کتاب من یک نجات یافتهام: 108 داستان درباره غلبه بر سرطان نوشتهی پی. ویجی آناند ردی، داستان افرادی را روایت میکند که بر سرطان غلبه کردهاند؛ افرادی که با استقامت و امید برای زنده ماندن جنگیدند و هماکنون مانند سایر انسانها زندگی میکنند.
به یک زندگی هدفمند فکر کنید؛ خانواده، دوستان و یک شغل پردرآمد و خارقالعاده را در نظر آورید. تمام لحظههای زندگیتان پر از کار و فعالیت است؛ به مهمانی میروید و یا مراسمهای باشکوهی برگزار میکنید. یک روز ناگهان به شما میگویند سرطان دارید! چه حالی میشوید؟
اغلب افراد بعد از شنیدن این خبر به این فکر میکنند که چه زمانی خواهند مرد. افکاری که در آن لحظهی ویرانگر از سرشان میگذارد تقریبا شبیه به هم هستند؛ «آیا درد خواهم کشید؟ آیا مرگم دردناک خواهد بود؟ چه بر سر خانوادهام خواهد آمد؟» و متأسفانه سختترین سؤالی که در ذهن تمام بیماران سرطانی شکل میگیرد و هیچکس جوابی برایش ندارد این است: چرا من؟»
با وجود اینکه دلایل شناخته شدهی زیادی مانند مصرف دخانیات، عادتهای غذایی ناسالم، ورزش نکردن، عفونتهای ویروسی و عوامل محیطی و ژنتیکی برای سرطان وجود دارد اما متأسفانه دلایل ناشناختهای هم برای آن باقی است. همه این موضوع را میدانیم که اگر زندگی ناسالمی داشته باشیم احتمال مبتلا شدن به سرطان در ما بیشتر خواهد شد اما حتی افرادی که از زندگی سالمی برخوردارند از خطر سرطان به طور کامل در امان نیستند. برای مثال اگر تمام قوانین رانندگی را رعایت کنید احتمال اینکه تصادف کنید کمتر است ولی باز هم ممکن است که حادثهای برایتان رخ دهد.
بیشتر افراد به سختی میتوانند بیماری سرطان را بپذیرند. تا به حال کسانی را دیدهایم که حتی از آزمایش دادن هم خودداری میکردند؛ چون میترسیدند که تشخیص دکتر سرطان باشد و با این کار باعث شدهاند که تومور رشد کند و سلولهای بدخیم در سراسر بدنشان پخش شود و زمانی دست به کار میشوند و برای درمان اقدام میکنند که دیگر دیر شده است. بیماری که میتوانست در صورت تشخیص به موقع درمان شود، حالا دیگر قابل درمان نیست!
پی. ویجی آناند ردی (Vijay Anand Reddy) در کتاب من یک نجات یافتهام: 108 داستان درباره غلبه بر سرطان (I am a survivor: 108 stories of triumph over cancer) به جای پرداختن به خود سرطان، زندگی افرادی را به تصویر میکشد که شجاعانه با سرطان جنگیدند و آن را شکست دادند.
جملات برگزیدهی کتاب من یک نجات یافتهام: 108 داستان درباره غلبه بر سرطان:
- زندگی یک سفر پیوسته از تغییر و تحول است. (سوکانت راتناکار)
- زندگی، خود معلم توست و تو بهطور دائم درحال یادگیری هستی. (بروس لی)
- معجزه یعنی تغییر ادراک از ترس به عشق. (ماریان ویلیامسون)
- معمولاً غرایز خوب خیلی قبلتر از آنکه ذهنتان متوجه شود به شما راهحل را نشان میدهد. (مایکل بورک)
در بخشی از کتاب من یک نجات یافتهام: 108 داستان درباره غلبه بر سرطان میخوانیم:
من دختر یک کشاورزم. من و والدینم یک زندگی ساده داریم. من همیشه یک دختر پرجنبوجوش و پرانرژی بودهام و به کار و فعالیت زیاد و کمک به والدینم در کارهای روزمره عادت کردهام. بیکارنشستن خستهام میکند؛ حوصلهام سرمیرود و بیقراری میکنم. سرطان بدترین اتفاقی است که میتواند برای آدمی مثل من بیافتد.
با درد شدید در پای راستم شروع شد. به نزدیکترین بیمارستان رفتم و آن جا به من گفتند که مشکلم جزئی و بیاهمیت است. تعدادی مسکّن برایم تجویز کردند و توصیه کردند استراحت کنم. علیرغم تجویز پزشکی آنها، مشکلم نه تنها ادامه پیدا کرد که حتی دردم بدتر هم شد. چیزی نگذشت که پایم متورم و دردم شدیدتر شد. به کوماردی، نزدیکترین شهر رفتم. جایی که چندین آزمایش رویم انجام شد و هیچ مشکل به خصوصی تشخیص داده نشد. همه چیز گیجکننده بود؛ به نظر میرسید هیچ مشکل و بیماریای ندارم، اما با این وجود چنان درد عمیقی داشتم که راه رفتن برایم سخت شده بود. بعد از تعطیلات داشرای آن سال، به حیدرآباد سفر کردیم تا به بیمارستان نیوِدیتا بروم. آن جا هم آزمایشهای زیادی رویم انجام شد و بعد از آن پزشکان من را به بیمارستان آپولو در جوبیلیهیلز فرستادند. جایی که دکتر ویجی آناند ردی، سرپرست بخش سرطانشناسی بیمارستان را ملاقات کردیم.
روزی که فهمیدیم سرطان دارم بدترین روز زندگیام بود. والدینم شوکه شدند و به هم ریختند. من خیلی گریه کردم. گرچه ما آدمهای معمولیای بودیم و تقریباً چیزی دربارۀ پزشکی نمیدانستیم اما این را میدانستیم که سرطان چه بیماری جدی و کشندهای است و درمانش چقدر سخت خواهد بود.
بله





















