم بلکه مقدار بسیار کمی از این عضو حیاتی استفاده میکنیم البته ذهن نیز در طول این سالها راهی برای جلوگیری از تغییر خود یافته است. هدف نهایی ما در این کتاب دسترسی به تکنیکهایی است که میتواند شما را در راه دستیابی به هدفتان یاری رساند.
ما به طور یقین به عدم کامل بودن خودمان واقف هستیم و در طول زندگی با توجه به درکی که از واژه کامل به دست آوردهایم، به دنبال آرزوها و خواستههای خودمان میدویم و این را میدانیم که با توجه به دانش و سطح آگاهیمان نسبت به ذات کامل و بدون کاستی خداوند، مسیرهایی را انتخاب میکنیم که به ظاهر آرزوی داشتن آن را به صورت خواستههای حال و آینده از پروردگار بزرگ میخواهیم که قرارگیری در آن خیر نیست. پس دومین راه معرفت ما، اعلام این واقعیت است که ما به کامل نبودن خود اعتراف نماییم و دستیابی و عدم دستیابی به موفقیت و هدفمان را بر عهدۀ خود بدانیم نه خدایی نکرده ذات پاک پروردگار.
این که ما سالهاست به دنبال شادی میدویم و هر بار دست نیافتنیتر میشود. زمانی به این مهم دست مییابیم که خودمان را بشناسیم و بدانیم برای چه به این دنیا آمدهایم و مسئولیت ما چیست و آن مسئولیت را به نحو احسنت انجام بدهیم، این زمان است که مسلما شادی به سراغمان خواهد آمد. در واقع شادی، هدیه خداوند به کسانی است که در راه رسیدن به هدف وجودیشان در تلاش هستند. یکی از دلایلی که میزان بهرهوری نیروی انسانی در ایران بسیار کم است، در واقع همین موضوع است. کسی که دلیل وجودی، و هدف از استفاده از نعمتهای خداوند را در مدار زندگی خود درک نکرده باشد و فقط برای زنده بودن این منابع را خرج کند نه در جهت زندگی، نمیتواند اهداف دیگران و سازمان خود را نیز به درستی درک نماید. در واقع کاری که انسان باید بکند این است که در راهی که کشف نموده است تلاش و کوشش نماید و بداند هنگامی که انسان آرزویی میکند حتما به آن خواهد رسید. آرزو یکی از ادراکات و استعدادهایی است که خداوند به انسانها بخشیده است و آرزو سند حقانیت ماست.
در بخشی از کتاب برای موفقیت: ماهی را به ماهیتابه نه به مغز بچسبانیم میخوانیم:
مغز ناخودآگاه قسمتی از مغز شماست که عامل ایجاد را بررسی میکند البته شما میتوانید هر قسمت را با این نام، نامگذاری کنید. در حقیقت موضوع اصلی، موقعیت فیزیکی مغز ناخودآگاه نیست، بلکه ما با فرآیند انجام این کار که در مغز انسان صورت میگیرد، کار داریم، در مغز ما حالتی وجود دارد که طبق تعریفهای گذشته با انجام تغییر مقابله میکند و مدیریت این موضوع با مغز ناخودآگاه است.
پس تمامی تلاش ما برای ایجاد دسترسی ایدهآل در زندگی با یک فرضیه علمی و یک عضو بسیار سرسخت استوار است. عضوی که هزاران سال فاتح بلامنازع انسانها بوده و به جز موارد نادری، برنده بازی انتقال قدرت بوده است.
لازم نیست از این حریف (مغز) بترسید چون تعداد نفرات کمی توانستهاند مقابل او صفآرایی کنند، روشهای مبارزه کمی را بلد است. این موضوع مهمی است که میتواند برگه برنده شما باشد و بدون این که به او عنوان کنید در حال مبارزه با او هستید، به مبارزه با او برخاستهاید و سلطنت او را در طول مدتی خاص مال خود کردهاید.
به صورت کلی مگر چند نفر از ما در طول زمان میتوانیم نیوتن، ادیسون، آلبرت انیشتین، هیتلر، برادران رایت، ابوعلی سینا، حکیم عمر خیام و بسیاری از نامدارانی که دنیا بدون وجود آنها تصور دیگری داشت، باشیم؟
به طور مثال فرض کنید اگر شما به جای نیوتن زیر آن درخت دراز کشیده بودید، آیا با خوردن آن سیب شما هم میتوانستید، قانون جاذبه را کشف کنید، یا برای برخورد آن سیب به سر خود به زمین و زمان ناسزا میگفتید؟ یا اگر مانند ادیسون بودید و موقعیت شما نیز ایجاب میکرد که مانند او بتوانید مسیر زندگی انسانها را عوض کنید، باز هم میتوانستید این کار را بکنید؟
این مثالها برای این است که یاد بگیریم چگونه مغز را به چالش بکشیم؟ اگر چه تعداد محدودی از ما برای این کار برنامهریزی میکنیم و ادامه مسیر را به شرایط و احوال بیرون از خودمان میسپاریم و فکر میکنیم انسانهای موفق در شرایطی منحصر به فرد قرار گرفتند و موفق شدند و آن شرایط هیچگاه برای ما پیش نخواهد آمد در صورتی که من به همان نسبتی که به خدا و حضورش در هر لحظه از زندگیام، اطمینان دارم به قانون زیر به عنوان اولین قانون موفقیت معتقدم و بدون آن نمیتوانم موفقیت را ترسیم کنم.
بله


















