مصطفی، آن یگانهی محبوب که سپیدهدم ذات خویش بود، دوازده سال تمام در شهر اورفالیس چشم به راه آمدن کشتیاش بود تا به جزیرهی زادگاهش بازگردد.
روز هفتم سپتامبر موسم برداشت از سال دوازدهم، برفراز یکی از تپههای آرمیده بر کنار شهر رفت. نگاهی ژرف به سوی دریا افکند و کشتیاش را دید که آبهای دریای پوشیده از مه را میشکافت و پیش میآمد.
دل در سینهاش به تلاطم آمد و از شادمانی، روحش برفراز دریا پرگشود. دیده بر هم نهاد و در آرامش ژرفای جان، نیایش آغاز کرد.
اما هنوز از فراز تپه فرو نیامده بود که ناگهان اندوهی گنگ به سراغش آمده با خود گفت:
چگونه میتوانم به آسودگی از این شهر برون روم و بیاندوه، برفراز دریا ره پویم؟ هرگز! تا زمانی که از زخمهای روحم خون جاری نگردد، این سرزمین را ترک نخواهم گفت. چه روزهای بلندی که در میان دیوارهای این شهر، به اندوه گذراندم و چه شبهای درازی که به تنهایی و بیکسی در آن سپری کردم. کیست که از اندوه و تنهایی خویش جدا گردد و دلش به درد نیاید؟
چه بسیار پارهای روحم را که در این خیابانها پراکندم؛ و چه بسیارند زادگان اندوهم که عریان در میان بلندیها پرسه میزنند. چگونه میتوانم از آنان جدا گردم، بیآن که شانهام سنگین و دلم دردمند شود؟
بله
























