کتاب ولگردی در کوچههای زبان: یادداشتهایی درباره پدیدههای زبانی مجموعه یادداشتهای کورش علیانی است دربارهٔ پدیدههای زبانی که اغلب در مطبوعات چاپ شدهاند. در این مجموعه، چند یادداشت هم هست که در وبلاگم منتشر کردهام یا برای نشریهای نوشتهام، اما در دقایق آخر با یادداشتی دیگر، که در آن زمان به گمان من درخشانتر بوده، عوض کردهام و نزد خودم باقی ماندهاند.
موضوع تمام این نوشتهها زبان و پدیدههای زبانی است. به خاطرات این چهار دههٔ زندگیام که نگاه میکنم میبینم همیشه پدیدههای زبانی برایم جذاب بودهاند و من را بیش از همسالان و دوستانم جذب خود میکردهاند. طبیعتاً این جذابیت و علاقه به اقتضای سن بوده است؛ مثلاً، و باز هم طبیعتاً، در کودکی کتاب حاکمیت و مرجع گزینی چامسکی برایم جذاب نبود بگذریم که شاید هنوز هم نباشد و خوش داشتم سرم را با معماها و لغزهایی مثل «دایی چاقه چایی داغه» گرم کنم.
یکی از چیزهایی که دقیقاً در یک روز سرد زمستان سال ۱۳۵۷ شاید یک ماه به پیروزی انقلاب ذهن من را درگیر خودش کرد و هنوز رها نکرده، و گمان نکنم هرگز رها کند، ربط زبان و قدرت بود. به ماجرا در یادداشت «روزی سه قاشق پشت پلک» اشارهای کردهام. در کلاس جمله سازی، جملهای نوشته بودم که در آن گلها بعد از باران «برق برق» میزدند و معلمم، بی اینکه راه و جایی برای بحث و پرسش بگذارد، میگفت «برق برق زدن» غلط است و گلها «برق میزنند».
احتمالاً هرکس که ذهنش را درگیر الزامهای زبان مدرسهای نکرده باشد میداند که برق زدن یعنی نور افشاندن و برق برق زدن یعنی لحظه به لحظه درخشیدن. انگلیسیها به اولی می گویند to shine و به دومی می گویند to flash. اولی کاری است که یک آینهٔ تخت در محیط نورانی میکند و دومی کاری است که یک کپه خرده شیشه میکند.
به هر حال، معلم در جایگاه معلمی قدرت داشت و این قدرتش زبان من را محدود میکرد. از نگاه او زبان چیزی بود که کتاب درسی تأییدش میکرد و «برق برق زدن» ساختار مشکوکی بود که نه خودش و نه حتی شبیهش در کتابهای درسی نیامده بود؛ پس جایی در زبان نداشت.
بله




















