بالاخره خیاط هم در کوزه میافتد و اوضاع و شرایط ناهنجار زندگی، مایکل لجباز و یکدنده را مجبور میکند تا به توصیههای فرد دیگری پناه ببرد. کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت، نوشتهی جان گوردون، دربردارندهی توصیههای یک نجار عاقل و باتجربه به شخصیتی است که مثل همهی ما در دام مشکلات زندگی گیر میافتد و برای بیرون آمدن از آنها نیاز به توصیههای یک رهبر بالقوه در زمینههای مدیریتی، رهبری و موفقیت شخصی دارد. این کتاب در قالب روایت داستانی به نگارش درآمده است.
دربارهی کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت
خیلی از ما تا زمانی که واقعاً مجبور نباشیم و سرمان به سنگ نخورد به حرف کسی غیر از خودمان گوش نمیدهیم، و البته یک عادت بد دیگر هم داریم و آن این است که در موقعی که تحت فشار زندگی قرار میگیریم، خودمان را پاک فراموش میکنیم. این اتفاقی است که برای مایکل، شخصیت کتاب جان گوردون (Jon Gordon)، نویسندهی پرفروش نیویورک تایمز هم افتاد. مایکل آن قدر خود را از سمت کسبوکار جدیدی که به راه انداخته بود تحت فشار قرار داده بود که یک روز وقتی مشغول دویدن صبحگاهی در پارکی بود بیهوش و بیجان به زمین افتاد. منجی او، کسی بود که او را به بیمارستان رساند و باعث شد تا اصلیترین شخصیت کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت (The Carpenter: A Story About the Greatest Success Strategies of All) پندهای بسیاری از او بیاموزد.

فردی که مایکل را به بیمارستان رساند تنها یک نجار ساده نبود، او از چنان آگاهی و خردی برخوردار بود که باعث شد تا با صرف به اشتراک گذاشتن آن اندیشهها، او تلاش کند تا تجارت نوپای خود را در مواجهه با مشکلات و ریسکهای دنیای بیزینس و شکست در آن دنیای بیرحم، نجات دهد. «عشق، خدمت و اهمیت» فلسفهی ذهنی این نجار دانا بود که جان گوردون سعی دارد در این کتاب آن را به ما آموزش دهد. او برای جا انداختن این مطالب در ذهن خوانندهی دغدغهمند خود، از داستانهای کوتاه و حکایتهای آموزندهی فراوانی استفاده کرده است. جنبههای خاصی از زندگی، از جمله نیاز به زندگی با عشق به جای ترسیدن از عشقورزی به دیگران، گوش دادن به ندای درونی خودمان، تمرکز بر خدمت به دیگران و اهمیت بهاشتراکگذاری رمز و راز موفقیت با دیگران در این کتاب به ما توضیح داده شده است.
کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت، نوشتهی جان گوردون است و براساس ترجمهی صادق شیخ الاسلامی تهیه شده است. وظیفهی انتشار این کتاب برعهدهی انتشارات ابوعطا بوده است.
نکوداشتهای کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت
- کتاب درودگر یک داستان دوستداشتنی در مورد شخصیتهایی دلنشین است که به کشف و بیان واقعیتهایی ساده میپردازد. (پاتریک لنسیونی، نویسنده)
- جان گوردون به روایت داستانی میپردازد که آنچنان استادانه روایت شده است که تخیل شما را عمیقاً درگیر خود میکند، باورهای شما را دستخوش چالشهای متنوعی میکند و همچنین ایمان شما را عمیق و راستین میکند. (مارک باترسون، کشیش)
- این کتاب تأملبرانگیز من را نسبت به جان گوردونِ نویسنده، مدرس و رهبر متعجب و حیران میکند. (جرج راولینگ، مربی ورزشی)
کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت برای چه کسانی مناسب است؟
علاقهمندان به کتابهای موفقیت شخصی و مطالعهی داستانهای آموزندهای که حس خوب موفقیت را به ما القا میکنند، میتوانند از مطالعهی این کتاب اطلاعات مفید بسیاری کسب کنند.
در بخشی از کتاب درودگر: داستانی درباره بزرگترین راهبردهای موفقیت میخوانیم
مایکل، درحالیکه افکار بیشماری از ذهنش میگذشت پرسید: «چگونه رهبری خدمتگزار شوم؟»
درودگر گفت: «ساده است. وقتی برگشتی سر کار، از تو میخواهم دنبال بختهایی برای خدمت به دیگران باشی. همانگونه که تمام صبح امروز را به من خدمت کردی، به تیم کاریات خدمت کن. از کارمندانت بپرس چه نیاز دارند و به آنها خدمت کن. نیازهایشان را پیشبینی کن و پیش از اینکه حتی بفهمند چنان نیازی دارند به آنها خدمت کن. از مشتریانت بپرس برای اینکه به شرایط آرمانی دست یابند از تو چه میخواهند. نیازهای آنها را نیز پیشبینی و فراهم کن. فروشندگان بزرگ به این دلیل موفق میشوند که مشتریانشان را دوست داشته و به آنها خدمت میکنند. نکتهی مهم دیگر این است که به تیمت یاد بدهی خدمتگزار یکدیگر باشند. همتیمیهای بزرگ، بیشتر از آنکه به خود خدمت کنند در خدمت تیم هستند. هنگامیکه اعضای یک تیم بهجای برآوردن خواستههای خودخواهانه، به خدمتگزاری به یکدیگر متعهد باشند، بسیار قدرتمند میشوند و کارهای شگفتآوری را به انجام میرسانند.»
مایکل که داشت به واژگان روی قلب چوبی نگاه میکرد نفس عمیقی کشید. میدانست که با درودگر نمیتواند ساز مخالف بزند. همانگونه که آن واژگان روی چوب نقش بسته بود، حقیقت داشت در قلب مایکل حک میشد. عشق یک تعهد و یک سرمایهگذاری بود و باید بیش از اینها از خودش میگذشت و خدمتگزار دیگران میبود. تا پیشازاین، فکر میکرد داشت خدمت میکرد، اما حالا دریافت که تنها داشت از روی ترس رهبری میکرد، همان ترسی که او را از درون خورده و خالیاش کرده بود.
بله




























