کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی، متشکل است از 9 یادداشت است که صورتبندیهای روششناختی منحصر به فردی دارند و مضامین روششناختی را در شکلهای نظری خود توضیح میدهد.
با مطالعهی این اثر در مییابید عملاً هیچ نظریهای را نمیتوان بدون روششناسی آن فهمید و هیچ روشی هم بدون نظریهٔ آن معنایی ندارد. بنابراین، نظریات و روشها دو موضوع جداییناپذیر در علوم اجتماعی هستند که باید با هم بررسی شوند و صورتبندیهای روششناختیای را ارائه میکنند که در دل نظامهای نظری موضوعیت یافتهاند.
مسئلۀ روش در علوم انسانی به طور عام و خاص همواره از بحث برانگیزترین وجوه اندیشۀ اجتماعی بوده است. نسبت روش و نظریه در آثار تراز اول علوم اجتماعی جایگاه مشخصی دارد، به طوری که هیچ نظریهای بدون روششناسی مشخص قابلیت طرح نخواهد داشت و هیچ روشی بدون نظریه موضوعیت ندارد. اما در فضای آکادمیک این دو وجه از هم مجزا شدهاند و روش به قالب تکنیک کاهش یافته است.
فروکاست روش در علوم انسانی به تکنیکهای مشاهده و گردآوری دادهها و نظریهزدایی و فلسفهزدایی از روش، موجب سرگشتگی عمدهای در تولید متون به اصطلاح پژوهشی میشود. این مشکل در متنهای پژوهشی در فضای رایج علوم انسانی در میدان آکادمیک ایران قابل مشاهده است. بنابراین مواجه شدن با متنهای درجه اول علوم انسانی نشان داده که هیچ متنی جز در چهارچوبی روشمند و مقید به نظریه میسر نمیشود.
آنچه در متون به اصطلاح پژوهشی تولید میشوند، بیشتر از ارتباطی که با علم و دانش داشته باشند، با فهم عامیانه نسبت دارند. این در حالی است که تاریخ اندیشه گواهی است بر فراتر رفتن از یقین حسی و دستیابی به وجوه پیچیدۀ موجود در آنچه به شکل انضمامی ادراک میشود.
به عبارت دیگر، اگرچه یقین حسی یا فهم عامیانه یا امر دم دستی به تجربه در میآید و ادراک میشود، اما خود دریافت و ادراک است که در وهلههای بعدی باید به فهم سپرده شود و مورد پرسش و مناقشه قرار گیرد. مسئلۀ فهم در علوم انسانی به معنای صرف گردآوری مجموعهای از مشاهدات و قرارگیری در توهم عینیت آنچه مشاهده میشود نیست.
مجموعه انسان شناخت تلاش دارد که از سنتهای مختلف فکری صورتبندیهای روشی نظری را عرضه کند تا از ایدۀ درهمتنیدگی نظریه، روش و واقعیت دفاع کند.
در بخشی از کتاب روش و نظریه در علوم اجتماعی میخوانیم:
زمانی که من در میانۀ دهۀ 1970 کار در مورد طبقه را شروع کردم، علوم اجتماعی پوزیتیویستی و مارکسیستی را به عنوان دو سرمشق در حال نزاع کاملاً متمایز و غیر قابل مقایسه در نظر میگرفتم. استدلال میکردم که مارکسیسم قضایای شناختشناسانه و رویکردهای روش شناسانۀ متمایزی دارد که کاملاً خلاف جریان اصلی در علوم اجتماعی است. در این میان، بارها در مورد منطق اساسی رویکردم دربارۀ تحلیل طبقاتی به بازاندیشی پرداختم. اکنون، من با آنکه همچنان در سنت مارکسیستی فعالیت میکنم، دیگر مارکسیسم را به عنوان یک سرمشق جامع که ذاتاً با جامعهشناسی «بورژوایی» ناسازگار است در نظر نمیگیرم.
من که در گذشته از برتری عمومی تحلیل طبقاتی مارکسیستی نسبت به اصلیترین رقیبهای جامعهشناختی آن مخصوصاً رویکردهای وبری و آنهایی که درون جریان اصلی پژوهش دربارۀ قشربندی قرار گرفتهاند دفاع میکردم، هم اکنون به این قائل هستم که این مسیرهای متفاوت برای تحلیل طبقه همگی به صورت بالقوه میتوانند با مشخص نمودن فرایندهای متفاوت علتمندی که در شکلگیری وجوه خرد و کلان نابرابری در جوامع سرمایهداری مؤثرند، به فهم کاملتر [طبقه] کمک کنند. سنت مارکسیستی مجموعۀ با ارزشی از ایدههاست، به این دلیل که به خوبی مکانیسمهای واقعیای را مشخص میکند که برای طیف وسیعی از مشکلات اساسی اهمیت دارد، اما این مسئله بدان معنا نیست که این سنت ظرفیت تشخیص چنین مکانیسمهایی را در انحصار خود دارد. پس در عمل، پژوهش جامعهشناختی توسط مارکسیستها بایستی مکانیسمهای متمایز مارکسیستی را با هر فرایند علتمندانۀ دیگری که ظاهراً با تبیین موجود متناسب است ترکیب کند. هم اکنون، آنچه شاید بتوان «واقعنگری ورزگروانه» نامید جایگزین «جنگ کلان سرمشقها» شده است.
برای سادهسازی، در ادامه بر سه دسته فرایند علت مندانۀ مرتبط با تحلیل طبقاتی متمرکز خواهم شد، که هر کدام با خطوط متفاوتی از نظریۀ جامعهشناختی همراه است. دستۀ اول طبقات را از طریق ویژگیها و شرایط مادی زندگی افراد بازمیشناسد. دستۀ دوم بر راههایی تمرکز میکند که در آن جایگاههای اجتماعی در همان حال که برخی را برخوردار از کنترل منابع اقتصادی میکنند، دیگران را از آنها محروم میسازند و بدین ترتیب [این دسته] طبقات را در نسبت با فرایندهای «ذخیرهسازی فرصت» تعریف میکند. سومین رویکرد طبقات را آنهایی میداند که از طریق مکانیسمهایی از سلطه و استثمار ساختار یافتهاند، که در آنها جایگاههای اقتصادی به برخی افراد امکان چیرگی بر زندگی و فعالیتهای دیگران را میدهند. نخستین مورد رویکردی است که در پژوهش در مورد قشربندی بکار میرود، دومین مورد نقطهنظر وبری است، و سومین مورد به سنت مارکسیستی مرتبط است.
بله























