کتاب هفت مرگ ماکسیم گورکی، مجموعه 5 داستان از نویسنگان مختلف روس به گزینش و ویرایش پویا رفویی است.
در بخشی از کتاب هفت مرگ ماکسیم گورکی (The Seven Deaths Of Maxim Gorky) میخوانید:
در گذشته ژنرال ارتش سفید بوده است. اگرچه حالا تقریبا صد سالش است اما زمانی برای خودش عقابی بوده است، یک قزاق چالاک. جاده حالا تماما پشت سر اوست از نووچرکاسک تا فئودوسیا قاب گرفته با چوبهی دار؛ اما در دوران پیریاش، در وضعیت تنگدستی معمول مهاجران، با میهنپرستی حفاظتی شروع کرده به خونریزی. میان او و یک وابستهی شوروی در سفارت محلی، کوچکترین تفاوتی نیست. آنها دو ستون قدرت بزرگ هستند، رؤیای آبی به هر قیمتی بوده به حقیقت پیوسته: بفرمایید! نیمی از اروپا زیر پاشنهی روسیه است.
بعد از یک غذای ساده، مرد پیر با دیپلمات، که در سرزمین مادری عزیزش به خوبی برای کار پلیس تحت پوشش آموزش دیده، خداحافظی میکند، میزبان سالخورده با مهربانی و از لابهلای دندانهای مصنوعیاش به طرف میهمانش که در حال ترک آنجاست چیزهایی زمزمه میکند: «خب، من میآیم به...، میهنپرستی برایتان سراغ دارم، از دستهی قزاقان خودمان است، نه یکی از آن اراذل، بهشان چه میگویید؟ آن مادر...، مخالفان.»
خداوند به آنها سلامتی و عمر طولانی عطا فرماید. کسی چه میداند شاید شانس بیاوریم: شاید بعد از قسمت کردن نوشیدنی، نوبت به آن رسد که سلولی را هم با یکدیگر قسمت کنند، جایی که بالاخره میتوانند در شوق میهنپرستی شورویوارشان ذوب شوند.
این یکی شاعر است، با آن که بیشتر از چهل سال سن دارد، اما مثل دختر بچهی وحشتزدهای رفتار میکند. هیچ چیز سادهای دربارهی او وجود ندارد. همه چیز با ادا و اصول و شکلک و آه همراه است. او همراه شوهر جدیدش که آدم افسردهای است از زبالهدانی بو موند مسکو به شهرها و روستاهای دنیای قدیم و جدید سفر میکند. معمولا اوست که حرف میزند در حالی که شوهرش ساکت میماند، اطراف را نگاه میکند، همه چیز را ارزیابی میکند، قوانین را دنبال میکند: اول کار بعد تفریح، به هر حال کار، کار است.
بله






















اگه فقط بخاطر مقدمش که همون وصیتنامه نویسنده هم هست بخرینش و بخونینش ضرر نمیکنین!