نواکویچ حق دارد. زندگی «بربریت» است. کتاب آن مرحوم اثر برانیسلاو نوشیج نمایشنامهای طنز، فلسفی، اجتماعی، درام و هر آنچه فکرش را بکنید، است. در این نمایشنامهی صربی با مرد مفلوکی آشنا میشویم که همسرش به او خیانت میکند و دوستانش حاصل دسترنج و اموالش را مصادره میکنند. او همچون موجودی که به دنیا آمده تا زجر بکشد، در پی گرفتن حق خود است. امیدواریم که موفق شود، هرچند این موضوع چیزی از پلیدی بشریت کم نمیکند.
دربارهی کتاب آن مرحوم
«قطعاً دزدی که به خانهی شما آمده و نامههای همسرتان را سرقت کرده، آشناست.» این حدسی است که پلیس در نمایشنامه آن مرحوم به آن اشاره میکند. پلیسها همیشه همین را میگویند و دزدی را بر گردن نزدیکان و اقوام فرد مالباخته میاندازند؛ البته در این مورد خاص و شاید در سایر موارد حدس پلیس درست باشد.
دزد غریبه نیست، بلکه خود صاحب خانه است. پاول خود به منزلش دستبرد زده تا حقیقتی دردناک را کشف کند؛ حقیقتی که در کتاب آن مرحوم اثر برانیسلاو نوشیج با آن مواجه و بهاحتمال زیاد خشمگین خواهیم شد. پاول نمیدانست کشف حقیقت برای او تا چه اندازه هزینهبردار است و زندگیاش را نابود خواهد کرد، وگرنه از کشف رازهای سیاه خانوادهاش منصرف میشد و زندگی نسبتاً آرامش را ادامه میداد؛ اما او تصمیم گرفت اخلاقمدارانهترین کار ممکن را انجام دهد و به خودش و ما ثابت کند که انسان نباید در برابر پستی و بدکرداری، خوب رفتار کند.
در نمایشنامه کمدی سیاه آن مرحوم به خانهی پاول و همسرش، رینا، میرویم و با دوستان و نزدیکان آن دو نفر آشنا میشویم؛ کسانی که پاول به زودی آنها را «جانورهای بیاخلاق» خطاب میکند.
طنز تلخ در مراسم ختم آن مرحوم
رینا به پاول خیانت کرده است. آن هم نه با یک فرد غریبه، بلکه با صمیمیترین دوست و شریک تجاری پاول، میلان نواکویچ. پاول حالا درماندهترین آدم دنیاست. او خود را به اندازهی کارگر خانهاش که از شدت بدبختی میخواست خودکشی کند و پاول کت و تمام وسایل خود را به او داد تا به سفر برود و از مرگ خودخواسته منصرف شود مفلوک میپندارد.
پاول حالا در کنار یکی از دوستان خود به نام لوبومیر پروتیج نشسته است و به بخت سیاه خود میاندیشد. او میخواهد برود و از همهچیز دور شود. این تصمیم، دومین خطای محرز و غیرقابل جبران پاول در نمایشنامه درام کمدی آن مرحوم ترجمهی مهسا محجوب لاله است.
برانیسلاو نوشیج و روایت او از عدالت به زبان طنز
پاول به همسرش رینا میگوید که از خیانت او باخبر است و قصد دارد تا او را ترک کند. از سوی دیگر، با میلان نواکویچ نیز تماس میگیرد و او را به یک وعدهی دیدار دعوت میکند. هنگامی که حقیقت را به رفیق خیانتکارش میگوید، در چهرهی نواکویچ نهتنها ذرهای حس شرم و خجالت دیده نمیشود، بلکه او با وقاحت، پاول را مقصر این موضوع میداند، زیرا وقت کافی برای توجه به همسرش نداشته است!
نمایشنامه آن مرحوم نشر آناپنا ما را با پاول که دیگر قصد ندارد در میان این جمع بماند، همراه نمیکند. بلکه برانیسلاو نوشیج ما را در همین خانه نگه میدارد تا با وضعیت انسانهایی بدون خط قرمز اخلاقی آشنا شویم.
برانیسلاو نوشیج و جانورهای بیاخلاق در نمایشنامه اجتماعی
پاول پیش از رفتن به مکانی دورافتاده، مقالهی علمی خود را از ترس اینکه مبادا رینا آن را نابود کند، به رفیقش لوبومیر پروتیچ میسپارد. کسی که ظاهراً قابل اعتماد است؛ البته فقط ظاهراً. مدت کوتاهی پس از رفتن پاول، پلیس اطلاع میدهد که پاول خودکشی کرده و جسد او با تمام مدارک هویتی در جیب لباسش، در رودخانه پیدا شده است. این یعنی اموال پاول برای بازماندگان اوست.
اسپاسویه بلاگویویچ که قرار است دختر خود را به عقد لوبومیر درآورد، خود را بهعنوان نزدیکترین خویشاوند پاول معرفی میکند. از سوی دیگر، مدیریت حسابها و سرمایهگذاریهای پاول نیز به رفیق خائنش، نواکویچ که حالا همسر رینا نیز هست، میرسد. برانیسلاو نوشیج به مدت سه سال این افراد را در توهم اینکه «پاول مرده» نگه میدارد، تا اینکه در کتاب آن مرحوم قیامت به پا میشود.
مرده زنده شده! پاول بازگشته و به خانهی خود آمده است. این بدترین فاجعه برای تمام بازماندگان اوست. اسپاسویه و نواکویچ اموالش را مصادره کردهاند و لوبومیر نیز مقالهی پاول را به نام خود چاپ کرده است.
آنها فرصت زیادی ندارند و باید هر طور شده شر این مرد از گور برخاسته را از زندگی خود کم کنند. با خرید کتاب آن مرحوم، با حقیقیترین کیفرِ خیانت و واقعیترین جلوهی عدالت در برابر بدکاران و خیانتپیشگان روبهرو خواهید شد؛ جلوهای از عدالت که شاید چندان هم خوشایندتان نباشد.
کتاب آن مرحوم برای شما مناسب است اگر
- به نمایشنامههای کمدی که وضعیت تلخ و هولناکی را به زبان طنازانه روایت میکنند و با طنز گزندهی خود تلنگری به ما میزنند، علاقه دارید.
- میخواهید با یکی از نمایشنامههای اجتماعی که فساد، کلاهبرداری، خیانت و دروغ را نمایان میکنند، مواجه شوید و عاقبت گناهکاران را ببینید!
در بخشی از کتاب آن مرحوم میخوانیم
لوبومیر: من واقعاً متأسفم. (میخواهد که برود) اجازه مرخصی میدی؟
پاول: لطفاً بمون، تمنا میکنم. کمی بههمریختهام... درواقع، شاید خوبه که اومدی، من... من الآن به یه دوست نیاز داشتم؛ احتیاج دارم با یکی حرف بزنم. لطفاً، بشین.
لوبومیر: خوشحال میشم بتونم کمکی بهت بکنم.
پاول: برای کسی که تو رَنجه، یه سنگ صبور کافیه.
لوبومیر: (غافلگیر میشود) چی... تو رنجی؟
پاول: (بهتزده میشود) نه، نه من تو رنج نیستم... هرچند، چرا منکرش بشم، یهجور رَنجه! (ناراحت) مرد جوان عزیز، زنم نسبت به من بیوفاست! (دوباره بهتزده میشود، به نظر میرسد برای اعتماد به مرد جوان عجول بوده است، آرام میشود، مضطرب قدم میزند).
لوبومیر: (غافلگیر میشود، با چشمهایش او را تعقیب میکند).
پاول: (درنهایت احساس میکند نیاز به توجیه خودش دارد و کنار لوبومیر میایستد) نمیدونم چرا دارم بهت اعتماد میکنم؛ ولی... تو اینجایی، تو اومدی، اولین کسی بودی که اومدی و من نیاز داشتم هر آنچه تا امروز صبح پیش اومده رو با صدای بلند تعریف کنم.
لوبومیر: هیچ تردیدی ندارم که تو بهم اعتماد داری، تو به یه دوست اعتماد میکنی. آقای ماریچ، من به تو خیلی مدیونم؛ میدونی که چقدر برات احترام قائلم و تحسینت میکنم. خیلی خوشحال میشم اگه بتونم کمی دلداریات بدم.
بله











