هیچکس نمیداند حقیقت کجا ناپدید شده، وقتی که حتی از نگاه کارآگاه نامآشنا، شرلوک هولمز، هم پنهان میماند؛ کتاب شرلوک هولمز و بیوهی سیاه نوشتهی کایران ای. مک مولن روایتیست که در آن شرلوک هولمزِ سالخورده بار دیگر از خلوت زنبورداری خود در دهکدهی سوتوکور ساسکس بیرون میآید تا زیر سایهی گذشتهی خود یکی از عجیبترین و پرحاشیهترین معماهای زندگیاش را حل کند، چراکه این بار قربانی و متهم یکی از نزدیکترین انسانهای زندگی او، رفیق شفیقش دکتر جان واتسن است. اما آیا میتوان ذهنی را که خود عمری در جستوجوی جنایت بوده، از ارتکاب آن تبرئه کرد؟
دربارهی کتاب شرلوک هولمز و بیوهی سیاه
مه از فراز چمنزارها بالا میآید و نور کمرمق سپیدهدم روی کندوی زنبورها سوسو میزند. در یک خانهی سنگیِ تنها، جایی در دل یک دهکدهی کوچک، پیرمردی زندگی میکند که روزگاری ذهنش از خیابانهای شلوغ و پرازدحامِ لندن هم پرهیاهوتر بود. حالا روزهایش در سکوتی منظم در گذرند؛ صبحها با دقتی تحسینبرانگیز به بال زنبورها مینگرد و عصرها در دفترچههای قدیمیاش نام پروندههایی را مرور میکند که هرکدام روزی تیتر اول اخبار بودند. آرامش او شبیه سطح برکهای بود که در اعماقش طوفانی خاموش هنوز در جریان بود... تا شبی بیماه، که تقدیر بار دیگر درِ گوشش بازگشت به سایههای حلنشدهی گذشته را زمزمه کرد؛ بازگشت ناگزیرِ شرلوک هولمز در کتاب شرلوک هولمز و بیوهی سیاه (Sherlock Holmes and the Black Widower) نوشتهی کایران ای. مک مولن (Kieran McMullen) به دامانِ جرم و جنایت و رمز و راز و خشم و هیاهو.

در آغاز داستان، خبری دهشتناک آرامش بازنشستگی هولمز را در هم میشکند؛ واتسن، همکار و همراه سالیان، به اتهام قتل سه همسرش در مظان اتهام قرار گرفته است. هولمز که میان منطق سرد و وفاداری گرمش گرفتار شده، ناچار است بار دیگر به میدان تحقیق و بازجویی برای کشف حقیقت بازگردد. هر قدم از این پرونده که پیش میرود، روشناییِ عقل را به تاریکی وجدان میکشاند و دوستی را که زمانی آینهی حقیقت و صدای وجدان شرلوک هولمز بود، اکنون در جایگاه متهم مینشاند.
دوستی در برابر عدالت
نویسنده با زبانی پرکشش و درگیرکننده گذشتهی واتسن را بازمیکاود؛ پزشکی با قلبی پرشور و روحی شکننده که هر سه ازدواجش، با مرگی تلخ و مشکوک پایان یافتهاند. از لوسی فریر، زن آمریکاییِ جسور و اسبسوار، تا مری مورستونِ با ثروت بسیار زیادش و لیدی فرانسسِ اشرافزاده... همه به شکلی مرموز از بین رفتهاند و در حالی که کماکان هیچ چیز قطعی نیست، شرلوک این بار با معمایی پیچیده و حلناشدنی در خود، دست به گریبان است؛ اینکه آیا واتسن واقعاً قاتل است؟ یا همانطور که قلبش نهیب میزند، قربانی زنجیرهای از تصادفهاست؟
این بار خبری از پیروزی بیچونوچرای منطق بر جنایت نیست. شرلوک هولمز با حقیقتی روبهرو میشود که نمیتوان آن را با استدلال حل کرد: گذر زمان، احساس گناه و شکنندگی رابطهای که سالها میان او و واتسن معنا آفریده بود، اکنون چون سایهای سنگین بر ذهن تحلیلگر او افتادهاند.
این کتاب اثری است دربارهی وجدان، دوستی و معنای رستگاری؛ نثری دقیق، جزئینگر و هوشمندانه دارد که حال و هوای لندن و فضای مهآلود قرن نوزدهم را با عمق روانشناختی قرن بیستویکم پیوند میزند. خواننده همزمان با ذهنی تحلیلگر و قلبی سنگین از اندوه، درگیر معما و احساس میشود.
اگر در جستوجوی داستانی هستید که در آن جنایت بهانهای برای کاوش در لایههای پنهانِ انسانیت باشد، و اگر میخواهید چهرهی پیر اما هنوز پرشورِ شرلوک هولمز را در واپسین سالهای عمرش ببینید، کتاب شرلوک هولمز و بیوهی سیاه را با ترجمهی نوید فرخی از نشر قطره بخوانید.
کتاب شرلوک هولمز و بیوهی سیاه برای شما مناسب است اگر
- به داستانهای جنایی و معمایی علاقه دارید.
- از مخاطبان داستانهای ماجراجویانه و پلیسی هستید.
- از طرفداران شخصیت شرلوک هولمز هستید.
- عاشق کشف معماها، ظرافتها و پیچیدگیهای داستانی هستید.
در بخشی از کتاب شرلوک هولمز و بیوهی سیاه میخوانیم
«تا حالا مایکرافت به دیدنت اومده؟ یا شاید هم این سؤال احمقانه است!»
«نه، البته گهگاه نامهای دریافت میکنم. حتی بازرس جونز و سربازرس لسترید هم هرازچندگاهی به ما سر میزنن و توی کارها بهمون کمک میکنن.»
واتسن باحرارت گفت: «اسکاتلندیارد نمیخواد هیچوقت دست از سوءاستفاده از قابلیتهات برداره؟»
«اوه، اصلاً ناراحت نمیشم، واتسن. راستش کمک به اونها باعث میشه تیزوهوشیار بمونم و ذهنم رو فعال نگه دارم.» هولمز فنجان خود را روی میز گذاشت.
«خب، اونها واسه اینکه به اینجا بیان دلایل خودشون رو دارن و تو هم دلایل خودت رو، پیرمرد!»
«من؟»
«ای بابا! کوتاه بیا، واتسن! بالا رفتن دفعات بازدیدت، صرفاً بهخاطر صحبت از ایام گذشته و روزگار بربادرفته نیست. آدم حتی اگه کور هم باشه میتونه بفهمه که بیشتر واسه دیدن خانم هادسون به اینجا میآی!»
«هولمز!»
«انکار بیفایدهست. اون هم مثل من بهخوبی این قضیه رو میدونه. حاشیه نرو، قصد تو ازدواجه. بعضی از مردها، مثل من، چنین برنامهای ندارن. تو تا حالا چند بار ازدواج کردی، سه دفعه به گمونم، اینطور نیست؟ هر سه دفعه هم زنهات فوت کردن، مایهی تأسفه. اما مثل سواری که از روی اسبی جفتکانداز افتاده، میخوای دوباره شانس خودت رو امتحان کنی. بابت این عزم راسخ بهت تبریک میگم، آقا!»
بله






















