انسانها خود را چگونه آدمی میشناسند؟ و به چه جنبهای از خود بیشتر توجه دارند؟ از کدام ویژگی خود راضی و از کدام ناراضی اند؟ چه علائق و آرزوهایی را دنبال میکنند؟ و دوست دارند چگونه آدمی باشند؟ در بستر زمان، آیا تغییری داشتهاند، یا نه؟ حضور خود را در آن چطور ارزیابی میکنند؟ حضور موثر و یا منفعل: با توجه به تغییرات فیزیکی، فعالیتی، اجتماعی و روانشناختی که در طول زمان داشتهاند چگونه خود را متداوم، منحصر به فرد و یکتا مییابند و چگونه خود را از دیگران متمایز میسازند؟ و سهم هریک را تا چه میزان ارزیابی میکنند؟ آیا شناخت نسبت به خود از عوامل فرهنگی و از جنسیت نیز اثر میپذیرد؟
این پرسشها و دهها پرسش از این قبیل در چارچوب طرح سئوالی کلی و فراگیر تحت عنوان من کیستم؟ ذهن انسانها و به ویژه اندیشمندان را درطول تاریخ به خود مشغول داشته است. دین به عنوان بخش مهمی از تجربه زندگی بشری، با توصیه موکد در امر خودشناسی بر اهمیت طرح این پرسشها افزوده و به آن بهایی خاص بخشیده است.
این پژوهشها که تحت عناوینی همچون خودپنداره، حرمت خود، خود ناهمترازی، کارایی خود، تصور خو د و تصور بدنی و. .. انجام گرفته دارای یافتههای سودمند و ارزشمندی است که روشنگر نقش و تاثیری است که برداشت از خود دارد. با وجود این هنوز بسیاری از پرسشها بدون جواب ماندهاند. زیرا اولا بخش اعظم این پرسش ها، به بررسی ارتباط میان حرمت خود و اختلال افسردگی پرداختند. حتی بسیاری از پژوهشهایی که تحت عنوان رابطه خود پنداره و افسردگی انجام گرفته، حرمت خود را سنجیدهاند. بنابراین جنبههای دیگر خود مورد غفلت و بی توجهی قرار گرفته است.
بله
















