کتاب شلیک به قلب تهی اثری از ناتالیا گینزبورگ، با مرگ همسر شخصیت اصلی آغاز میشود. آن هم با خالی کردن یک گلوله، درست وسط پیشانیاش توسط شخصیت اصلی! این شروع کوبنده، در همین نقطه متوقف میشود و بهانهای قدرتمند دست نویسنده میدهد تا با رفتن به گذشتهی شخصیت اصلی، چرایی این رخداد را بهدرستی تصویر کند. علتی که ریشه در یک ازدواج نابسامان و زندگی زناشویی پرفرازونشیبی آغشته به خیانت دارد.
دربارهی کتاب شلیک به قلب تهی
راوی کتاب شلیک به قلب تهی، پس از کشتن همسرش، به پارک میرود و روی نیمکتی مینشیند و به این فکر میکند که حالا باید چه کار کند. همین فکر، او را به اولین روز آشنایی با آلبرتو، همسرش میبرد. قصه از این نقطه، روایت اول شخصی است که داستان آشنایی و ازدواج راوی و همسرش را تا رسیدن به لحظهی کنونی، تعریف میکند. ناتالیا گینزبورگ در این داستان روانشناختی روایتی درگیرکننده از رابطهای عاشقانه تصویر میکند که از همان آجر اول، کج چیده شد.
راوی این داستان عاشقانه، در بیست و شش سالگی معلمی تنهاست که در پانسیونی ساده به گذران یکی زندگی معمولی، مشغول است. آشنایی او با آلبرتو، در ابتدا بیش از آنکه تجربهی عشقی بزرگ باشد، نوید تغییری در این زندگی یکنواخت است. توجه مردی موقر، هدیههایی که برایش میآورد و دیدارهای مکررشان، به آرامی در ذهن زن به نشانههای عشق بدل میشوند. اما خیلی زود در کتاب شلیک به قلب تهی معلوم میشود میان تصور راوی و واقعیت، فاصلهای عمیق وجود دارد.
روایت ناتالیا گینزبورگ از تنهایی، عشق و خیانت
در ادامهی دیدارها و قرارها، راوی سرانجام عشقش را به آلبرتو ابراز میکند، اعترافی که با پاسخی ناامیدکننده روبهرو میشود. آلبرتو صریحا میگوید که عاشق او نیست و سالهاست دلبستهی زن دیگری است؛ زنی متاهل که با وجود گذشت زمان، نتوانسته از وابستگی عاطفیاش به او رها شود.
با وجود تمامی این مسائل، مدتی بعد همین مرد از راوی خواستگاری میکند. شخصیت اصلی رمان شلیک به قلب تهی نیز، با وجود تردیدها و نشانههایی که از همان ابتدا مشکلاتی جدی در بطن این رابطه را آشکار کردهاند، پیشنهاد او را میپذیرد و وارد ازدواجی میشود که از آغاز بر عشقی یکطرفه و بنیانی متزلزل استوار شده است.

از این نقطه، این اثر به داستان روانشناسانهای از زندگی زناشویی و فاصلهی میان تصور راوی از عشق و واقعیت آن تبدیل میشود. او گمان میکند ازدواج میتواند به اضطرابِ بیخبریاش از آلبرتو و خیانتهای او پایان دهد، اما مرد همچنان دروغ میگوید و برای روزها ناپدید میشود. در این بین مشخص میشود که او همچنان با معشوق متاهلش، جوآنا، در رابطه است و بسیاری از این سفرهای تفریحی را در حقیقت با او میگذارند.
تنهایی حزنآور ازدواجی یکسویه
ناتالیا گینزبورگ در این رابطهی عاشقانه و عجیب، تنهایی را نه در نبود یار، بلکه در دل وضعیتی نشان میدهد که هر دو فرد در کنار هماند، اما به ذهن هم راهی ندارند. راوی هرچه بیشتر میکوشد آلبرتو را بفهمد و حقیقت را از زبان او بشنود، بیشتر با سکوت، دروغ و طفره رفتن روبهرو میشود. تکرار جملهی حقیقت را بگو در آغاز و پایان داستان نیز، همین نیاز راوی به دانستن و روشن شدن تکلیف رابطه را برجسته میکند. او وابستهی مردی شده که دل در گرو زنی دیگر دارد و گویی در قلبش برای هیچ زن دیگری جایی نیست.
خرید کتاب شلیک به قلب تهی شما را با یک رمان اجتماعی درگیرکننده از ازدواجی پرتلاطم روبهرو میکند که از همان نخستین روزهایش، نشانههایی آشکار از بحران در آن دیده میشد، ولی امید به بهبود و عشق، راوی را وارد زندگی زناشویی کرد که با قتل، به پایان رسید. این اثر توسط نازنین احسانی طباطبایی به فارسی ترجمه شده و نشر جمهوری آن را منتشر کرده است.
در نکوداشت کتاب شلیک به قلب تهی
- ناتالیا گینزبورگ هرگز صدایش را بالا نمیبرد، برای اثر گذاشتن بر خواننده به خود فشار نمیآورد و شخصیتهایی را که آفریده قضاوت نمیکند. زبان او، با آنکه از ضرباهنگ و استحکام شعری برخوردار است، موجز و پیراسته باقی میماند و همواره در خدمت ویژگیهای داستان است. او همچون چخوف میداند چگونه کنار بایستد و اجازه دهد شخصیتهایش خود، زندگیشان را آشکار کنند؛ ضعفها و قوتهایشان، توهماتشان و اندوههای پنهانشان را. حاصل کار، نثری چنان روشن، مستقیم و به ظاهر ساده است که این احساس جادویی را در خواننده پدید میآورد که گویی برای نخستین بار است که جهان را میبیند و آن را درمییابد. (میشیکو کاکوتانی، نیویورک تایمز)
کتاب شلیک به قلب تهی برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات ایتالیا و داستانهای روانشناختی پیرامون روابط عاشقانهی پرماجرا علاقه دارید.
- ادبیات زنان و روایتهایی را که از دید شخصیتهای زن تعریف میشوند، دوست دارید.
- قصد خواندن یک رمان تریلر پرهیجان را دارید که شما را در طول روایت میخکوب خود نگه دارد.
در بخشی از کتاب شلیک به قلب تهی میخوانیم
دوباره ملاقاتهایمان شروع شد و تقریباً هر روز بعدازظهر یا عصرها با هم بودیم. هر بار که به طبقۀ بالای پانسیون و به اتاقم برمیگشتم از خودم میپرسیدم که آیا ما عاشق هم هستیم؟ و جوابی پیدا نمیکردم. آلبرتو هیچوقت از عشق حرفی نمیزد، من هم چیزی نمیگفتم. فقط از کلاسهای مدرسه، پانسیون و کتابهایی که خوانده بودم حرف میزدم. به آلبرتو با آن دستهای لاغرش که نقاشی میکشید و به موهای مجعد مشکی در اطراف صورتش و آن اندام باریک در بارانی سبکش که در شهر میگشت فکر میکردم. تمام روز در این فکرها بودم و هیچ چیز دیگری به ذهنم راه پیدا نمیکرد: اول دستهایش، بعد دفترچهاش، بعد بارانیاش و بعد دوباره به دفترچه و موهای مشکی مجعدش که از زیر کلاه بیرون میزد و در ادامه دوباره به صورت و دستهای لاغرش. کلاسی را که در آن به هجده دختر، تاریخ گِزِنُفون تدریس میکردم برای سال تحصیلی جدید به رنگ سبز درآورده بودند و یک نقشه آسیا و عکسی از پاپ روی دیوارش نصب کرده بودند. ناهارم را در همان اتاق غذاخوری پانسیون میخوردم و زن صاحبخانه هم مدام بین میزها رژه میرفت. شنبهها هم مطابق معمول سوار اتوبوس میشدم تا به مائونا بروم و هرچه بیشتر میگذشت بیشتر احساس حماقت داشتم، چون هیچ چیز و هیچ کس برایم جذابیتی نداشت. دیگر مطمئن نبودم که آلبرتو دوستم داشته باشد، گرچه او همچنان به آوردن کتاب و شکلات برایم ادامه میداد و به نظر میرسید از با من بودن لذت میبرد. او از خودش چیزی نمیگفت و لحظههایی که در کلاس تدریس میکردم و یا به دختران نمره میدادم آلبرتو را تصور میکردم که بارانیاش را دور اندام لاغرش پیچیده و دارد به دنبال کارهای مرموزی میرود که من بهکلی از آنها بیخبرم. بعد حسی مانند تب به سراغم میآمد. همیشه معلم خوبی بودم و به دانشآموزانم و میزان پیشرفتشان اهمیت میدادم. اما تازگیها احساس میکردم به هیچ یک از هجده دختری که روبهرویم میدیدم کوچکترین علاقهای ندارم، راستش تا حد تهوع حوصلهام را سر میبردند و دیگر حتی تحمل نگاه کردن به آنها را هم نداشتم.
بله























